حلوا

زن همسایه، درِ خانه‌مان را می‌زند و یک بشقاب حلوا با تزیین پودر پسته برایمان می‌آورد.

سیمین بشقاب را می‌ گیرد و چند کلامی حرف می‌زند. در را می‌بندد و می‌آید کنارم می‌نشیند و زل می‌زند به بشقاب حلوا. با لحنی مظلومانه می‌گوید از آخرین باری که حلوا خورده، هفت سال می گذرد. بعد از مراسم چهلم بابابزرگ. نشسته بود کنار بخاری خانه‌ی بابابزرگ و بغض کرده، انگشت در دیسِ حلوا می کرد و در دهان می‌گذاشت. 

آهی می‌کشد و می‌گوید زن همسایه، جلوی در، خواهش کرده که بعد از خوردن حلوا، برای پسرِ مُرده‌اش فاتحه بخوانیم.

_ برا یک فاتحه‌ی ناقابلِ سی چهل ثانیه ای، به همدیگه رشوه می‌دیم!

این را می‌گوید و تکه‌ای حلوا در دهان می‌گذارد. انگار بغض کرده. بینی‌اش را بالا می‌کشد.

۴ نظر ۵ موافق ۲ مخالف
حسین مداحی
۱۸ ارديبهشت ۱۵:۲۱
رشوه؟!
سعی کن از یک زاویه جدید بهش نگاه کنی!
Miss pocker face
۲۱ ارديبهشت ۱۵:۲۵
من اخرین باری که حلوا خوردم 4 سال پیش بود هعی ماله مرگ خواهر مهربونم :/

حرفش درسته ...
زن کویر
۲۶ ارديبهشت ۱۰:۲۷
چقدر سیمین غمگین حرف زده. خیلی پر غم

پاسخ :

... 
دخترِ انار :)
۳۱ ارديبهشت ۰۹:۴۱
من هیچ وقت نمیگم فاتحه بخونن ولی...
یه بار که سر مزار حسین شیرینی برده بودم و پخش میکردم
رفتم سمت آقای مسنی و گفتم بفرمایید
هیچی نگفتن
فک کردم نشنیدن
یه مسیری رو دور زدم رفتم جلوشون خم شدم و با احترام گفتم بفرمایید
حتی سرشونو بالا نیاوردن فقط گفتن فاتحه شو میخونم
نمیدونم اون لحظه دلم میخواست اون آدمو بخاطر حرفش مفصل دعوا کنم یا خودم سرمو بذارم زمین بخاطر چنین برداشتی بمیرم
ولی به هر حال حس خیلی بدی یود
خیلی

پاسخ :

خوب شد خشونت به خرج ندادین‌ توی اون لحظات :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان