امشب سعید را دیدم

امشب سعید را دیدم. بعد از ییش از یک سال. در تعطیلات عید، به مشهد آمده است. سعید اولین دوستِ دبیرستانی‌ام بود.

اولین کسی که کتاب های رضا امیر خانی را به من معرفی کرد. اولین کسی که پیشنهاد عضویت در انجمن اسلامی دبیرستان و‌ راه‌اندازی نشریه‌ی دانش آموزی توی مدرسه را به من داد. اولین دوستی که همراهش به کتابفروشی رفتم. اولین کسی به من یاد داد چطور می‌شود با اتوبوس به حرم رفت! اولین کسی که مرا به اتحادیه برد. اولین کسی که همراهش نماز جماعت پنج نفره خواندم. اولین کسی که من را پیاده تا میدان شهدا بُرد. اولین کسی با من به دوچرخه سواری دونفره‌ توی مشهد آمد و چندین اولینِ دیگر ... . شاید مهم‌ترین‌ش همان اولی باشد. اولین دوست، خیلی مهم است. مثل اولین دختری که توی چشم هایت نگاه می‌کند و می‌گوید: «از آشنایی‌ت خوشبخت شدم.∆» تا ابد پیش‌ت می‌ماند؛ یا خودش، یا یادش. توی شش سالی که با سعید دوست بوده‌ام، دو بار دلم بخاطرش گرفته‌‌است. اولین بار، وقتی بود که سال دوم دبیرستان، در انتخاب رشته، انسانی را انتخاب کرد و از مدرسه‌مان رفت. توی شوک فرو رفتم. من مانده بودم و دبیرستانی که هیچ دوست صمیمی‌ای توی‌ش نداشتم. من مانده بودم و انجمنی که حالا مسئولش شده بودم و باید می‌چرخاندمش. حتی یادم نمی‌آید که بعد از سعید، ابتدا با چه کسی دوست شدم! برای این است که می‌گویم «اولین دوست» خیلی مهم است. دومی که بیاید، باز هم اولی نمی‌شود. همانطور که هیچکس برای‌م مثل‌احمدرضا نمی‌شود.

بعد از دوری‌مان، دور شدیم! کمتر تماس می‌گرفتیم. پیامی رد و بدل نمی‌شد. به معنای کلمه، دور شده بودیم.

بعد از سه سال-کنکور- دوباره همدیگر را دیدیم. یک ماه نگذشت که برای بار دوم، شوکه‌ام کرد. رفت تهران٬ برای تحصیل در رشته روانشناسی. خوشحال بودم، اما دلم گرفته بود. من هم تهران را زده بودم، مثل سعید، من هم به این فکر نبودم که شاید احمدرضا از رفتنم دلش بگیرد. سعید رفت.

امشب سعید را دیدم.

با او و مهدی و‌ مرتضی، دو ساعتی را توی یک آبمیوه فروشی به خنده و‌قهقهه گذراندیم. کم پیش می‌آید اینجوری بخندم. می‌خندم٬ خیلی زیاد! حتی‌ وقتی تنها باشم. اما امشب، الهه‌ی خنده، به کالبدم ورود کرده بود! حدود دو ساعت قهقهه‌ی مداوم.

نمی‌دانم چه شد که مرتضی حرف از وبلاگ‌م به میان آورد. سعید آدرس وب را خواست. نمی‌خواستم بدهم. خواستم بگویم نمی‌شود دوستان نزدیک، آدرس وب‌م را داشته باشند. همانطور که پدر و مادرت حق ندارند دفتر انشای‌ت را بخوانند! اما گرفت آدرس را.

امیدوارم هیچوقت این یادداشت را نخواند!

.

∆: بعداً احتمالاً درباره‌اش می‌نویسم.

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
اسمارتیز :)
۰۹ فروردين ۰۱:۰۴
عه اتحادیه:) 
این دوست‌های تاثیرگذار واقعا میتونن زندگی آدمو کن فیکون کنن:) منم یکی از این دوستا دارم:)

* مشکوک میزنین:) این مثلثه چیه؟ شیرینی؟:)

پاسخ :

:)) 
آره خب٬ یه مسیر عجیبی رو‌ بهم نشون داد.
خدا بهتون ببخشدش :))
.
نه پی: یه اتفاق معمولی بود، شیرینی در کار نیست:))
~ فو فا نو
۰۹ فروردين ۱۲:۴۶
در کل ک جالب بود و دوس داشتم با اینکه خودم این جوری نیستم ولی کل متن یه طرف اون جریان انشا هم یه طرف تو این تفاوت ها. در اصل اومدم کامنت بدم که انشاهای منو کلا بابام و یک نفر دیگه مینوشتن. پس میخوندنم عب نداش چون :)) با این مثال هاتون:پی

پاسخ :

:|||| 
چرا بیان دکمه ی بلاک نداره ؟! :/ ریپورت ایضاً دی:
مثال من خوب بود خخخخ شما خوب نبودید در این زمینه پی:
Poker Face
۰۹ فروردين ۱۴:۳۸
یه بزرگواری همیشه بهم میگفت اصلا مهم نیست کنکور کجا قبول شی:)
مهم اینه که تو دانشگاه با کیا آشنا میشی و ممکنه یکی پیدا شه که کلا مسیر زندگیتو عوض کنه:) از همین دوستای خوب که جدا شدن ازشون دلگیره:) منم هراس جدایی ازشون رو دارم:(

پاسخ :

بگذریم :))))
خب شروع یک دوستی خیلی سخته. دوباره یک مسیر طولانی رو باید بری تا برسی به یک نقطه‌ی قدیمی.
#هعی و‌ اینا ... :)
گیس گلاب خاتون :)
۰۹ فروردين ۲۳:۴۱
ناگهان یاد ماجرای اون تستِ رنگ ها افتادم و حرفایی که بعدش زدم خوبه حالا با احتساب اینکه اینقدر این دوستتونو دوست دارید منو نزدید اون شب :))

پاسخ :

این اون نیس :) البته اسم اون بزرگوار هم توی متن آواردم :)) جفت شون اولین ها بودن برام دی: اصن نصف دوستان رفتن روانشناسی خخخخ من موندم این وسط، تنها پی:

نگران نباشید دی: دستم به کتک نمیره اصلاً :)))

گیس گلاب خاتون :)
۱۰ فروردين ۰۱:۳۱
روانشناسی شده مثل پزشکی دیگه ماشالا همه از هر سو میکنن میان این ور خصوصا اگر تجربی و ریاضی باشن با رتبه ی بد برای رشته ی خودشون. اینم دیگه از اقبال بلندِ ما انسانی ها و  نتیجه ی اندیشه ی پویایِ تصمیم گیران سازمان سنجش محترم کشور هست :)
در کل ان شاء الله دوستانتون و خودتون موفق ترین باشید خصوصا حالا که دست به زن هم ندارید :)

پاسخ :

چه دل پری داشتین :)) دستمال کاغذی همون بقله(بغله؟) ی: خودتون بردارید :)) من از طرف مسئولین سازمان سنجش عذرخواهی میکنم ازتون دی:

ممنون و همچنین خودتون موفق ترتر از پیش :)

دست به مرد هم ندارم، این یکی، پاداش خاصی نداره ؟ پی:

مرتضی
۱۲ فروردين ۱۳:۱۵
من از کجا میدونستم که نباید به سعید بگم که وبلاگ داری؟؟؟
خب یه سقلمه ای یه سرفه ای یه لگدی از زیر میز میزدی که بفهمم حداقل... 

پاسخ :

خخخخخ اصن به من توجه نمی‌کنی :(( :))))
برا سقلمه خوردن، خیلی دور بودی! :))
بیخیال. خودت رو عشقه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان