باکره ای به نام دنیا!

دنیا را که می شناسی ؟
همان دخترِ باکره ی ترشیده! آره، خودش!
هیچ وقت فکر نمی کردم کارم با او به اینجا بکشد!
هیچکس فکرش را نمی کرد.
گفته بودم که از من بزرگتر است؟ اگر نمی گفتم هم قطعا می توانستی حدس بزنی!
راستش، فاصله ی سنی مان خیلی هم زیاد است؛ به اندازه ی فاصله ی دنیای کنونی ما، تا دنیای آرمانی موسی و مریم.
توانستی فاصله را تجسم کنی ؟!
درباره ی غرورش هم لابد تصانیف و وصایف بسیاری شنیده ای!
از همان ابتدا، با هیچ مرد و هیچ زن(!) و حتی هیچ کودکی راه نمی آمد.
بچه ها می گفتند از آن خنثی های عوضی است که تنها تفریحش، سرکار گذاشتن اولاد آدم و تماشای تکاپوی آنها برای رسیدن و یا حتی نزدیک شدن به اوست.
چند وقتی می شود که دیگر حالم از او به هم می خورَد.
همین چند روز پیش به سراغش رفتم.
رفتم جلو و در صحبت را با او باز کردم.
از خودم و هرآنچه داشتم و دارم برایش حرف زدم. ولی هیچ توجهی نمی کرد؛ انگار همه چیز را از قبل می دانست. انگار که تمام واژه ها را، پیش از جاری شدن بر لبانم، ببیند و بخواند.
بدون انجام هیچ واکنشی، با من قدم می زد و می آمد. البته در حقیقت، این من بودم که دنبال او راه افتاده بودم و همراهش قدم می زدم. هر چند که هرگز به او نمی رسیدم؛ با آن گام های بلندش، حتی از سایه ی مقابل روی خودش هم جلوتر بود!
کلامی بر زبان نمی آورد.
تا اینکه رفتم بر سر اصل قضیه.
تمام اسرار دِلم را با او در میان گذاشتم و آن درخواست لعنتی را از او کردم. همان چیزی که از آغاز آگاهی ام نسبت به وجود چیزی به نام دنیا، به دنبال آن بوده ام.
دستانم می لرزیدند
 نفس نفس می زدم و به دنبالش می دویدم. گام هایش سریع تر و بلندتر شده بودند.
چهره اش را نمی دیدم؛ فقط مانند یک کودک که در پیاده رو های شهر، به دنبال مادرش می دود، تلاش می کردم تا خود را به او برسانم.
التماس می کردم که کمی آهسته تر راه برود تا بتوانم به او برسم.
عصبانی شدم؛ هر بد و بیراهی که بر دهانم می آمد، به زبان آوردم. حسابی جوش آورده بودم.
گفتم:(( آخه واسه چی تو اینقد خودخواه و عوضی هستی؟ خوشت میاد که همه بیوفتن دنبالت؟ اصلا مگه  تو چیکاره ای که به خودت اجازه می دی ما رو دنبال خودت بکشونی؟ اصلا مگه کار تو چیه که فکر می کنی حق داری عمر ما رو تلف کنی؟))
ناگاه ایستاد!
از جایش جُم نمی خورد! خیره شد به درون چشمانم؛ چند لحظه با دقت تماشایم کرد. صورتش بدجوری سرخ شده بود. رگ های پر از خون، در میان سفیدی چشم هایش حسابی به چشم می آمدند.
در حالیکه لبهایش می لزریدند، چیزی گفت؛ چیزی که گفتن آن، احتمالاً برایش گران تمام خواهد شد.
دو واژه ی مبهم:
"گردش پوچ"!
بی آنکه چیز دیگری بگوید، سرش را چرخاند و شروع به حرکت کرد؛ به آهستگی قدم بر میداشت.
گویی که تمام راز و رمز های زندگی اش، در همین دو کلام خلاصه شده بودند و با گفتن آنها، دیگر چیزی برای مخفی کردن برایش باقی نمانده بود.
دنیا از همان لحظه برایم عوض شد.
با نگاهم، گام هایش را پی گرفتم.
دنیا راه خود را می رفت؛ در همان مسیر قبلی و با همان لباس قبلی؛ ولی با سرعتی کمتر؛ و شانه هایی افتاده تر از گذشته!

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان