پرواز با هواپیمای کاغذی

وقتی هواپیمای کاغذی ات درست شد، مرا سوارش کن. بدون صندلی، بدون کمربند، بدون مهماندار و خلبان. دراز می کشیم روی بالهایش. یک دست مان را به لبه بالها می گیریم و دست دیگر را گره می کنیم در دست دیگر همدیگر. به بالای تپه می رویم و می دویم. آنقدر سرعت می گیریم که خودمان هم به خودمان نرسیم. باد به زیر بالهای هواپیمای کاغذی مان می خورد و بلندمان می کند از این زمینِ سفت. سبک می شویم و بالا می رویم. به باد دستور می دهیم که ما را ببرد به جایی که هیچ کس پایش به آن نرسیده. جایی که فقط برای خودمان باشد. یک جزیره ی چند متر مربعی که تویش همه چیز پیدا می شود. از دلفین و نخل و درخت نارگیل، تا شن های ساحلی و جنگل و چمن فراوان. دو تا تاب هم دارد که طنابش به آسمان وصل است! هر چه نگاه می کنی، انتهایش را نمی بینی. وقتی تاب میخوریم، بلند بلند می خندیم و به خدا می گوییم که اینقدر محکم هُل مان ندهد. ولی خدا گوش نمی کند. هل می دهد مان. انقدر محکم هل مان می دهد که بالا می رویم. جیغ می زنیم و می گوییم که داریم بالا می آوریم هر چه نخورده ایم را. تاب از زیرمان جدا می شود و پرتاب می شویم به درون آسمان نارنجیِ پنبه ای. پیچ می خوریم و تاب. بالا می رویم تا جایی که سرعت مان صفر شود. سقوط می کنیم.سقوطی به آزادی هر دوی مان در جزیره. سرعت مام انقدر زیاد است که صدای جیغ مان پشت سرمان جا می ماند. باد توی چشممان میخورد و اشک مان را در می آورد. با سرعت نور می افتیم توی دریا. آنقدر فرو می رویم که دیگر نفس کم می آوریم برای برگشت به بالای آب. توی دریا نفس می کشیم. نفس هایی عمیق. کم کم بالا می آییم. روی آب شناور می مانیم. شکم های لخت مان به سمت آسمان است. نای شنا کردن نداریم. عضله هایمان منقبض نمی شود. موج می زند بهمان. هل مان می دهد به سمت ساحل. خودمان را روی شن ها می یابیم. آفتاب داغ، آب روی پوست بدن مان را تبخیر می کند. زل می زنیم به ابرهای سفیدی که لحظه ای شبیه نهنگ هستند و چند ثانیه بعد، می شوند شبیه گلابی و هواپیمای کاغذی. راستی! هواپیمای کاغذی ات را ساختی؟ من آماده ام برای رفتن.

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
گیس گلاب خاتون :)
۱۰ فروردين ۰۱:۲۴
کسی تا حالا بهتون گفته خیلی خوب مینویسید؟

بقول خودتون از خوندن این همه جزئیتات که قشنگ کنار هم چیده شدن و کلی صحنه ی خوب ساختن لذت بردم :)

پاسخ :

اینجوری میگین، من جوگیر میشم، باز میرم یه فاجعه ای می نویسم مثه "دختری که بوی قهوه می داد" خخخخخ

لطف دارید شما :)

هدف نداشتم که منتشرش کنم. داشتم تخیلی می نوشتم که حالم خوب شه فقط. و البته الهام گرفته از یکی از داستان های خانم فوفانو بود :)

خوش حالم که خوش تون اومده :)

وطن لینک
۱۰ فروردين ۰۱:۲۵
سلام.

سرویس فارسی اشتراک لینک

وطن لینک ابزاریست برای خواندن و اشتراک گذاری لینک های داغ و جالب

vatanlink.com


پاسخ :

سلام! :)

اذیت نکن دیگه، دو دقیقه اومدیم خوش باشیم دی:

گیس گلاب خاتون :)
۱۰ فروردين ۰۱:۳۶
دختری که بوی قهوه میداد فاجعه بود؟
کی اینو گفته؟
اونم به نوبه ی خودش خیلی خوب بود همون حسِ مبهم بودنش و گنگی و ... من که با اونم خیلی خوب ارتباط برقرار کردم منهی شما جو گیر نشید لطفا :/ اصلا کی گفته شما خوب مینویسید؟ من که مهم نیستم خودم هیچی حالیم نمیشه :))

اوه جدا؟ در این صورت خانم فوفانو عجب شاخی هستن توی نوشتن که نتیجه ی الهام شما از داستانشون چنین چیزی میشه خدا خیرش بده فوفی رو :)

پاسخ :

در جواب چهار خط اول که میتونم همون عبارت "لطف دارین و این چه حرفیه؟ و ... " رو بزنم :))

منم همبنو هی میگم دیگه خخخخ شما هی اصرار می ورزید دی:

بلا نسبت و اینا :)) اختیار دارید و اینا :))

.

آمین :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان