خاطرات یک بچه‌شیر صلح طلب

قسمت نخست: « ملاقات با خورشید»


راستش هنگامی‌که از رحم مادرم به بیرون آمدم، تازه فهمیدم دنیای بیرون خیلی سرد است! سرد تر از آن‌که فکرش را می‌کردم.

از شما چه پنهان دلم می‌خواست همان موقع به رحم مادرم بازگردم و تا آخر عمر، با دمای سی‌و‌هفت درجه‌ای بدنش زندگی کنم.

ولی چاره‌ای نبود. من و دو‌برادر و یک خواهرم، از بدن مادر خارج شده بودیم و راه برگشتی هم نبود.

تا دو هفته‌ پس از تولد، از دنیای بیرون فقط سرمای کشنده‌اش را حس می‌کردم و طعم دلنشین و شیرین شیر مادرم. و از همه مهم‌تر، گرمای آفتاب را!

آفتاب ظهرگاهی را به اندازه‌ی مادرم دوست داشتم. زیرا تنها چیز یا کسی بود که می‌توانست مرا از سرمای دنیا نجات دهد. در روز پانزدهم، چشم‌هایم به‌کار افتادند. تصمیم داشتم بعد از تماشای چهره‌ی مادرم، راه بیافتم و خودم را به منبع آفتاب برسانم تا از شرّ سرمای دنیا خلاص شوم.

صبح زود،  پیش از هر چیزی-حتی منبع آفتاب-، چهره‌ی مادرم را دیدم. زیبا بود. زیباتر از  تمام تصویرهایی که برایش‌در ذهنم مجسّم کرده بودم. چشمانش مخلوطی از قهوه‌ای و مشکی و سفید بودند.

کمی شیر نوشیدم و لنگان لنگان، به دنبال آن دایره‌ی نورانی ‌رفتم.

حس خیلی خوبی داشتم. خوش‌حال بودم که دیگر خبری از لرزیدن‌های صبح‌گاهی نخواهد بود.

تا غروب راه رفتم ولی به منبع نرسیدم.

گرسنه شده‌بودم. به ناچار نزد مادرم برگشتم.

مادر آن شب چیزهای زیادی درباره‌ی دنیا به من گفت.

بیشتر آنها ناراحت کننده بودند.

مثلاً گفت که دنیای اطرافمان همیشه سرد است و باید به آن عادت کنم. و یا اینکه اسم آن دایره‌ی گرمابخش، «خورشید» است.

دردناک‌ترین حقیقتی که آن شب مادرم به من گفت، این بود که من هیچ‌گاه نمی‌توانم به خورشید برسم. زیرا او‌ دور است. آنقدر دور که هیچ‌کس به او نمی‌رسد.

مادر همه چیز را می‌داند.

.

پایان قسمت اول

.

الصاقیه: بچه شیر های تازه متولد شده، تا دوهفته نمی‌توانند چیزی را ببینند!




۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف
یک دختر شیعه
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۰۹
این الان از زبان خودتون بود به اسم اون پچه شیره؟

پاسخ :

خخخ مرسی که خوندید:) 
از زبان بچه شیره بود :) 
حالا شایدم توی‌بعضی‌موارد، با ما همزبون باشه این بچه شیر :)
فو فا نو
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۲۱
گرسنه شده‌بوم! این رو تصحیح کنید خخخ

خیلی خوب بود واقعا، خیلی ^_^ کاش همه رو با هم میذاشتید -__- چن قسمته؟
جمله اخر منو یاد فارست گامپ انداخت ^_^

فقط تو اسمش شَک هست. حس میکنم شاید بشه یه اسم ناب تر هم گذاشت براش :/

پاسخ :

شما هم ممنون که خوندید:)... فک کنم تا الان هشت بار تصحیح کردم متن رو خخخ دیگه تاثیرات بیخوابیه :)
.خیلی ممنون ؛خیلی دی: ... گفتم ملت حوصله ی متون طولانی رو ندارن. پس کم کم مینوسم که خسته نشن دوستان:) فک کنم یه پنج شیش تایی بشه. شایدم بیشتر.
اون جمله ی آخر رو کلی واسش اهمیت قائل شدم هااا ! برام خیلی مهم بود دی: 
.
اسمش که یحتمل تغییر کنه /: اینو علی الحساب گذاشتم جهت خالی نبودن عریضه :)
.
یک دختر شیعه
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۲۴
: )
هوم جالب بود
 :    )

پاسخ :

مرسی از ابراز نظرتون!! :) 
.
کماکان :)
فو فا نو
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۲۹
مریم میترسم همینجور پیش بری شکلکات اینطوری شه:

:                                                                                           )

خخخخخ

پ.ن: با پوزش از صاحب وبلاگ ولی نمیشد ک نگفت اینو خخخخ

پاسخ :

خخخ. 
.
بذارید بلاکتون کنم اول؛ بعدش پوزش تون رو قبول میکنم  :)
یک دختر شیعه
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۳۶
فوفی خخخخخخخخخ وای خدا دلم خخخخخخخخ
😂😂😂😂

پاسخ :

به چت رومِ یاسون خوش آمدید : |
.
دی:
یک دختر شیعه
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۴۰
خو مگ بده امار کامنتاتون میره بالا؟:دی
والا
:      |خخخ

پاسخ :

ما اَز اون وبلاگاش نیستیم :| ... :))

toka. ta
۱۳ ارديبهشت ۱۱:۱۸
جالبه

مریخ هوا چطوره؟
اونجام مالیات میدید؟

پاسخ :

مرسی که خوندید :)
.
خیلی گرمه :) تازه «جوّ» هم نداره خخخ
والا اینجا هنوز جنگ داخلی در جریانه  و دولت مستقلی فعلاً تشکیل نشده که بخواد مالیات بگیره از ملت :)
بازم سر بزنید...
الهام
۱۳ ارديبهشت ۲۱:۲۲
خیییییییییییلی ذهندون خلاق :) موضوع هایی هم که دربارشون مینویسید نو وجالبند آفریین

پاسخ :

نظر لطفتونه خانم نفری:)
ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان