پیام مبهم

هوا سرد بود . آنقدر سرد که هیچ کس حوصله ی بیدارشدن نداشت. زمین یخ زده بود. انگار خورشید مرده بود. نوری نبود. گرمایی نبود. گیاهی بر روی زمین یافت نمی شد. باد سوزناک ، همانند اربابی خشمگین، بر پوست صورت ها شلاق می زدند.

گروه را بیدار کردند.

روز ، روز قتل بود.

 گشتتد و از میان گروه ، او را انتخاب کردند. چقدر این لحظه برایش آشنا بود.

یاد هفته ی قبل افتاد .

لحظه ای که همسرش را مقابل چشمانش ، از میان گروه جدا کردند و بردند یک گوشه ،سرش را بریدند.

یاد نگاه آخر همسرش افتاد؛ نگاهی که پر بود از تمنا؛ تمنای نجات.

 پر بود از یأس و ناامیدی؛ ناامیدی از دیدن بزرگ شدن و قدکشیدن بچه هایش.

هرگز سابقه نداشت؛ همیشه از میان پدرها قربانی میگرفتند. مادر ها می بایست که زنده بمانند. آنها هستند که هر روز جلادان را سیراب می کنند.

.

او را از شکم ، به روی زمین خوابانیدند. حالا دیگر صدای تپش قلب خود را می شنید و با تمام وجود ارتعاشش را حس می کرد.

تمام هیکلش می لرزید . 

نه! ؛ لرزیدنش بخاطر ترس نبود؛ برای سرما بود ، برای نیمی از بدنش که عریان ، بر روی زمین چسبیده بود. 

چند نفر جلو آمدند.

جلاد ، همان جلاد هفته ی قبل بود؛ با همان ناخن های کثیف، با همان شلوار سبز رنگی که پاچه های سبزش،از لخته شدن خونهای پاشیده شده ی قربانیان ، اکنون رو به سیاهی می زد.

ریش هایش را با تیغ ، به طرزی ناماهرانه تراشیده بود و چند جای صورت سبزه اش را زخمی کرده بود.

نوک بینی گوشتی و بزرگش سرخ شده بود.


چاقویش را از رفیقش گرفت و روی گردن قربانی گذاشت.

سرمای تیغه ی فولادی چاقو ، گردنش را می سوزاند. دسته ی چاقو ، با یک پارچه ی چرکین پوشانده شده بود.


خواست که ببرد؛ ولی یکی از عقب فریاد زد : « بهش آب بده ، دارن نگامون میکنن. »

قدری آب در ظرف غذای سگ ریختند و با اجبار به خوردش دادند.

در چشمان یکدیگر زل زده بودند . چشم های هر دویشان قهوه ای سیر بود.


یک نفر امد تا دست و پایش را بگیرد.

 جلاد، زیر لب "بسم الله"ی گفت و با دست چپ ، موهای سرش را گرفت و با دیگری ، شروع کرد به بریدن گلو.

در همان لحظه ی اول، چند قطره خون روی صورت جلاد پاشید .

ثانیه ای بعد ، خون تیره و گرمش روی زمین به جریان افتاد. بخار از روی خون بلند می شد.

 دوباره بدنش لرزید ؛ اینبار نه بخاطر سرما بود و نه بخاطر ترس ! واکنش کالبدش بود به پیام هایی نامفهوم و مخدوش و مبهم ، که از مغزش صادر می شد.


لرزیدنش که تمام شد ، رهایش کردند و با صدایی بی جان ، صلواتی فرستادند.

حاجی‌ دسته ی پول را به چوپان داد و به همراه پسر جوانش ، سوار ماشین خود شد.

ماشین در حال دور شدن بود.

چوپان‌ در حالیکه پول ها را می شمرد ، فریاد زد: « عیدتون مبارک حاجی.خدا قبول کنه. »


-آقا سعید ، جیگرش رو بردار واسه حاج آقا ، بقیه ش رو هم بذار پشت وانت تا ببریم حسینیه.


روز ، روز قربانی کردن بود!

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
blue girl
۳۰ دی ۲۱:۴۳
=))))))))))
جلاد خدایی؟ =)))))

پاسخ :

از نگاه یک انسان نبینید.
از نگاه گوسفند باید به قضیه نگاه کنید ...    :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان