صحنه ی بازی

عینِ این فیلم ها!

تا ساعت چهار صبح بیدار مانده بودیم.

دراز کشیده و دستش را روی سینه گذاشته بود.

زل زده بودم به صورتش.

منتظر بودم آتشفشان درونی‌اش را با یک جیغ یا فریاد و فحش، کمی تخلیه کند.

بی هیچ مقدمه‌ای گفت: «میشه امشب بخوابم و صبح بیدار نشم؟»

جا خوردم!

شبیه دیالوگ فیلم های توی سینما بود. با این تفاوت که نه او بازیگر بود و نه آنجا، صحنه‌ی بازی!

کاش صحنه‌ی بازی بود!

الصاقیه ی یک: اندر مصائبِ ما و شخصی که می‌خواست خودش را آتش بزند!!

الصاقیه ی دوم: واقعی بود متاسفانه!

۲ نظر ۰ موافق ۱ مخالف
دخترِ انار :)
۲۸ شهریور ۱۰:۳۶
حتی دیده شده بیدار شده و گفته : ای بابا باز زندم ؟ بازم یه صبح دیگه رو دیدم ...
چقدر سخته شنیدن این جمله ها ..
الصاقیه ها هم یک هعییییی عمیق بازم  ...

پاسخ :

اون دیگه یه دردِ شدیدتر رو نشون میده. اینکه به آرزوی آخرش هم نمی رسه. بازم مجبوره یدک بکشه عمرش رو!
شنیدنش هم مصیبتی هس...

حسین مداحی
۲۸ شهریور ۱۲:۰۷
افسوس

پاسخ :

آره. افسوس
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان