زنگوله




زنگولۀ روی در، جیلینگ جیلینگ می کند. دختری چهارده ساله وارد کتابفروشی می شود. بلوز-دامنی گل گلی به تن دارد. گل های صورتی، با برگ های سبزِ روشن، در زمینه ای آبی. موهایش بلوند است. لبخندی بر صورتش گسترده است و فاصلۀ میان دندان های پیش اش، چهره اش را با نمک کرده است. در حالی که کتاب «ماجرای عجیب سگی در شب»* را در دو دستش می فشرد، جلو می آید. کتاب را روی میزم می کوبد. بدون سلام و با هیجان می گوید: «اصلاً فکرشو نمی کردم که کارِ بابای کریستوفر باشه! مخصوصاً با اون رفتار های طبیعیش!» تکه کاغذی از روی میز پیدا می کنم و لای کتابم می گذارم. عینکم را از روی صورت بر می دارم. می گویم: «چقدر سریع تمومش کردی دختر!» لپ هایش گل می اندازد. با شیطنت، کمرش را به چپ و راست تکان می دهد. موج می افتد در میان پارچۀ دامنش.
روی صندلی می نشیند و با لحنی گلایه مندانه می گوید:«چرا هفتۀ پیش نگفتین که کارِ بابای کریستوفر بوده؟ وقتی ازتون پرسیدم، گفتین احتمالاً کار مامانش یا شایدم یکی از همسایه ها بوده. شما که کتابُ خونده بودین»
کشوی اول میز را بیرون می کشم و از داخلش، یک جعبۀ فلزی در می آورم.
-خونده بودم، ولی دلیل نمیشد که تهش رو برات لو بدم! در ضمن، بدم نمیومد که واقعاً کار همسایه یا مادرش می بود! گفتم شاید بعد از بیست سال، نویسنده تصمیم گرفته باشه که توی ویرایش جدید، تهِ داستانش رو تغییر بده!
چهره اش حالت قهر به خودش می گیرد. در حالیکه دست هایم می لرزد، در جعبه را باز می کنم و می گذارمش آن طرفِ میز؛ جایی که دختر، مقابلش نشسته. بلند می شود و توی جعبه را نگاه می کند. با تعجب می گوید: «خدای من! یک، دو، سه، چهار ... هنوز چهار تا از کوکی ها مونده! نمی دونم چطوری خودتونو کنترل می کنین که نخورین شون!». دو تا را بر می دارد. یکی را توی دهان می گذارد؛ و دیگری را توی جیب.
-اینم برای خواهرم. عاشق این کوکی هاس.
دیگر اثری از قهر، در چهره اش نیست.
به صندلی تکیه می دهم و می گویم: «راستش منم وقتی فهمیدم کارِ باباش بوده، کلی غصه خوردم. اصلاً انتظارشُ نداشتم.»
ادامه می دهم: «خب. امروز چی میخوای ببری؟»
-درخت آرزو ها. ویلیام فاکنر.
-بمون تا برم پیداش کنم.
از نردبان بالا می روم و کتاب های قفسۀ طبقه سوم را از نظر می گذرانم. بلند می شود و می آید کنار نردبان.
-میشه بازم کوکی بخورم؟
می خندم و می گویم: «برو از مغازۀ بغلی، یک لیوان شیر گرم بخر. با کوکی می چسبه.»
سرم را برمی گردانم و از ابتدا، نام کتاب های قفسۀ سوم را می خوانم. زنگولۀ در، دوباره جیلینگ جیلینگ می کند.
---
*ماجرای عجیب سگی در شب. مارک هادون.

۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۲۷ دی ۱۱:۰۷
خیلی خوب بود :))  مخصوصا فضاسازی ها و حس گرم و صمیمی توش :)

پاسخ :

لطف دارید :)

دخترِ انار :)
۲۷ دی ۱۷:۴۲
یک چنین کتاب خانه ایم آرزوست *_* (اشاره به عکس داشت نه کپشن :دی)

پاسخ :

ما نیز این چنینیم  :)
(کپشن به این خوبی :/ )
دخترِ انار :)
۲۷ دی ۲۲:۰۲
مگه من گفتم کپشن بده؟ :|
تازشم خوب نیست، خیلیم خوبه :)
خصوصا بخش کوکی با شیر گرمش :دی
منتهی گفتم اشاره کنم به مقصودم از کتاب خونه که یک سری از افراد نگران، نگران تر نشن درباره عقده توجه من :)))

پاسخ :

پی:
ای بابا، عرق شرم و اینا :))
عخی دی: دلواپس هستن بندگان خدا :))
ل.
۲۸ دی ۱۴:۰۶
«ماجرای عجیب سگی در شب» ستاره خورده ولی تو پاورقی نیومده.
گفتم جانمونه به هرحال :د
:-"

پاسخ :

اتفاقا همون شب، بعد از انتشار خخخخ
ولی یادم رفت درستش کنم :/ :))
درست شد.
ممنون
الهام
۰۵ بهمن ۲۳:۳۸
آخرشم وقت نکردم بخونمش :((( دلم از این کتابخونه ها خواست :(

پاسخ :

هعی :( هعی:((
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان