دختری که بوی قهوه می‌داد

هر ظهر، وقتی از ایستگاه مترو خارج می‌شد، در راه خانه، به قهوه فروشیِ «لئون» می‌رفت تا برای عصرانه‌، قهوه‌ی تازه‌آسیاب شده بخرد. نه! برای خودش نه. برای یک نفر دیگر می‌خرید. ناپدری‌اش. برای ناپدری‌اش! حتماً ناپدری‌اش عاشق قهوه بود. قهوه‌ای تلخ که دانه‌هایش را همان روز، آسیاب کرده باشند. مطمئنم برای او می‌خرید. خودش که علاقۀ خاصی به قهوه نداشته است. یعنی نباید می‌داشت! حتماً او هم مانند من، از بوی تلخ قهوه متنفر بوده است.

دو ماه طول کشید تا فهمیدم یک نفر از چند صد نفری که هرروز در ایستگاه فلسطین سوار مترو و در پارک ملت از آن پیاده می‌شوند، با من هم‌مسیر است و در سه روز از هفته، همزمان با من وارد دانشگاه می‌شود و همزمان با من، از آن خارج.

شنبه‌ها وقتی بعد از کلاس ساعت دوازده، به خانه بر می‌گشتم، او را می‌دیدم که ده یا بیست متر جلو تر از من، بین فلسطین چهار و شش، وارد لئون می‌شد. از کنار مغازه که عبور می‌کردم، به داخلش نگاه نمی کردم. نمی خواستم چهره اش را ببینم. دلم نمی‌خواست تصویری که همیشه از پشت سرش داشتم، با دیدن تمام چهره‌اش، تکمیل شود! مثل کتابی چهارصد صفحه ای که سیصدوهفتاد صفحه اش را بخوانی و باقی اش را رها کنی! فیلمی دو و نیم ساعته که دو ساعت و ده دقیقه اش را ببینی و تلویزیون را خاموش کنی! لیلین زنده می ماند یا نه؟ جورج پسرکِ بومی را کشت؟ دختری که هر روز توی مترو می‌دیدم، چشم هایش آبی‌ بود یا مشکی؟ آزار دهنده بود. مثل وقتی که خونِ خشکیدۀ روی زخم ات را تا نیمه می‌کَنی و ناگهان تصمیم می گیری به حال خود، رهایش کنی تا به وقتش از پوست جدا شود. نه خوب است و نه بد. نه خوشحال می‌شوی و نه ناراحت. فقط وقتی که لباس می‌پوشی، می گیرد به تکه ای از پارچۀ لباست و می‌سوزد. آه!

از بوی قهوه بدم می‌آمد؛ همانطور که از طعمش. هر بار که در راه خانه، از کنار لئون رد می شدم، بوی تلخ قهوۀ تازه اذیتم می کرد؛ همانطور که او را اذیت می کرد. ولی ناپدری اش عاشق همان بوی اذیت کننده بود.

آخرین شنبه‌ی آذر بود. قطار ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه رسید. سوار شدم. بعد از مدت ها، دو صندلیِ خالی دیدم. نشستم و خم شدم روی زانوانم. یک نفر داشت شقیقه‌‎هایم را می‌کوبید. در ها بسته شدند. چشم هایم را بسته بودم. یک نفر کنارم نشست. با نشستنش، بادی به صورتم خورد. این دیگر چه بود؟! بوی شدید قهوه؛ خیلی شدید. چشم هایم را باز کردم. سمت چپِ پاهایم، یک جفت کفش کتانیِ سفیدِ کثیف دیدم. از همان ها که دخترِ توی مترو همیشه به‌پا می‌کرد و در فاصلۀ ده بیست متری ام قدم بر می‌داشت و وارد لئون می‌شد.

***

پایان قسمت اول.

الصاقیه: کلاً دو قسمت هس. فردا شب ایشالله :)

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
~ فو فا نو
۰۱ فروردين ۲۳:۵۷
این سوسول بازیا چیه؟ :| :))
الصاقیه : دو قسمت کردن داستانو میگم

پاسخ :

داشت طولانی می‌شد؛ گفتم شاید خسته کننده شه برا ملت :)
#باشه دی:
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۰۲ فروردين ۰۱:۲۴
همه رو یه جا میزاشتی ببینیم چی میشه

پاسخ :

اگه کاراش تموم شه، همین امشب میذارم بقیه ش رو.
#نزنید_مارو :/ :)
الهام حبشی
۰۲ فروردين ۰۱:۳۳
+ دختری با عطر قهوه، مسافر مترو...
+ نمی تونم بهش بگم... 

پاسخ :

:)

+ گمونم مجبورید تحملش کنید ... 
حوا ...
۰۲ فروردين ۰۸:۱۷
همه رو میذاشتید دیگه :|

ای بابا :)

پاسخ :

صبر کنید دیگه :| :)
دی:
الهام
۰۲ فروردين ۱۴:۱۹
احتمالا سیمین نبوده ؟ :دی 

پاسخ :

خیر :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان