رفت

امشب دوباره رفت. معلوم هم نیست کِی برگردد. آخرین باری که رفت، برگشتن‌ش هفت سال طول کشید.

قبل از این که خانه را ترک کند، با خودم فکر می‌کردم که در آغوش بگیرم ش یا نه. به این فکر کردم در آغوش گرفتن‌ش تاثیری در التیام دلتنگی‌های فردا صبح‌م دارد یا نه. فردا صبح که بیدار می‌شوم و یادم می‌آید دیگر کنارم نیست، برایم مهم است که شب گذشته، بغل‌ش کرده‌ام و گونه‌اش را بوسیده‌ام یا نه؟ 

وقتی قرار است چیزی را از دست بدهی، چکار می‌کنی؟ آنقدر می‌بویی‌اش تا رایحه‌اش تا همیشه در جانت بماند؟

اصلاً چه کسی گفته که وقتی یک نفر می‌خواهد ترک‌ت کند، حتماً باید در آغوشش بگیری‌ و صورتش را ببوسی؟

مادرِ موسی، قبل از به آب انداختن کودکش، او را بوسید؟ چرا؟ مگر قبلاً او را نبوسیده بود؟ لابد مادر موسی هم نمی دانسته که برای چه، کودکش را می بوسد.

می‌خواستم بگویم با من حرف بزند. آنقدر حرف بزند که شش ماهِ دیگر٬ وقتی هوای شهرمان سرد شد، دوباره به یادش بیفتم و صدای‌ش را به خاطر بیاورم.

در آغوشش نگرفتم و خداحافظی هم نکردم. خواستم وانمود کنم که رفتن‌ش، مانند تمامِ رفتن های چند ماه اخیر است. از همان رفتن هایی که صبح می‌رود و عصر برمی‌گردد. اما دلم طاقت نیاورد. پیش از رفتن، پریدم بغلش و سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. دقیق نمی‌دانم چرا. شاید دلم لرزید که‌ ممکن است فردا صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شوم و می‌فهمم که دیگر پیش‌مان نیست، پشیمان شوم که چرا تا همان لحظهٔ آخر٬ به یادش نیاوردم که چقدر دوستش دارم.

۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
Pary darya
۰۵ خرداد ۰۰:۱۲
مغزم معمولا تک بعدی عمل میکنه واژه رفتُ داخل عنوان دیدم یاد این اهنگ افتادم:رفت تموم یادگاریاشُ برد منو به خاطراتمون سپرد قلب من ضربه خورد!!
((-:من هرچی بیشتر کسیو تو بغلم فشار بدم بیشتر دلتنگش میشم

پاسخ :

شخصاً سخته برام که یک نفر رو بغل کنم یا بذارم یکی بغلم کنه :/ یه جوری میشم کلاً.
.
پس سعی کنید که خیلی فشار شون ندین‌ :)) 

Pary darya
۰۵ خرداد ۰۰:۱۸
|:منم همین حسو داشتم قبلا ولی خب یه زمانی در حدی دلتنگ شدم که بغل برام لذت بخش ترین چیزشد(-:

پاسخ :

:)
دخترِ انار :)
۰۵ خرداد ۱۳:۵۸
رفتن فعل قشنگی نیست...

پاسخ :

...
حوا بانو
۰۵ خرداد ۱۷:۵۸
"رفت" یه فعل با کلی دردِ نهفته...هعی...

پاسخ :

ما هم هعی ...
حسین مداحی
۰۶ خرداد ۰۰:۱۱
آقا مو یتیمم. مگفتی بیام یک کاسه آب بریزم پشت سر مسافر گرامی که نرفته برگرده!

پاسخ :

دیر گفتی برار خخخخ ایشالله مسافران بعدی :)
Poker Face
۰۶ خرداد ۱۸:۲۹
چرا هممون واسه یه بارم که شده باید واژه ی رفتن رو تو زندگی حس کنیم؟
اونم نه رفتن هرکسی، رفتن اون مهمای زندگی:(
حرفی که من همیشه میزنم و کاری ک همیشه میکنم اینه که، محکم بغلش میکنم، که هرموقع دلم تنگش شد اخرین چیزی که ازش دیدم یادم بیاد:) خوبه دلتنگی رو کمتر میکنه:( اما جدیدا خجالت میکشم ببوسمش:( کاش مث همون بچگیا بود:( ولی شما ببوس:) نذار حسرتش بمونه:)

پاسخ :

چون همیشه یکی مون هوسِ رفتن به سرش میزنه و این واژه رو برای بقیه، ملموس میکنیم ... یعنی همین ما ها، این چرخه ی رفتن رو زنده نگه می داریم.
چه خوب :)
رفت :) ببینیم کی بر می گرده
اسمارتیز :)
۰۷ خرداد ۱۰:۵۱
آدمها رو قبل از رفتنشون میبوسیم و در آغوش میگیریم به خاطر اینکه فرداش وقتی یادش افتادیم، با خودمون نگیم چقدر سرد باهاش برخورد کردم....که عذاب وجدان نگیریم.... به خاطر خودخواهیمونه.... خودخواهی که البته طرف مقابل رو هم شاد میکنه.... ولی ما خودمون بهتر از هرکس دیگه ای میدونیم که فقط به خاطر خودمون این کارا رو انجام میدیم...

پاسخ :

جالب بود. از عذاب  وجدان بعدش میترسیم ... ولی در اصل، فایده مشخصی غیر از جلوگیزی از عذاب وجدان نداره به نظرم ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان