با کتاب زیست به خانه خاله نروید!

شب یلداست. جمیع اعضای خاندان، در منزل خاله، دور هم جمعند. همه بزرگترها  به سبک مسجدی دور پذیرایی نشسته‌اند و دو به دو یا سه به سه با هم گپ می‌زنند. مردها سمت راستِ پذیرایی و خانم‌ها نیز سمت چپ آن را تصرف کرده‌اند. میان مردان، گفتگو پیرامون مسائل سیاسی انجام می‌شود و  بین خانم‌ها هم، طبق معمول هیچ موضوع مشخصی دنبال نمی‌شود جز غیبت و تبادل اطلاعات مربوط به زیورالات اویزان به سر و گوش‌شان! 

هر چند دقیقه، خردسالان -که تا الان یواشکی در اتاق خواب خانه مشغول دکتر بازی بوده‌اند -جیغ و داد کنان و دوان دوان، به قصد خوردن انار و آب، به وسط پذیرایی یورش می‌آورند و پس از ایجاد سر و صدای کافی، دوباره به همان اتاق خواب باز می‌گردند تا به ادامه‌ی دکتر بازی‌شان برسند.

در دو سوی مجلس، من و دختر خاله، به طور قرینه مقابل یکدیگر نشسته‌ایم. زل زده‌ایم به قالی و هر از گاهی، نگاهی به بزرگترها می‌اندازیم. چادری با طرح گل به سر دارد و جوراب‌هایش هم صورتی است، مانند رنگ لاک ناخن‌هایش که مدام سعی می‌کند زیر چادرش، پنهان‌شان کند. پدرش هر چند ثانیه، میان صحبت‌هایش، نگاهی هم به او می‌اندازد. صندلی کنار من خالی ست! دختر خاله دو سال از من کوچکتر است؛ ولی جوری باهام رفتار می‌کند که انگار همسن هستیم.

همیشه دوست دارد با او، بزرگتر از سنش رفتار شود. حوصله‌ی هردوی‌مان حسابی سر رفته. کتاب زیستم را هم که برای مطالعه آورده بودم، روی میز کنار دست دخترخاله می‌بینم. با ایما و اشاره به او می‌گویم که آن را برایم پرتاب کند تا قدری از بی‌حوصلگی‌ام را با مرور فصل چهار -که پس فردا از آن آزمون داریم- رفع کنم. او که از من کلافه‌تر است، از من اجازه می‌گیرد که نگاهی به کتابم بیندازد. اجازه می‌دهم. شروع می‌کند به تورق. فصل‌های ابتدایی را رد می‌کند.  از نیمه‌ی کتاب می‌گذرد. قدری نگران می‌شوم! جلوتر می‌رود. حالا دیگر باید فصل نه و ده را هم رد کرده باشد. توقف می‌کند. فصل یازده را کاش نخواند. مناسب او نیست! چند ثانیه توی یک صفحه می‌ماند! صورتش کمی سرخ می‌شود. زیر چشمی، من و سپس مادرش را نگاه می‌کند. کتاب را می‌بندد؛ بلند می‌شود و به سمتم می‌آید؛ کتاب را می‌گذارد روی صندلی خالی کنارم و می‌رود پیش بچه‌ها!

اکثر خانواده رفته‌اند. ما مانده‌ایم و خاله این‌ها. در حال تماشای پرس‌تی‌وی هستم که خاله می‌نشیند کنارم. حالتی جدی دارد. بدون این‌که دیگران صدایش را بشنوند، می‌گوید: «خاله جون، شما توی کلاس زیستتون اینا رو چرا یاد می‌گیرید؟! اینا که مناسب شما نیست!»

با حالتی گنگ می‌گویم: «چیا رو میگین خاله؟» با خشونتی ملایم گفت: «همین چیزای آخر کتاب رو می‌گم دیگه ؛ همین چیزای جنسی!» حساب کار دستم می‌آید. دخترخاله باز هم زود اشباع شد و همه چیز را ریخت بیرون!

 می‌گویم: «آها، فصل یازده! خب راستش فصل یازده یجورایی مربوط به تولید مثله و اینا هم مربوط به تولید مثل میشه دیگه! واسه کنکور باید بلد باشیم؛ جزو منابع هستش...» 

خاله که معلوم است قانع نشده، زیر لب «استعفرا...»ای می‌گوید و چادرش را دور کمر می‌گیرد و بلند می‌شود. می‌رود داخل آشپزخانه و لیوانی آب می‌نوشد.

بر می‌گردد؛ خم می‌شود و در گوشم چیزی می‌گوید. می‌گوید که از این به بعد، دیگر با کتاب زیستم به خانه‌ی آ‌ن‌ها نروم!

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
گمنام
۲۲ دی ۰۹:۰۹
جالب بود آقا یاسین مخصوصا توصیفتون از محیط خونه(یورش بچه ها؛وضع صحبت خانوم ها و آقا یون).
موفق باشین:)
مفتخرم با تبادل لینک.

پاسخ :

تشکر... همچنین...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان