صدایت می رسد

دارم کم کم صدایت را می شنوم ؛ صدای زمزمه های درگوشیِ شبانه ات را.

نوای خارج شده از گلوی آتشین ات را می شنوم.

نوایی شبیه به صدای بوق ممتد و گوش خراش رادیو! وقتی میان امواج دو ایستگاه رادیویی گیر می کنی و آن نویز لعنتی، روانت را چنگ می زند و بدتر از آن، در آن لحظات، دچار تردید می شوی که به سمت ایستگاه بعدی بروی و یا اینکه دور بزنی و خود را به ایستگاه پشت سرت برسانی.

دارم کم کم چهره ی مبهمت را می بینم.

بگذار حدس بزنم.

تو همان نجوا های آرامی.

همان پچ پچ های آزار دهنده ای هستی که در بینابین احساسات پوچ گرایانه ام به سراغم می آمدی.همان سیمای تاریکی. همان خشونت خفته.

بگذار حدس بزنم ؛ تو همانی هستی که در اوقات تنهایی، مرا به تفکر وا می داشتی ؛ تفکر پیرامون چیزهایی که خطور کردنشان به ذهن ، گناهی نابخشودنی بود.

تو همان آونگی هستی که شب ها را تا به سحر، متصل بر سقف افکارم ، نوسان می کردی و آجرهای باورهایم را با لگد ، مورد حمله قرار می دادی.

دارم صدای قدم هایت را می شنوم.

صدای راه رفتن ات با پاهای برهنه، پشتم را بد جوری می لرزانَد.

تو همانی هستی که از این نزدیک شدن ات به خودم، همیشه واهمه داشتم.

حال بگو.

درست شناختمت؟!


-اعوذ بااللّه من الشیطان الرجیم!

.

.

.

اِلْصاقیه: متن، مربوط می شد به یک دوره ی دردناک از زندگی ام.


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان