در سفر. قسمت دوم

12 تیر:

باغ دماوند را ول کردیم و آمدیم تهران. مامان و بابا، برادرم و همسرش، به مشهد برگشتند. من مانده ام تهران؛ منتظرِ حسین. برنامه ریخته بودم که یک هفته در زنجان بمانم و نهایتاً یک روز قبل از حسین به تهران بیایم. آن یک روز را هم با وحید-برادرم- برویم انقلاب. کتاب بخریم و بعدش برویم ولیعصر و نوازنده های دور میدان ولیعصر و راسته اش را ببینیم. چیزی که تقریباً هیچوقت در مشهد نمی بینیم. آخر شب هم پول هایمان را روی هم بگذاریم و بیف استراگانف بخریم!

اما عروسیِ یکی از اقوام درجۀ شش‌مان -واقعاً درجه شش-، برنامه را به هم ریخت. از زنجان زودتر حرکت کردیم. کمتر در دماوند ماندیم و اینگونه شد که من 5 روز اضافی آوردم! پنج روزی که قرار است در تهران سپری شود. غیر از دوست های بابا و پسرخالۀ مامان، وحید را در تهران دارم و عمو مسعود را. وحید در خوابگاه طرشت است و همین روزهاست که با تعطیلیِ خوابگاه، در به در شود! من هم آمدم خانه عمو. عمو وقتی هم سن و سالِ وحید بود، از مشهد بیرون زده بود به امید پول درآوردن. و بعد از هفت هشت سال که به مشهد برگشت، هم پول داشت، هم خانه، و هم دختری که دوستش داشت و می خواست تا خانواده به خواستگاری اش بروند. عمو خیلی کار می کند. قبلاً هم همینطور بود. بخاطر همین بود که زودتر از همه خواهران و برادران و اشنایانش وضعش خوب شد و توانست گران ترین عروسی ای را که تا ان روز دیده بودیم، با پولِ شخصی اش بگیرد. عروسی ای که از سرمایه داران تهران تا نمایندگان مجلس، در آن حضور داشتند. بعداً درباره عمو مفصل می نویسم.

دیروز ساعت 5 بعدازظهر، از خانه عمو بیرون زدم و رفتم سمت انقلاب. یک خط اتوبوس و سه خط مترو! وقتی رسیدم، ساعت 6:30 بود. با وحید تصمیم گرفتیم برنامه مان را از کتابفروشی های انقلاب شروع و با شام در اطراف ایستگاه صادقیه تمام کنیم. اما تا به خودمان آمدیم، ساعت شده بود 9. آخرین قطاری که به سمت خانۀ عمو حرکت می کرد، ساعت 9:30 از ایستگاه شادمان رد می شد. تصمیم گرفتیم به آبمیوه ای رضایت بدهیم تا به اخرین قطارِ متروی کرج برسم. گشتیم و در یکی از پس کوچه های اطراف انقلاب، آبمیوه فروشی پیدا کردیم. خورده و نخورده، حرکت کردیم به سمت مترو.

وحید از من جدا شد. اگر خوش شانس می بودم، به قطار کرج می رسیدم ... . نرسیدم! چهار دقیقه کم آوردم. به توصیۀ کارکنان مترو، رفتم به ایستگاه آزادی. بعد از نیم ساعت پرس و جو از رانندگان اتوبوس و خواهش و تمنای بی حاصل از عابران و مغازه داران (که برایم یک سرویسِ اسنپ بگیرند و پولش را همان جا نقداً دریافت کنند)، به این نتیجه رسیدم که تنها راهِ سریع و ساده برای رفتن به خانه عمو، ماشین دربست است. بعد از چانی زنی با دو راننده، بیست هزار تومان را به پانزده تا رساندم و مسیر هزار و پانصد تومانی را با پانزده هزار تومان طی کردم تا به خانۀ عمو برسم. وقتی کیفم را از روی کولم برداشتم، فهمیدم که توی همان شلوغیِ ایستگاه آزادی، یک نفر هم زیپِ اصلی اش را باز کرده. بدون آن که متوجه شوم. ولی تنها چیزی که گیرش آمده بود، گازِ استریل بوده! وقتی سفر را شروع کردم، سه جای بدنم زخم داشت و تا امروز، به پنج زخم افزایش یافته است. گاز استریل را از خانه برداشته بودم تا همین زخم های احتمالی را پوشش دهد. کیف کارتها و پول را در جای دیگری از کیف، جاساز کرده بودم و دست آن بنده خدا که زیپ را باز کرده بود، به انها نرسید. لااقل این یک قلم را شانس همراهی ام کرد. 

وقتی به تهران آمدم، حدود 150 هزار تومان در کارت بانکی ام داشتم. یک دهم‌اش را پای یک مسیرِ یک صدمی‌اش دادم با احتساب پول کتاب هایی که خریدم، حالا 100 هزار تومان دارم. 100 هزارتومانی که قرار است مرا تا گرگان و آزادشهر ببرد و از آنجا، راهیِ مشهدم کند! 

اولین درسی که در تهران گرفتم: حواست به تایمِ پایان مترو باشد!

۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
هلما ...
۱۶ تیر ۱۳:۰۸
اول بگم چقد مدیریت مالیتون خوبه، یعنی حتی بهتر از من :) 
در مورد عموتون حتما بنویسید گویا شخصیت جالبی دارن.
آخرین باری که تهران رفتم تابستان پیارسال بود.
یادمه پیش دانشگاهی رو تموم کرده بودم رفته بودیم تهران منم دختر شهرستانی از مهرشهر کرج تا تجریش تهران تنها رفتم داداشم کارد میزدی خونش را نمیومد. :)) از اون روز انگار همه باور کردن که دیگه بزرگ شدم الان جایی رفتنی التماس میکنم منم تا یه مسیری برسونید. :))
چقد با جزئیات و ملموس نوشتین.

پاسخ :

لطف عالی مستدام. نه بابا اینا همه ش خیاله! تهش با 500 هزار تومن بدهی، بر میگردم مشهد :)))
ولی خب جدی دارم نهایت صرفه جویی رو میکنم ... 
حتماً.
اوه چه مارکوپولو طور! مارِ زخم خورده شدین دیگه :))
:)
پـــــر ی
۱۶ تیر ۲۲:۵۰
تهران وحشتناکه هزینه ترددش
فقط باید حواست باشه به حمل و نقل عمومی برسی مثل مترو و بی آر تی 

پاسخ :

واقعا ... 
ایشالله :)
محبوبه شب
۲۳ تیر ۱۷:۰۷
تهران مگه تنها یه کتاب فروشی داره که شما و خاتون برای خرید میرید اونجا؟ o_0

پاسخ :

انقلاب کلی کتابفروشی داره دیگه. گفتیم میریم یه دور میزنیم، یه دو سه ساعت هم طول می کشه. 
البته خاتون هم معرفی کرده بودن یه کتابفروشیِ خاص رو.
جو لیک
۲۳ تیر ۲۱:۱۶
خیلی ترسناکه آدم فقط به امید مترو مونده باشه تو خیابون و مترو هرگز نیاد.
برای من این اتفاق با اتوبوس دانشگاه رخ داد. شب، نجریش، تگرگ، من و سوییشرت! :| حتی از وجود اسنپ هم بی خبر بودم:)) و امکان دربست گرفتن هم که طبیعتا ندارم:))

پاسخ :

جدی جدی فکر نمی کردم اینجوری باشه!
اوه اوه :/
ولی خب به نظر میرسه که زنده موندین :)) برید شکر کنید دی:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان