سُربِ مذاب

ساکت و ساکن، در توده ای سنگی، آرام گرفته بودم.
بعد از چندهزار سال، پیدایشان شد و تکه تکه ام کردند.
چند روز بعد، آنقدر حرارتم دادند که از حالت عادی خارج شدم.
بعدش به کارخانه ام بردند و شکلم دادند.
بعدش بُردندم به میدان جنگ. میان توپ و دود و آتش.
درون اسلحه شان قرار گرفتم. کماکان، سرد و ساکت و ساکن.
شلیکم کردند به سمت سربازان دشمن.
دیگر نه آرام بودم و نه ساکن و نه ساکت!
حالا، ولی دوباره ساکت هستم و آرام. درون سینۀ یک جوان. مذابِ مذاب!
یواش یواش، درونش را می سوزانم و پیش می روم و فریادش را از درونش می شنوم. شده ام چند گرم «سُربِ مذاب»!

***
الصاقیه: استاد انشای دورۀ راهنمایی ام، علاقۀ خاصی به این جور انشا نویسی ها داشت. سرِ زنگ نگارش، وارد کلاس می شد و یک عکس می گذاشت جلوی مان و می گفت درباره اش بنویسیم. خیلی وقت است که فهمیده ام این علاقه، به من هم سرایت کرده. تفریح جالبی به نظر می رسد.

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
خاتونِ گیس گلابتون...
۱۴ بهمن ۰۰:۱۹
خیلی زیاد جالب :)

پاسخ :

جالبی از خودتونه :))
حوا ...
۱۴ بهمن ۰۵:۳۵
چقدر بده مسببِ درد های دیگران بودن!

+ تفریحِ سالمی به نظر می رسد :)
الهام
۱۵ بهمن ۲۱:۱۶
سبک جالبی :) ولی تهش خیلی غم انگیز بود :(

پاسخ :

:)
:(
... Sayar
۰۲ فروردين ۲۱:۰۴
چه قدر جالب!انشاتونم قشنگ بود و تلخ...

پاسخ :

خوش حالم که خوش تون اومده.
...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان