دختری که بوی قهوه می داد

... شقیقه‌هایم محکمتر کوبیده می‌شدند. صورتم داغ شده بود. بوی قهوه تا مغزم بالا رفته بود و تلخی‌اش توی قلبم پمپاژ می‌شد و می‌رفت تا نوک انگشتان دستم. خودش بود؟ مگر می‌شود یک نفر جز او، تا این حد بوی قهوه بدهد؟ کمر راست کردم. تکیه دادم به پشتی صندلی. نمی‌خواستم صورتش را ببینم. چرا باید می‌دیدم؟ دلیلی نداشتم برای تماشای چهره‌اش. زل زده بودم به یقۀ پیراهنِ اتو نشدۀ مرد میانسال مقابلم. لابد رگ های سورمه‌ایِ پیشانی ام بیرون زده بود. صبر کردم. تا ایستگاه فلسطین، کنارم نشسته بود. چهار ایستگاه، کنار هجمه‌ای از بوی قهوه نشسته بودم. درها باز شدند. بلند شد و رفت! من اما نه. روی همان صندلی نشستم. درها بسته شدند. از فلسطین عبور کردیم. از طالقانی و قائم و خمینی هم همینطور. به بسیج که رسیدم، پیاده شدم. بیرون ایستگاه نسیم خنکی می‌وزید. هر لحظه رایحۀ قهوه به مشامم می‌رسید. انگار تمام تنم را با پودر قهوه، پوشانده بودند. اذیت‌م می‌کرد؛ اما دوستش داشتم! شاید بخاطر این بود که هیچوقت از این فاصله، حسش نکرده بودم. شاید هم بخاطر این که هرگز تنم با آن پوشانده نشده بود. تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم. دلم نمی‌خواست رایحۀ آن شبِ تنم با عرق و ادکلنِ آدم‌های توی مترو قاطی شود. باید خالص می‌ماند.

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، خبری از رایحۀ شب قبل نبود. همان آدمِ بی‌بوی گذشته شده بودم! آماده شدم. آن روز قصد کرده بودم چهره‌اش را ببینم. نمی‌دانستم چرا. برایش دلیلی نیافتم. فقط می‌خواستم ببینمش؛ همین. چیزی مانند غریزه، وادارم می کرد. هنوز یکی از چندصد نفری بود که سه روز در هفته، در راه خانه و دانشگاه، با آن ها هم‌مسیر بودم؛ با این تفاوت که تمایلی به دیدن چهرۀ بقیه نداشتم! ساعت هفت و نیم به ایستگاه رسیدم. تا هنگامِ رسیدن قطار ساعت هفت‌وچهل‌ونُه دقیقه، خیلی وقت بود. روی صندلی کنارِ گِیت نشستم. اگر از آن رد می‌شد، حتماً می توانستم ببینمش. چشم هایم را دوخته بودم به زمینِ مقابل گیت. منتظر بودم یک جفت کفش کتانیِ سفید کثیف، وارد سکو شود. همه چیز دیدم. وِرنیِ واکس خورده و نو، پاشنه بلندِ بندی، دمپایی انگشتی، پوتین، کتانیِ سفیدِ پاره و تمیز. اما خبری از کتانیِ کثیف نبود. قطار هفت و چهل و نه دقیقه آمد. ممکن بود آن روز با کفش دیگری آمده باشد. مگر کفشِ دیگری هم داشت؟ دو و نیم ماه، کفش کتانی سفید پوشیده بود. چرا باید ناگهانی کفشش را عوض کند؟ سوار مترو شدم. حدود نَُه ساعت و پنجاه‌وشش دقیقه باید صبر می کردم تا کلاس تمام شود و با قطار ساعت پنج‌وچهل‌وپنج، به سمت خانه هایمان برویم. هیچوقت اینقدر دقیق حساب نکرده بودم که چه مدت طول می کشد تا از فلسطین، به دانشگاه بروم و برگردم.

ساعت پنج و چهل و پنج، توی ایستگاه بودم. حدسش آسان است که چه کار کردم. به محض رسیدن به فلسطین، از مترو خارج شدم و به سمت لئون دویدم. رفتم آن طرف خیابان و منتظر ماندم که یک نفر واردش شود. ده دقیقه گذشت. هیچ! امکان نداشت قبل از من رسیده باشد. فاصله ی مترو تا لئون، حدود یک دقیقه است و اگر سینه خیز هم می‌خواست بیاید، تا آن موقع رسیده بود. گیج شده بودم. احتمالات را بررسی کردم. آن روز مریض بوده و به دانشگاه نیامده بود. آن روز قهوه نخریده بود. شاید روز قبل، بیش از حد قهوه خریده بود. شاید ناپدری‌اش به مسافرت رفته بود. شاید خودش رفته بود. شاید ناپدری‌اش مرده بود! امیدوار بودم هرگز نمرده باشد! آن‌وقت دیگر نه از لئون خبری بود و نه از دختری با کتانی سفیدِ کثیف. به خانه رفتم. صبح بعد، زودتر به مترو رفتم و همان نقشۀ قبلی را اجرا کردم. نه کتانی. نه لئون! مگر می‌شد؟ روز بعد، دوباره. توی مترو، هر دختری را که می‌دیدم، به کفش های‌ش نگاه می کردم. دخترها، کفش های ارزان قیمت و مسخره‌ای می‌خرند! کفش هایی که نه آنقدر شیک هستند که به درد میهمانی بخورند، نه آنقدر نرم که بشود با آن ها دوید و ورزش کرد. اندک کتانی هایی هم که می‌دیدم، یا صورتی بودند، یا مشکی و یا فسفری! چهار روز گذشت. فقط سه نفر با کتانیِ سفید پیدا کردم که دو تایشان در فلسطین پیاده نمی‌شدند و نفر سوم هم وارد دانشگاه نشد. برای اولین بار، با خودم گفتم که کاش یک بار صورتش را می دیدم. یا توی لئون، یا وقتی که کنارم نشسته بود. کاش چشم هایش را می دیدم، یا یک خال، فریم عینک یا مفتولِ ارتدونسی! هیچ سرنخی برای پیدا کردنش نداشتم. جز یک مغازۀ قهوه‌فروشی و یک جفت کفش کتانی. کلافه شده بودم؛ نمی دانم چرا. دلیلی نداشت کلافه باشم. نه می‌شناختمش، نه دوستش داشتم و حرفی برای گفتن با او داشتم.

بعد از سه هفته، به چند نتیجۀ کلی رسیدم. علت نبودنش، مریضی نبود؛ چون هیچ مرضی آدم را ناگهانی و به مدت سه هفته، خانه نشین نمی کرد. علت نبودنش، مرگ ناپدری اش نبود. چون هیچ ناپدری‌ای آنقدر توی دل دخترخوانده‌اش عزیز نیست که فقدانش، باعث سه هفته غیبت در دانشگاه شود. علت نبودنش، مرگش نبود! چرا باید می‌مرد؟ نمی دانم. دلیلی نداشت بمیرد! قوی ترین نتیجه، در یک واژه خلاصه می‌شد. اسباب‌کشی! کاش دلیل نبودنش، این آخری نمی بود. نمی دانم چرا. شاید به مرگ پدرخوانده اش راضی تر بودم تا نقل مکانش از خیابان فلسطین!

دو ماه دیگر تولدم است. بیست و هشت سالگی‌ام تمام می شود. هنوز ساکن فلسطینِ هشت هستیم. دیروز، جلسۀ دفاع از پایان نامۀ دکتری‌ام بود. به گمانم رضایت استاد ملکی را جلب کردم. بعد از جلسه و در راه برگشت به خانه، به کفش های همۀ دختران بیست و چند سالۀ توی مترو نگاه کردم. هیچ کدام کتانی سفیدِ کثیف به پا نداشتند. بین فلسطین چهار و شش، از لئون که صاحبش هشت سال پیرتر شده، بیست گرم قهوۀ تازه آسیاب شده خریدم و پرسیدم که امروز دختری با کفش های کتانی سفید و کثیف، برای خرید چند گرم قهوۀ تازه آمده یا نه. مانند هشت سال گذشته، پاسخش منفی بود. هشت سال است که دختری با کتانی سفید و کثیف، وارد مغازه اش نشده تا چندگرم قهوۀ تازه بخرد. هر بار می‌پرسد قیافۀ دختر چه شکلی است. عینکی است یا نه. خال دارد یا نه. سفید است یا سبزه. و هربار می‌گویم که نمی‌دانم. و هر بار، خودم را سرزنش می‌کنم که چرا هیچوقت چهره‌اش را ندیدم. خارج شدم. توی پارکینگ، روی کاپوت ماشینم انگشت کشیدم. حسابی خاک گرفته بود. باید می‌شستمش. آخرین باری که سوارش شدم، سه ماه پیش بود. حال مامان بد شده بود و با ماشین، بردمش بیمارستان. در را که باز کردم، مستقیم رفتم توی آشپزخانه. قهوه ها را یک‌راست ریختم توی سطل زباله. بوی‌شان آزارم می‌داد. مثل همیشه سردردم را تشدید می کرد. هر روز به لئون می‌روم و قهوۀ تازه می‌خرم؛ نمی‌دانم چرا. احتمالاً بوی‌ش را دوست دارم؛ نمی دانم چرا. هشت سال است که توی خیابان، به دنبال یک جفت کتانیِ سفید و کثیف هستم؛ نمی‌دانم چرا.

***

پایان

۴ نظر ۱ موافق ۱ مخالف
شاندل
۰۳ فروردين ۰۳:۲۲
سلام، راستش خیلی دوسش نداشتم، خصوصا قسمت دوم رو... از همیشه گنگ تر بود. به هر حال بنظرم این سبک داستان نویسی به اندازه کافی گیج کننده هس، تو تشدیدش نکن :)

پاسخ :

سلام. خیلی ممنون که خوندید و نظر دادید :) فکر کنم متوجه منظورتون شدم.
لطف کردید.
الهام
۰۳ فروردين ۱۷:۰۴
این جور داستانا را دوست دارم اخرش ازار دهندست اما خاص وپیچیده دقیقا مثل همون بوی قهوه ای که شخصیت داستانا اذیت میکنه اما یه ویژگی هایی دوست داشتنیش میکنه مثه حس های پیچیده یه انسان یا غیر منتظره بودنش بنویسید بازم از این داستانا فقط لطفا دوقسمتیش نکنین 

پاسخ :

خوشحالم که خوش تون اومده.
.
#باشد دی:
گیس گلاب خاتون :)
۰۳ فروردين ۲۲:۵۰
دختری که بوی قهوه می داد...
شایدم دختر از یه جایی به بعد دید قهوه از هر چیزی با حالش مچ تره و خب قهوه ی دوست نداشتنی شد جزو جدا نشدنی زندگیش :)

پاسخ :

شاید :)

مرتضی
۱۲ فروردين ۱۳:۲۸
خیلی خوب درس خوندی که تو ده سال تونستی دکترا بگیری!!!باریکلا

پاسخ :

جزء فانتزی هام هس کلا خخخخ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان