خواب شفاف. یادداشت نخست

پیش گفتار: این متن، یک یادداشتِ شخصی از یک تجربۀ شخصی است که ممکن است به مقادیر زیادی، برای تان کسل کننده باشد. اگر حوصلۀ خواندن یک یادداشت تحقیقاتی را ندارید، توصیۀ اکید میکنم که این متن را مطالعه نفرمایید.

***

از یک ماهِ پیش، برای دومین بار، یه پروژۀ عملی رو شروع کردم در مورد خواب شفاف. به این شکل که یه سری تکنیک به کار میگیریم برای رسیدن به یه سطح از آگاهی در میان خواب! و خب با توجه به این که عملیات، مصادف بود با امتحانات، خیلی خفیف پیش می بردم پروژه رو. و امشب در عین ناباوری، به یه اتفاق عجیب و باحال برخوردم. به دلایل نامعلوم، از ساعت 11 قبل از ظهر، دچار سردری شدید شدم. ساعت 4 بعد از ظهر، جهت کاهش درد، رفتم دوش گرفتم. پس از از خروج از حمام، هیچ تغییر خاصی مشاهده نشد، جز پف کردنِ مو هام!

خلاصه. ساعت 5 بعد از ظهر، رفتم به اتاق تاریک(اسم یکی از اتاق های مخوفِ منزلِ جدید. اتاقی که یه پنجرۀ کوچولو داره که رو به پارکینگ هست و بدلیل عدم مجاورت با فضای بیرون، به طرزی خوف ناک، تاریکه. و البته بسیار ساکت و مناسب برای خواب.).

ساعت 5 و ربع، خوابم برد( با توجه به این که قبل از خواب، داشتم با دوستم چت میکردم و پیامهاییش که بعد از ساعت 17:17 ارسال شده بود، توسطِ من خونده  نشده بود!)

و اما خواب. به طرزی جالب، جزییات رو یادمه. با همکلاسی های دانشگاه مون، رفته بودیم به اردوی راهیان نور. جمع، کاملاً آشنا بود و به وضوح، تصویر سه تا از دخترامون و یکی از پسرامون رو به خاطر دارم. همه مون توی یک اتاق دراز و تاریک که با پتو های خاکستری، مفروش شده بود، حضور داشتیم.

به دلیلی نامعلوم، فردی اومد پیش مون و گفت که ما باید بریم بجنگیم! هیچ کسِ دیگری هم پیش ما نخواهد بود. و بعدش گفت که همه مون وصیت نامه بنویسیم. همه گیج بودن. من دوباره حرفِ اون یارو رو با ارامش، برا بقیه تشریح کردم. بعدش همه مون نشستیم به نگارش وصیت نامه. یادمه که من رفته بودم توی حموم و گریه می کردم که قراره فردا صبح بمیرم (گریه و تفکرِ همراهش رو به شکلی عجیب، کاملاً یادم مونده!)

اتاق تقریبا تاریک شده بود. همه مون توی همون اتاق دراز، خوابیدیم. یادمه که «ر.ح» و «م.ر» ( دو تا از هم کلاسی های مونث)، سمت چپ یا راستِ من دراز کشیده بودن و داشتن با همدیگه حرف میزدن. هیچ کدوم مون نخوابیده بودیم. فقط دراز کشیده بودیم.

مدتی گذشت و من توی فکر رفتم. و اونقدر گذشت که من خیلی روشن، با خودم گفتم « ما که اومده بودیم راهیان نور. پس چرا باید بریم بجنگیم؟ چرا سرباز نداریم؟»

بارها و بارها، این جملات بالا رو تکرار کردم. البته هرگز نفهمیدم که دارم خواب میبینم. ولی با این وجود، حس میکنم که تفکر توی خواب و بررسی وضعیت ابتدا و انتهای خواب رو به شکلی کم نظیر، تجربه کردم.

چند دقیقه بعد از ساعت 8، بیدار شدم. داغ داغ نتایج رو نوشتم که مبادا خوابم از یادم بره.

باشد که ادامه یابد... .

۱۶ نظر ۵ موافق ۱ مخالف
سِناتور تِد
۰۱ بهمن ۲۲:۱۸
اول ک خب یه سری اشتباهات تایپی داشتی
یه چک کن
دومأ نفرین درختِ سکویا ب  تو باعد! چرا قیافه سه تا از دخترا رو یادته و از پسرا یکی فقط؟؟ هان؟؟؟ :))))
چرا دخترا کنارت خوابیده بودن اصن؟؟ :))) این خیلی داغان بود :))) شرمت باد فضایی :))

پاسخ :

بس که هول بودم که سریعتر ثبت کنم شرحِ ما وقع رو :))) مرسی از یادآوری.
خخخخ پسرا خیلی چموش بودن. رفته بودن بیرون از اتاق لابد :))
بابا خواب بوده خخخخخ توی خواب، همه محرم هستیم به هم (فتوایی که همین الان، علمای مشهد اعلام کردن!)
#ممنون_که_مهربونی :)
پرتقالِ دیوانه
۰۱ بهمن ۲۲:۲۵
آدم میره اردو راهیان نور بعد کنار دختر مردم میخوابه ؟ :دیییی
وا اسفا :دی

اما جدای از شوخی
من یه پست مفصل باید راجب مقوله خواب هام بنویسم
راستی بازم نتایجت رو بگو از این تحقیقت
و اینکه چیکارا باید کرد
منم خیلی علاقه دارم به این مبحث

من بعضی وقتا توی خواب هام متوجه میشم که خوابم
و به اطرافیان توی خوابم میگم ما داریم خواب میبینیم
هر کاری دوست دارید بکنید
شاید باورت نشه ولی تا حالا 5 یا 6 بار این اتفاق برام افتاده

کلا خیلی خوابای عجیبی میبینم

پاسخ :

اینا همه برمیگرده به سیستم آموزش عالیِ مملکت پی: که ازط سرِ کمبودِ امکانات، میان دختر و پسر رو کنار همدیگه میخوابونن :/ :))

چه خوب :) ... راستش من از توی نت با مبحث خواب های شفاف آشنا شدم. دو سه تا تمرین اصلی داره که لینکش رو میفرستم براتون. بقیه ش هم به میزان زیادی، به تلقین مربوط میشه گویا. که همیشه مغز تون رو ملزم کنید به این که خواب ها رو یادش بمونه و این که سعی کنه قرق بیداری و خواب رو پیدا کنه در حینِ رویا دیدن.

جدی؟! چه خفن دی: بیاین جزوۀ آموزشی بنویسین برا ما دی: مرید تون میشیم توی این زمینه :))

خواب کلاً خودش چیزِ عجیبیه! «یاسون(رضی الله عنه) »

دخترِ انار :)
۰۱ بهمن ۲۲:۳۳
نچ نچ خوابای منشوری طور اونم توی کربلایِ جنوب؟ شهدا در حال حاضر دارن بر سر و صورت میزنن :)))
ساعت دقیقم که یکی بودن، پس نچ نچ تر :))
شاعر میفرماد:
ما منتظر بقیش هستیم
هیچ جا نمیریم همینجا هستیم
:))

پاسخ :

بابا حدود شرعی رو رعایت کردیم لابد دی: تهمت نزنید به خوابِ ما :))) تقصیر مسئولینِ مربوطه بوده! باید خودشون ما رو تفکیک می کردن به هنگامِ خواب :))
دلیلِ بهتری برای نچ نچ کردن پیدا نکردید؟ خخخخ
شاعر رو راهنمایی کنید به بیرون از وب، و تذکر بدید که تجمع نکنه اینجا. همین مونده که بیان فیل مون رو تَر کنن :)))
ایشالله خواب های بعدی ... :))
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۰۱ بهمن ۲۲:۳۶
یه دوستی داشتم به طرز عجیبی میتونست خوابشو کنترل کنه هرجوری که بخواد و تمام مدت خودشم میدونست که خوابه و هروقتم میخواست بیدار میشد :| وحشتناک بود از یه جهاتی و بعضی وقتا خودشم میخواست که یه خواب طبیعی داشته باشه...

پاسخ :

یا حضرتِ رویا!!! خیلی به نظرم خوب نیست. لذتِ خواب ممکنه از دست بره، همونطور که گفتید.
تا جایی که میدونم؛ خوابِ شفاف، اولین بار توسط یه روانشناس و برای کمک به درمان افرادی که کابوس می دیدن، پیشنهاد شده. که یاد بگیرن که بفهمن در حالِ دیدنِ رویا هستن و هیجان زیادی توی خواب براشون پیش نیاد.
مرسی که خوندید
دخترِ انار :)
۰۱ بهمن ۲۲:۴۹
بیان چی کار کنن ؟ 0_o
باشه اصلا شاعر میره
تقصیر شاعره که آمار وبلاگتونو یه تنه میبره بالا (آیکون نگاه چپ جپ)
والا :دی

پاسخ :

بیان مکانِ خوابِ برادران رو از مکان خوابِ خواهران جدا کنند.
حالا نگا! بهشون دستمال کاغذی تعارف کنید و بگید که می تونن بمونن، ولی یه جوری کار کنن که وبِ ما مسدود نشه دی:
الآن شاعر داره منت میذاره سرِ بنده؟ :)))
بنده هم به همون «والا» اکتفا می کنم :)
دخترِ انار :)
۰۱ بهمن ۲۲:۵۱
در مورد خواب شفافم میخواستم بعدا یه چیزایی بگم دیگه بهتون هیچی نمیگم (همچنان آیکون نگاه چپ چپ)

پاسخ :

ایموجیِ «اشک ریختن به پهنای صورت» !

دخترِ انار :)
۰۱ بهمن ۲۲:۵۹
جدیدا شما دشوار حرف میزنید یا من هوشم داره سقوط منفی میکنه :دی
نه بقول خواهر زادم دارم شوخی بچه گانه میکنم :))
خوب کاری میکنید :)

پاسخ :

من دشوار حرف میزنم! ( و چه کسی جرأت دارد که در موردِ افولِ هوش شما، اظهار نظر نماید؟ دی:)
مگه سقوطِ مثبت هم داریم؟ :)))
مرسی از حمایت دی:
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۰۱ بهمن ۲۳:۱۰
اردوی راهیان نور که مختلط نیست برادر. اون دخترا از کجا اومدن کنار شما :)

پاسخ :

لازمه یادآوری کنم که مسئولیت طراحیِ خواب ها، بر عهدۀ من نیست؟!! :)))
دخترِ انار :)
۰۱ بهمن ۲۳:۱۴
خودم جرأت میکنم و اعلام میکنم مشکل از هوش منه :))
بله سقوط مثبت هم داریم :)
خواهش میکنم :دی

پاسخ :

من سکوت اختیار میکنم :)
اشاره میکنن که فیثاغورث همین الان با خوردن سولفوریک اسید ، خودکشی کرد :))

اسمارتیز :)
۰۲ بهمن ۰۰:۰۱
اگه پروژه‌تون به نتیجه رسید، بگید منم اجرا کنم.... بلکه خوابام از یه صفحه سیاه، به یه صحنه‌ی نیمه شفاف تبدیل بشه :/ والا
خیلی جالبه ولی:)

پاسخ :

الان یعنی رهبر جنبش «خواب شفاف» شدم؟! پی:
دستمال کاغذی بدم؟! :))
بلی دی:
اسمارتیز :)
۰۲ بهمن ۰۰:۰۳
سقوط مثبت چیههه؟؟؟چیههه؟؟؟ میشه بگین؟

پاسخ :

شلوغ نکنید :)) 
توی ریاضیات سال چهارم ، شاید یاد بدن بهتون:)

Faber Castel
۰۲ بهمن ۰۱:۵۹
خواب لو بره خیلی جالبه
یاد فیلم inception افتادم که طرف با دیدن فرش فهمید که خوابه!
برای من چندین بار پیش اومده که آگاهانه بفهمم خوابم
ولی وقتی لو میره دیگه از حالت خواب خارج میشه
احساس می کنی هر چی تلاش می کنی که به شیوه خودت خوابتو شکل بدی
بازم به سمت بیداری پیش میری و در نهایت از خواب بیدار می شی! :)

پاسخ :

اره واقعا!
دقیقاً. به نظرم توی هر خوابی، یک باگِ عظیم وجود داره که همه مون می بینیمش؛ ولی نمی تونیم بهش فکر کنیم به شکل عادی. مثه کسی که رفته توی یه عالمِ فانتزی که همه چیش تخیلی و عجیب و غریبه. دیگه خودش جزوِ بطنِ ماجرا میشه و همه چی براش عادیه!
بابا شما ها چقد شاخین! فقط من این وسط هنوز به این قدرت نرسیدم :))
البته جنسِ مذکر، همچین حالتی رو، توی یه موقعیت خاص، تجربه می کنه معمولاً!
الهام
۰۳ بهمن ۲۱:۱۱
چقد خندیدم :دی خدایی این خوابایی که خییلی واقعی میزنند جالبناکند ولی جدی جدی من چند ساله همش دارم خوابایی میبینم که بعدا دقیقا همونا واسم اتفاق میافته اصن فجیح موندم . چقد دانشمند طور گزارش نوشتین 

پاسخ :

مرسی که خندیدید :))
خخخخخ خوبه دیگه دی: میتونید برید یک موسسۀ پیشگویی تاسیس کنید :)) مثلا طرف میاد پیش تون، ازش پول میگیرید، همون شب، سعی میکنید که خوابِ طرف رو ببینید و آینده ش رو مشاهده کنید :)) پولِ خوبی در میاد. خودمم اولین مشتری! بگید بینم؛ فردا شب چی قراره بخورم؟ :))
بله دی: خواستم فان شه یه کم.
الهام
۰۳ بهمن ۲۲:۳۹
طبق اماری که گرفتم جناب حلاج از بقیه دیرتر جواب میدن ایشان کلا سالی یه بار میان به وبشون که سلامی میکنند و بعدش میرند دنبال کشفیات خویش و تفکر در عالم های ناشناخته :// 

پاسخ :

خخخخخ دیگه باید کنار بیاین :))
آمارِ عالی، مستدام :) مرسی که سر زدید. خوشحال شدیم بسی.
الهام
۰۵ بهمن ۱۲:۵۵
اگه چنین مهارتی داشتم واسه خودم بکارش میگرفتم لااقل سر از اینده نامعلوم خودم دربیارم :دی شما گشنه پلو با خورشت دل ضعفه :دیی

آرزو ﴿ッ﴾
۲۱ بهمن ۲۲:۵۷
چقدر جالب بود! باید سرچ کنم حتما.
من فقط چندبار برام اتفاق افتاده که در بحبوحه‌ی خواب‌های ترسناک و غمناکم خوشحال بودم که فقط یه‌خوابه و دوست داشتم هرچه سریعتر یکی بیدارم کنه! که البته این اتفاق نمیفتاد و بالاخره خودم از خواب می‌پریدم.

پاسخ :

:) اوهوم، ارزش جستجو رو داره.
چه باحال:)) البته خواب تون نه، نوع آگاهی تون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان