دروازه بان

امشب بعد از حدود یک سال، رفتیم سالن ورزشی برای فوتسال. یک بازیِ واقعی با توپ، نه با پلی استیشن و ایکس باکس!

آخرین بار، یکی دو ماه قبل از عید بود که با بچه ها، قبل از کلاس زیست کنکور، زیر آفتاب و توی حیاط مدرسه، با امین و علیرضا و سجاد و بچه های ریاضی، بازی می کردیم. من هیچوقت فوتبالم خوب نبود؛ همانطور که والیبالم! فقط شنا بلد بودم و قدری بسکتبال. شنا که ورزشی تک نفره بود و بسکتبال هم توی دبیرستان مان چندان محبوب نبود. مجبور بودم یک توپ دستم بگیرم و بازیکنان فرضی را دریبل بزنم و "سه گام" بروم و توپ را بندازم توی حلقه. نه کسی می دید، نه هم تیمی ای "های فایو" می زد و نه تماشاگری تشویق می کرد. ناچار، می رفتم سمت زمین فوتبال و توی تیم بچه های تجربی قرار می گرفتم. علیرضا همیشه می دانست که فوتبال بازی کردنِ من افتضاح است، اما مرامش اجازه نمی داد که روی نیمکت های کنار حیاط بنشینم و بازی شان را تماشا کنم. هر بار یک پست به دستم می داد. یک بار دفاع، یک بار هافبک، یک بار حمله و یک بار دروازه. حمله و هافبک، نیازمند توانِ دریبل و پاسکاریِ دقیق بودند، که من نداشتم! دفاع هم هیکلی درشت و پاهایی دراز می طلبید که باز هم من نداشتم. فقط می ماند دروازه. اولین اصل دروازه بانی، این است که از توپ نترسی! خودتان چه فکر می کنید؟ خب معلوم است که وقتی تکه ای پلاستیک فشردۀ حاویِ هوایی به فشار چند اتمسفری با سرعتی نزدیک به شصت کیلومتر بر ساعت، به صورت تان نزدیک شود، می ترسید و چشم هایتان را می بندید و دست و پای تان را باز می کنید و دعا می کنید توپ توی صورت تان نخورد! این همان چیزی ست که تکرارش، خون مدافعان و بقیه ی هم تیمی ها را به جوش می آورد! مخصوصاً اگر در میان آن شوت ها، یک بار توپ با سرعتی کم، دقیقاً به سمت شکم تان آمده باشد و کافی بوده باشد که دو دست تان را مقابل شکم بگیرید!

در این لحظه بود که علیرضا، به مدافعان فحش می داد و می گفت که "چرا می ذارین شوت کنن سمت دروازه؟ چه غلطی می کردین وقتی داشت میومد جلو؟". هرازگاهی هم جلوی من می آمد و می گفت: «ناطق! حواستو جمع کن دیگه. چشاتم نبند جونِ مادرت. بچه ها حواس شون هست، توی صورتت نمی زنن.» من هم "باشه"ای می گفتم و روز از نو، روزی از نو.

علیرضا قریب به هفت هشت ماه، همین سِیر را طی کرد. از ابتدای تابستانِ سال کنکور! اواخر سال پیش، وقتی قرار می شد بچه ها فوتبال بازی کنند، بازیکنان تیم تجربی، می افتادند دنبال یاسین تا بیاید توی دروازه! در ظاهر همه چیز خوب بود. من دروازه بان خوبی شده بودم که می توانست دروازه را حفظ کند. اما توی فوتبال، دروازه بانی تنها چیزی بود که دوستش نداشتم! می دانید؟ دروازه بان ها باید آدم های صبوری باشند. بازی که شروع می شود، باید بایستند توی یک نیم دایره به شعاع سه متر و انتظار بکشند که توپ نزدیک شود و یکی از بازیکنان حریف، آن را شوت کند سمت صورت شان! اگر تیم شان قوی باشد، این زمان، خیلی طولانی خواهد بود. شاید چهار پنج دقیقه. هیچ کاری نمی شود توی آن دقایق کرد. باور کنید؛ هیچ کاری! یا باید بند کفش های شان را سفت کنند، یا به یکی از تیرک ها تکیه بزنند و یا با بچه های کنار زمین، حرف بزنند. این دوست نداشتنی چیز برای من است! این که بیخودی یک جای زمین بایستم و نه پاسی بدهم و نه شوتی بکنم و نه دریبلی بزنم. فقط وقتی یک نفر با سرعت و طمع، سمت محوطۀ جریمۀ تیمم می آید و شوت می کند، می توانم قدری هیجان را تجربه کنم. بعدش یکی دو صدمِ ثانیه فرصت دارم که مسیر توپ را شناسایی کرده و از میان شش مترِ مربع دروازه، یک نقطه را برای پوشش دادن و پریدن یا مشت زدن، انتخاب کنم. آنجاست که حالم به هم می خورد از دروازه بانی! اگر گل بشود، پنج شش نفر بطور ناگهانی، خمیده قامت شده و یا روی زمین می افتند. و این بدترین صحنه برای یک دروازه بان است. کلی انتظار می کشی که یکی به سمت دروازه ات بیاید و وقتی این اتفاق می افتد، فقط به زور، نیم ثانیه فرصت داری که گل بخوری یا توپ را در دست بگیری و یا مشتش کنی به گوشه ای از زمین.

برای همین است که دروازه بانی را دوست ندارم. هرچقدر هم که تویش قوی باشید، بازهم یکی پیدا می شود که جلویتان بیاید و با شوتی آرام به کنجِ جنوبِ غربی دروازه و یا زدن به سرِ توپ، کارتان را بسازد و حال تان را برهم بزند. آن هم بعد از کلی انتظار برای قرار گرفتن در موقعیتِ مذکور.

امشب وقتی وارد سالن فوتسال شدیم، هیچ کس از بازیِ بقیه خبر نداشت(بخاطر این که همگی توی دانشگاه با هم آشنا شده بودیم و این اولین دیدارِ فوتسالی مان بود). وقتی رضا گفت "کی می تونه دروازه واسته؟"، هیچی نگفتم. دلم نمی خواست دوباره توی نیم دایرۀ کوچکِ کنارِ زمین بروم و انتظار بکشم که یکی به سمتم هجوم بیاورد. قرار شد که دروازه را چرخشی اداره کنیم. من نفرِ یکی مانده به آخر بودم. توی آن دقایقی که در پستِ حمله بودم، عشق کردم. حتی توانستم دریبل بزنم و پاس گل بدهم و شوت بزنم به سمت دروازه. هر بار که توپی به من می رسید، تمام ایستادن هایم در کنج دروازه در حیاط دبیرستان را به خاطر می آوردم و توپ را زیر پایم می غلطاندم و پاس می دادم یا شوت می کردم. مهم نبود که گل می زدم یا پاس گل می دادم یا حتی شوتم به بیرون می رفت. مهم این بود که دیگر انتظاری برای چیزی نمی کشیدم و خودم در لحظه، توپ را زیر پاهایم داشتم و هر کار که دلم می خواست، با آن می کردم.

اواخر بازی، نوبت من شد تا توی دروازه بروم. همان ابتدا، عرفان حمله کرد و شوت زد به سمت سمتِ زانو هایم. توپ را دفع کردم. همان لحظه، محمدرضا ریباند کرد و دوباره شوت کرد. نمی دانم چه شد که شوت او را هم دفع کردم. یک لحظه، همۀ بچه های تیم به سمتم آمدند و های فایو زدند. چند دقیقه بعد، دوباره حمله شد به سمت دروازه مان. خباثتم به اوج رسید، نباید کسی می فهمید که بلدم دروازه بایستم! وقتی محمدرضا شوت کرد، به یاد اوایل دروازه بانی ام در دبیرستان، پشتم را به توپ کردم و دستم را جلوی صورتم گرفتم! توپ گل شد. بچه ها هم ناراحت شدند قدری. اما همه فهمیدند که یاسین از آن هاییست که وقتی شوت می شود به سمتش، می ترسد و چشم هایش را می بندد و دعا می کند توپ به صورتش نخورد!

۱۴ نظر ۱ موافق ۱ مخالف
الهام
۲۲ اسفند ۲۲:۵۴
بیچاره دوستتون چقد حرص میخورده
یاد بچگیم افتادم وقتی شیش سالم بود پسر خالم هیچ کسا نداشت باهاش فوتبال بازی کنه میومد التماس میکرد باهاش فوتبال بازی کنم منم اول قبول نمیکردم بعد مظلومانه میایستاد میگفت دو هیچ به نفع تو فقط بیا بازی کن همین اجباری بازی کردنا بود که باعث شد فوتبال دوست داشته باشم و بازی کنم بیچاره چقد بخاطر اینکه باهاش فوتبال بازی کنم ازش کار کشیدم مجبورش میکردم سه ساعت من بشینم پشت سرش رو دوچرخه اونم تا توان داره پا بزنه :دی
مهم ترین حسن فضاهای جدید همینه که ادما نمیشناسندت وفرصت پیدا میشه واسه امتحان خودت میتونی تجربه کنی بدون هیچ از پیش داوری :)

پاسخ :

چه بی رحم :/ دی: دلم سوخت براش.
موافقم.
الهام
۲۲ اسفند ۲۳:۱۰
بی رحم خودتونید :/ خب اونم واسه خاله بازی با من کلی شرط میذاشت بعدشم اونموقع پنج سالش بود که زورم بهش میرسید

پاسخ :

نظرِ من تغییر نمی کنه :/ دی:

گیس گلاب خاتون :)
۲۲ اسفند ۲۳:۲۱
یا حضرت قد و بلای پست O_0
مستر یاسون چه کردن :))
چه خبیثانه رفتار کردید اون ته :/
ولی اگر منم بودم همین کارو میکردم :))
واقعا غیر قایل تحمل این که یکجا وایستی مدام منتظر بمونی :|
و غیر قایل تحمل تر اینکه بخاطر ظاهر و استایلت بگن حق نداری به کار تو فلان جا فکر کنی :(
خوشحالم که کاری که توقعشو داشتم ازتون رو تهش انجام دادید:))
ولی اون رفیقتون خیلی مرد بود ها اشاره به اون قسمت که به همه میگفت چرا خوب دفاع نکردی بتونن شوت بزنن سمت دروازه. اگر یه روز دیدینش از طرف من ازشون تشکر کنید :)

پاسخ :

نشستم به نوشتن... نمی دونم چی شد که انقد طویل شد خخخخخ شرمنده که مجبور شدین بخونین پی:
.
من عدرخواهم دی:
چه خبیثانه میخواستید رفتار کنید :/ (#انتقام دی:)
شکنجه س! شکنجه!
چی میشه گفت؟! :/ امیدوارم دیگه با این جمله رو به رو نشید.
اوه مای پیشگویی! خیلی ریز خواستین بگین روانشناسی شخصیتی کردید منو و دریافتید که طبق اصول مخلوطی از تفکرات فروید و فرضیه های یونگ و آموره های نوستراوداموس، من باید خبیثانه رفتار می کردم اون ته؟!! :))) واقعا جای خوشحالی داره؟! (ایموجی تفکر عمیق)
بله، بزرگواری بود برای خودش :) چهار سال رفیق بودیم با هم ... :) اگر دیدمش، حتماً


الهام
۲۲ اسفند ۲۳:۲۳
خب تغییر نکنه (ایکن نگاه چپ چب فرز به دست ) اصن معلوم هست تکلیفتون چیه میخندین یا عصبانید بالاخره :دی
راستی اون فیلم مریخی که بهتون گفتما پیداش کردین اگه یافتین بگین من نیافتمش :((((

پاسخ :

خخخخخخ خیلی هم شاد و خندانم
نه هنور :/ بزودی می یابمش
نرگس :)
۲۲ اسفند ۲۳:۴۹
بسکتبال خیلی خوبه:)
منم تقریبا اکثرا برای بسکتبال بازی کردن تنها بودم..

خاطره ی جالبی بود:))

پاسخ :

کلاً ورزش جالبیه. اما باید زور داشته باشه طرف. همینش اذیت می کنه آدمو.
عه :/
لطف دارید :)
گیس گلاب خاتون :)
۲۲ اسفند ۲۳:۵۴
حالا نیگا چی میگن ها :/ اندکی مثبت نگر باشین :)) منظورم به این بود که میدونستم تحت هیچ شرایط قبول نمیکنید ادامه به انجام کاری بدید که دوستش ندارید :)
بنظرم بهترین کار رو کردید چون موندن تو موقعیتی که هیچ علاقه ای بهش نداری و صرفا بخاطر یه سری مسائل مجبور به یادگیریش شدی و باز اون بین تو اون تایم وسیع هم نتونستی دوسش داشته باشی یه خیانت بزرگ به خودِ خودتونه. الان مثلا مسی خیلی قد و هیکل داره؟ هیچ چیزی از هیچ کسی بعید نیست اگر بال رویاش رو بخاطر یک مشت چهارچوب عقلی قیچی نکنیم و بهش اجازه رشد کردن و خودنمایی بدیم. همه میتونن شگفتی آفرینِ شرایط غیر قابل پیشبینی درباره خودشون باشن و توی کارایی که همه میگفتن نرو سمتش موفق نمیشی موفق بشن منتهی اگر بخوان اگر دوست داشته باشن بودن توی اون جایگاهو.

فروید؟ پییش اصلا فروید رو بعنوان روانشناس قبول ندارم رسما :))

پاسخ :

چشم دی: خودم نمی دونستم اینو :/ :)))
آره خب کلاً اذیت کننده س این وضعیت ها. مثه اینه که بخوای بری توی دریا، اما فقط تا زانو بری توی اب واستی. نه به لذت شنا می رسی، نه به لذتِ خوابیدن زیر افتاب :/ ... مثالِ مسی منو دچار تصلبِ شرائن کرد دی:
.
نزنید فروید رو دی: نظرتون محترمه. دوست دارم آشنا شم بیشتر باهاش. شاید یه روز مجبور شید باهام بحث کنید سرِ این که ارزش دفاع داره یا نه دی:
گیس گلاب خاتون :)
۲۳ اسفند ۰۰:۱۵
تازه یهوچیز دیگم یهو یادم اومد که یادم رفت بنویسمش :/
مگه این مستر یاسون امروز که حالا ددوازه بانیش خوبه و این در خدیه که برای اینکه بقیه متوجه توانایی شون نشن نقش بازی میکنن همون مستر یاسون جند سال قبل نیست که حتی یه توپ ساده رو نمیتونست بگیره؟ مگه همونی نیست که نقش بازی کردن امروزش چندل سال پیش براش یه اتفاق عادی و روتین یود و واقعا چشماشو وقت اومدن توپ سمتش می بست؟ پس چی شد؟ چرا الان اونجوری نیست؟ چرا الان از توپ نمی ترسه؟ چرا خوب یاد گرفته حتی شوتای حرفه ای تر رو بگیره؟
همش یه دلیل داره جون بهش وقت دادن یاد بگیره. بهش فرصت دادن. نگفتن نمیتونی. کمکش کردن. و تونست با ترسش از سرعت توپ کنار بیاد. تونست موفق بشه. پس این مستر یاسون اگر همون موقع جای دروازه بانی توی هافیک هم وامیستاد و همین صبر و حوصله براش خرج میشد امروز یه هافبک خوب بود. منتهی چی؟ ما اصولا این لطفو در حق دیگران تو قسمت های بی هیجان و کم ریسک زندگی انجام میدیم که برای خودمونم خیبی خطرناک نباشه. فرصت طولانی دادن به یه آدم برای هافبک خوب شدن خیلی خطرناک تر از فرصت دادن بهش برای  یه دروازه بان خوب شدنه و سر منشأ خیلی از پیشرفت نکردن ها میتونه این باشه
چقد حرف زدم :))

پاسخ :

لحن تون شبیهِ یک بنده خدایی بود شدیداً دی: بگذربم :)
از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم اصلاً.
حرف تون جالبه. میشه از توش کلی چیز دراوارد.
+حرفِ خوب، باید زده بشه :) شنونده هم می شنوه با دل و جون.
گیس گلاب خاتون :)
۲۳ اسفند ۰۰:۱۷
و چقدر جا به جایی تایپی داشتم :/
لعنت خدا بر این کیبورد من :))

پاسخ :

آره والا :/
بزنین دیلیتش کنین
خلاص شیم از دستش خخخخخخ
اسمارتیز :)
۲۳ اسفند ۰۰:۳۷
از‌ اونجایی که طولانیه، نمیخونمش دی:
شاید یه وقت بهتر و با یه حوصله‌ی‌ بیشتر :)

پاسخ :

مرسی صداقت :)
ان شاءلله :)
گیس گلاب خاتون :)
۲۳ اسفند ۰۱:۰۹
چی ارزش دفاع داره یا نه؟ درباره ی قبول نداشتن فروید مجبور به بحث با شما بشم؟ اگر بله که من میتونم هر چقدر بخواید در این باره باهاتون طرف بحث باشم :))

پاسخ :

اوهوم دی:
اوه! چه خشن تهدید کردید! من انصراف میدم پی:
خب پس صبر کنید من با عقایدش بیشت اشنا شم؛ بعدش در خدمتم :)
گیس گلاب خاتون :)
۲۳ اسفند ۰۱:۲۰
خیلی حرکت زشتیه آدم کنجکاوی یک نفر رو بر بی انگیزه و بعد حرفشو نصفه ول کنه و بگه بگذریم :/ زود بگید لحنم شبیه کی بود :دی

پاسخ :

غریبه نیس دی: میشناسین شون :)
دونستن ش خیلی به دردتون نمیخوره اخه
گیس گلاب خاتون :)
۲۳ اسفند ۰۱:۳۵
کاری ندارم که بدردم میخوره یا نه یا تر اینکه شما نمیخواید بگید مجبورم نیستید ولی خب لاقل مطرحشم نکنید که آدم کنجکاو نشه :/ اینو چندمین بار که میگم بهتون بار دیگه تذکر نمیدم ها :دی

پاسخ :

چه خشن. نزنید ما رو دی: چشم :/ دیگه چیزای کنجکاو طور رو نمیگم بهتون :/ ... به کوریِ چشم دشمنان نظام، باز هم این کار رو میکنم. اصن همین الان لحن تون شبیه یک شخص دیگه شد خخخخخخ
:)
نرگس :)
۲۴ اسفند ۰۰:۲۹
زور؟؟ هوممم آره
خیلی نفس گیره.. ادم میبُره ولی بازم خیلی میچسبه ^_^

پاسخ :

منظورم هیکل و استقامت در برابر بازیکنان دیگه بود.
بله؛ دقیقا :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان