در سفر

9 تیر:

آمده ایم اطراف دماوند. باغ یکی از آشنایان. چیزی که زیاد دارند، درخت گیلاس است و سگ و بوتۀ رز سفید و سرخ و گل محمدی. راه که می روی، شاخه های گیلاس و آلبالو به صورتت می خورند و کافیست دهانت را باز کنی تا گیلاس ها واردش شوند و گازشان بزنی. گیلاس ها، به بزرگیِ بزرگترین گوجه سبزهایی هستند که تا به حال دیده ایم. البته چیزِ جدیدی نیست. بابابزرگ هم باغی اینچنین در اطراف مشهد دارد و هر سال، از میوه هایش که گیلاس و البالو هم جزوشان است، نصیب مان می شود.

چیزی که در باغِ دماوند، بیش از هر چیز برایمان تازگی دارد، سگ هایش است! ما هیچوقت این قدر به سگ ها نزدیک نشده بودیم. سگ هایی که جلویمان می آیند و با ما بازی می کنند. وقتی غریبه ای به مرزهای باغ نزدیک می شود، سگ ها انگار تمام احساسات و عواطف شان و شخصیتِ بازیگوش چند ثانیه قبل شان را فراموش می کنند. می دوند و خودشان را به غریبه می رسانند و با توحّشی ترسناک، پارس می کنند. آن قدر محکم حنجره هایشان را به تحرک در می آورند که حس می کنی پرده های گوش ات به لرزه ای شدید می افتد. اما بعد از چند دقیقه، دوباره می آیند کنارمان. اگر اجازه بدهی، از دو سه متری، جلو تر می آیند و کفش هایت را می بویند. بینی شان را به شلوارت می مالند و منتظر می مانند تا نوازش شان کنی. دستت را روی سرشان می کشی و گردن و گوش ها و زیر گلویشان را با دست می مالی و لذت را در چهره شان می بینی. عجیب است. ما از گربه، لاک پشت، طوطی و جوجه مرغ نگهداری کرده ایم. اما از میان این ها، سگ را احساساتی تر از بقیه شان می یابیم. سگی که وقتی غذا را در دستت می بیند، دوان دوان به سمتت می آید و می پرد و زبان بلندش را از دهان بیرون می آورد. دورت می چرخد و قیافه اش را مشتاق نشان می دهد. 

تهِ تلاش سگ های اینجا، این است که صورتت را ببویند و با زبانشان تو را بلیسند! ما هیچوقت نمی گذاریم این کار را تجربه کنند و هر بار، وقتی صورتشان را به سر و صورت مان نزدیک می کنند، با تحکم و قلدریِ ناشی از عقلِ پیشرفته تر و اعتماد به نفسی بیشتر، بهشان می توپیم و حدودشان را یادآوری می کنیم. خجالت زده می شوند و عقب می کشند. اما درون چشمان شان، کماکان تمنای نزدیکیِ بیشتر را می بینیم. انگار با چشم هایشان از تو خواهش می کنند که: بگذار صورتت را بو کنم. بگذار صورتت را لیس بزنم و بینیِ خیسم را به کف دست هایت بمالم.


۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
پونیکا :)
۱۴ تیر ۰۱:۲۲
چه تمنا ها دارن :|
من همین که صب به صبح تو محوطه دانشکده بهشون سلام میکنم و محترمانه از کنارشون رد میشم و مثل بقیه دخترا جیغ نمیزنم و فرار نمیکنم راضین :)))
سگای شما بد عادت شدن :دی

پاسخ :

خوبه با کیف نمی زنن توی سر و صورت سگ ها ://
دی: 
پـــــر ی
۱۴ تیر ۰۳:۴۴
وای من همیشه از حیوونا فراری ام

پاسخ :

نباشید :)
حسین مداحی
۱۴ تیر ۰۹:۴۰
یادش به خیر. همیشه دلم میخواست با سگ مادربزرگم برم سگ سواری. ولی خب حیف هیچوقت سواری نمیداد. ولی اینایی که گفتی رو تجربه کردم.

پاسخ :

خخخخخ دلم سوخت براش یه لحظه
حسین مداحی
۱۴ تیر ۰۹:۴۰
یادش به خیر. همیشه دلم میخواست با سگ مادربزرگم برم سگ سواری. ولی خب حیف هیچوقت سواری نمیداد. ولی اینایی که گفتی رو تجربه کردم.

پاسخ :

خخخخخ دلم سوخت براش یه لحظه!
© زهـــــرا خســـروی
۱۴ تیر ۱۲:۴۴
توی محوطه ی دانشگاه ما هم زیادن ولی کلن سعی میکنم از سگ دور باشم این خودش برمیگرده به خاطره های نچندان خوشم از سگ ها :))

پاسخ :

ما بیشتر گربه پرورش میدیم توی دانشگاه :) طرفای خوابگاه هم تولیدِ روباه رو انجام میدن بچه ها :))
امیدوارم یه خاطره خوش پیدا کنید ازشون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان