وقتی که غدهٔ خنده‌مان تحریک می‌شود

بعضی آدم‌ها هستند که چیزی را در وجودت تحریک می کنند. مثلا خنده را. طی شش ماهی که توی دانشگاه رفت و آمد داشته ام، فقط دو نفر را با این خاصیت دیده‌ام. اولی٬ پسری بود که در اتوبوس داخل دانشگاه٬ روی صندلی عقبیِ من نشسته بود. از توی آینه‌ی جلوی اتوبوس، می‌توانستیم چهره‌ی همدیگر را ببینیم. هی سرمان را این‌ور و آن‌ور می‌چرخاندیم و نگاه مان توی آینه به هم می‌افتاد و نیم ثانیه زل می‌زدیم توی تخم چشمان یکدیگر. شاید بیست بار این روند را تکرار کردیم. هر بار هم انتظار داشتیم که آن یکی٬ نگاهش جای دیگری باشد. کم کم متبسم شدیم و بعد از چند ثانیه، نگاه مان دوباره به هم خورد. جفت مان زدیم زیر خنده. قهقهه می‌زدیم بین آن همه آدم اَخمو! مثل دیوانه ها، بی دلیل سکوت اتوبوس را با خنده های ممتدمان شکستیم. سرم را برگرداندم و گفتم «آخه چرا؟» 

داشت از شدت خنده، اشک می‌ریخت. ایستگاه بعد، پیاده شدم و تا چند ثانیه زیر لب می‌خندیدم.

دومین نفر را هم امروز دیدم. در یکی از راهروهای دانشکده و در مسیر کلاس، داشتم راه می‌رفتم. سرم پایین بود و داشتم قرینه‌گیِ بندهای کفش‌هایم را بررسی می‌کردم

 لحظه ای سرم را بالا آوردم. یک مانتوی آبی روشنِ غیر عادی به سمتم می‌آمد! جلب رنگش شدم. صورتش را دیدم. داشت به من نگاه می‌کرد. بی دلیل، لب هایمان پوزیشنِ قبل خنده را گرفت. همان حالتی که سعی ‌می‌کنی نخندی و ناخودآگاه، لب هایت غنچه می‌شود. بعدش زدیم زیر خنده! نمی شناختمش و نمی‌شناختم. اما خنده‌ی مان توجه سه‌چهار نفری که نزدیک مان بودند را جلب کرد. مسخره بود. ده متر از همدیگر فاصله داشتیم و توی این ده متر٬ جفت مان تلاش می‌کردیم نخندیم و صدایی از دهان مان خارج نشود! بعد از شروع خنده، سرمان را پایین انداختیم و دیگر ندیدیم صورت همدیگر را. اما خنده‌ ادامه داشت، ‌

چیزی در وجود ما سه نفر بود که اینطور هر سه‌مان را خنداند!

اگر روزی یکی شان را دوباره ببینم، حتماً از او خواهم پرسید؛ اگر خنده‌ام نگیرد!

۹ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
سِناتور تِد
۲۷ فروردين ۰۱:۲۴
اگه تو مکانِ اتفاق دومی بودم بلافاصله بعدِ اتفاق میومدم لپِ چپتو میکشیدم و میگفتم: اِی شیطون :))))))))
مشکوک میزنی یس :))) جانِ حسین اگه خبریه بوگو :))) مرگِ حسین بوگو میگم :| چرا نمیگی لعنتی :| میگم بگو :)))))

پاسخ :

استغفرالله! هیهات منَّ الشیطونی! :)))
به سر مبارک حسین، خبری نیست دی:
تو هم به این شایعات دامن نزن! 

~ فو فا نو
۲۷ فروردين ۰۳:۰۳
البته اولی رو میشه دلیلش رو ب پای همین برخورد های متوالی جالب گذاشت ولی دومی عجیب بوده جدی. از دومی بپرسید :دی

پاسخ :

نمیدونم دی: شاید.
حیف قیافه ش رو یادم نیس دی: وگرنه می‌پرسیدم:))))
میرزا ...
۲۷ فروردين ۱۲:۲۸
مطمئناً برای دومی باز تکرار میشه. از همین الان تبریکات بنده را پذیرا باشید.

پاسخ :

هر چی فکر میکنم، هیچی از صورتش یادم نمیاد! :)) باید یه دور دیگه به صورت تمام دختران دانشکده مون نگاه کنم، ببینم با دیدن کدوم شون خندم میگیره :)))
پیشاپیش ممنون دی: منم ازدواج مهراد جان رو از همین الان تبریک میگم خدمت مادر و پدرش :))
خانومِ حدیث :)
۲۷ فروردين ۱۳:۲۲
احتمالا بعدها شاهد یک پست با مضمون "همه چیز از یک خنده شروع شد"  در این وبلاگ هستیم  :دی

پاسخ :

خخخخخخ عالی بود 
Miss pocker face
۲۷ فروردين ۱۵:۳۲
با کامنت خانوم حدیث موافقم دقیقا :)

پاسخ :

وسط راه تون برید خجالت بکشید یه کم دی: 
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۷ فروردين ۱۶:۰۴
منم الان که داشتم مطلب رو می خوندم همش لبخند رو لبام بود :)

پاسخ :

عخی دی: غدهٔ خنده تون همیشه در حال ترشح باشه ایشالله :)))
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۷ فروردين ۱۶:۰۶
یعنی با خوندن کامنت ها متوجه شدم دقیقا چه کسانی در فضای وبلاگستان به شایعه ها دامن میزنن :)))))
عجب اوضاعیه هاا، شمام دیگه از این خاطرات تعریف نکن :) شایعه پراکنی میکنن ملت از بس :)

پاسخ :

همین رو بگین :)) نمیگن خواهر و مادرِ آدم رد میشن از وسط پست ها :)) 
ها دیگه؛ الان جدی جدی باورم شد خبریه دی: دارم قیافه‌ی بنده خدا رو تصور میکنم، ببینم چیزی از توش درمیاد یا نه :)))
باشه، کلاً خاطرات شبهه‌اور رو منهدم میکنیم از این به بعد :)
حسین مداحی
۲۹ فروردين ۱۷:۱۰
بح بح! مبارکا باشه برار.
کارت عروسیت کرمی رنگ باشه بهتره.

پاسخ :

مبارکِ حاج خانوم باشه :))
من با گل‌بِهی موافق ترم خخخخ
حوا بانو
۰۵ خرداد ۱۷:۵۷
:))

پاسخ :

میخند؟ :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان