وقتی دیوانه می‌شویم

امروز ساعت 3 و نیم، جلسۀ پنج نفره مان تمام شد. زیر آفتاب داغ، یکی دو کیلومتری را به سمت متروی "سید رضی" پیاده روی کردم. کله ام پر شده بود از سوال هایی که قرار بود توی جلسه بپرسم و وقت نشده بود. پر از نقشه هایی که برای چند سالِ پیش روی‌م کشیده شده و هنوز نمی دانم کدام را انتخاب کنم. وقتی به مترو رسیدم، کلافه شده بودم. دفترچه ام را هم طبق معمول فراموش کرده بودم و نمی دانستم برای این هفته، چه کار های نکرده ای دارم که باید انجام شود. قطار که رسید، بخش زیادی از ظرفیتش پر شده بود. یعنی تمامِ صندلی ها به علاوۀ نیمی از جاهایی که می شود ایستاد و دست را به میله گرفت. متروی مشهد، بر خلاف متروی تهران، خیلی ساکت است. به گالری هنری می مانَد. اکثر جوانان هدفون به گوش دارند و مشغول کار با گوشی اند. میانسال ها و پیرها هم یا زل می زنند به صورت جوانان، و یا با محتویاتِ نامعلوم دهانشان کلنجار می روند. چیزی که مشخص است، بیکار بودنِ اکثر مسافران است.

حوصلۀ خواندن مجله توی دستم را نداشتم. 5 ایستگاه تا فلسطین فاصله داشتم و بیکار بودم. تصمیم گرفتم برنامه هایم را مرور کنم. لازم بود بنویسم شان یا بلند بلند دوره شان کنم. اما نه خودکار و کاغذ سفید داشتم و نه گوشی شنوا. لحظه ای گوشی را از جیبم درآوردم و به صفحه اش خیره شدم. انگشتم را بی دلیل زدم روی صفحه و گوشی را به گوشم نزدیک کردم. سلام کردم و بعد از ثانیه ای سکوت، گفتم: "خوبم"! کسی پشت خط نبود. اما صحبت را با مخاطب خیالی ام ادامه دادم. خیلی مشتاقِ شنیدنِ برنامۀ امروز و هفته آینده ام بود! من هم برایش توضیح می دادم. وسطش هم می پرسید: "راستی از فلان قضیه چه خبر؟" و من هم مفصل جوابش را می دادم. رفته رفته توجه اطرافیانم در واگن، به من و دیالوگ هایم جلب شد. زنِ سمت راست، رویش را برگردانده بود به طرفم و با دقت حرف  هایم را گوش می داد. حرف هایی در مورد خانه ای خاص که جلسه امروزمان درونش برگزار شد، اما هیچکس آدرس دقیقش را نمی دانست! گفتم که ادرس را نصفه و نیمه دریافت کردیم و از جایی، یکی آمد دنبال مان و سریع ما را به خانه رساند. خانه ای که پلاک هم نداشت! وقتی اسمِ "خانۀ تیمی" را آوردم، سه چهار نفر بی درنگ به سمتم نگاه کردند. من اما نگاهم هنوز به پنجره مقابلم بود. با دقت و حوصله، برنامه های تمام این چند روزم را دوره کردم. حتی چند ثانیه ای هم در مورد سفرم به تهران و شمال حرف زدم. 

در مورد جلساتِ استاد انصاری گفتم و دربارۀ خانم «میم» که روی خطّ قرمز های سایت و هفته نامه حساس است. وقتی قطار به فلسطین رسید، به در نزدیک شدم. دو سه تا سر هم همگام با من به سمت در کج شد.

لذتی عجیب بود. این که دیگران ندانند دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می کنی. این که ناگهان صدایِ معمولی ات را یواش تر از حالت عادی کنی و بخواهی چیزی سرّی را بیان کنی و اطرافت ساکت شود! برخی آدم های توی مترو، خیلی بیکارند. آن هایی که نه کتاب و روزنامه ای برای خواندن دارند؛ نه هم صحبتی برای تحلیل فساد سیستمی و نه حتی اینترنتی برای چک کردن تلگرام. یا باید به دردهای زندگی شان فکر کنند، یا زل بزنند به همدیگر و یا گوش کنند به حرف های آنهایی که گوشی دست شان است. می دانید؟ من چیزی از دست ندادم. چیز زیادی بدست نیاوردم. فقط برنامۀ این دو هفته را مرور و خاطره ای از سفرم تعریف کردم. اما آن چهار پنج نفر توی مترو که کاری برای انجام نداشتند، حسابی سرگرم شدند. حتی فهمیدند که هنوز هم گروه های مخفی ای متشکل از نوجوانان وجود دارد که کارهایی خاص می کنند و وقت ملاقات می گذارند و جلسه برگزار می کنند. حتی گاهی فلان کار را هم می کنند که مشخص نیست چیست! چون آن کسی که داشت این ها را می گفت، اینجای کار که رسید، صدایش را خیلی پایین آورد و کسی نتوانست از آن فلان کار، سر در بیاورد! 

شاید فکر کنید دیوانه بازی است. یا حتی مردم آزاری و اسکل کردنِ دیگران! اما این گونه نیست. مردم مشکلی با یک دیوانه که گوشی را نزدیک گوش می گیرد و با خودش حرف می زند ندارند. آن ها برای دقایقی سرگرم می شوند بدون آن که برایشان مهم باشد من بالآخره به اردوی سومِ مرداد می روم یا نه. برایشان پشیزی اهمیت ندارد که پیشنهادِ کاریِ سینا را قبول می کنم یا نه. همین!

۱۸ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
فِ. شین.
۲۶ تیر ۱۷:۱۳
من یه بار واسه اینکه از دست کسی خلاص شم تظاهر کردم که یکی بهم‌ زنگ زده و باید برم D:

پاسخ :

:)) احسنت 
پـــــر ی
۲۶ تیر ۱۷:۲۱
فک کردن داعشی هستی با گفتن خونه تیمی :)

اینم سبک زندگی این روزای ماست دیگه. کسی نیست باهاش حرف بزنیم

پاسخ :

من به یک خودکار و دفترچه هم راضی بودم :) هم صحبت پیشکش! :))
پـــــر ی
۲۶ تیر ۲۱:۲۷
مث خودمی 
منم به همون خودکار و دفتر قناعت کردم :)

پاسخ :

:)
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۲۶ تیر ۲۱:۳۴
چه بامزه یادم باشه یه بار امتحانش کنم ^_^

پاسخ :

مراقب باشین لو نرین یه وقت :) می گیرن به جرمِ علاف کردنِ ملت، میبرن تون اوین :))
اسمارتیز :)
۲۷ تیر ۰۰:۳۳
:)
چه کار هیجان انگیزی... شاید بعضی وقتا لازم باشه با یه نفر فرضی بلند بلند صحبت کنیم و بتونیم درباره همه برنامه ها و فکرامون بهش بگیم.... البته که اگه واقعیش باشه بهتره :)
فکر کنم نیاز دارم درباره این روزا بلند بلند صحبت کنم با در و دیوار:) شایدم برای خدا:) 

* باید بگم ناخواسته کمک بزرگی بهم کردید:)
** منم اگه همچین کسی رو تو مترو میدیدم، زنگ میزدم ۱۱۳:))) بالاخره بچه های بالا رو محض احتیاط مطلع کنیم بد نیست دی:

پاسخ :

هیجان؟ :)) 
خدا هم گزینه خوبیه :)
.
باید بگم که خیلی هم خواسته بوده! من پست هام همه ش برنامه ریزی شده س خخخخ من میشینم نیازِ خواننده ها رو بررسی می کنم قبل از نگارش پست :))) 
قابلی هم نداشت :/ :))
درنگ نکنین! به اورژانسِ روانی هم می تونید زنگ بزنید البته :)
•✿ آرورا ✿•
۲۷ تیر ۰۰:۵۶
ولی این کار اونایی که نیاز به تمرکز دارن برای خوندن کتاب یا هر چیز دیگه ای، حسابی از دستتون کفری میشن. من که اعصابم از دست اونایی که تو مترو بلند با گوشی حرف میزنن حسابی خورد میشه

پاسخ :

مرسی از نظرتون. البته من عادی حرف می زدم. ولی خب مطمئناً کناری هام می شنیدن حرفام رو و اونقدرام یواش نبوده.
•✿ آرورا ✿•
۲۷ تیر ۰۰:۵۶
ولی این کار اونایی که نیاز به تمرکز دارن برای خوندن کتاب یا هر چیز دیگه ای، حسابی از دستتون کفری میشن. من که اعصابم از دست اونایی که تو مترو بلند با گوشی حرف میزنن حسابی خورد میشه

پاسخ :

مرسی از نظرتون. البته من عادی حرف می زدم. ولی خب مطمئناً کناری هام می شنیدن حرفام رو و اونقدرام یواش نبوده. :)
الهام
۲۷ تیر ۱۶:۴۶
من از همین تریبون بخاطر سرگرم کردن افراد بیکار از شما تشکر میکنم :))

پاسخ :

قابلی نداشت :)
الهام
۲۷ تیر ۲۱:۲۰
اینا همش تاثیرات شمال رفتن سه ضلع مثلث باهم :)))

پاسخ :

:)) 
Poker Face
۲۸ تیر ۲۰:۱۲
چه حرکت جالبی بودا :)))
ولی یه بار یکی دوستام همین کارو کرده بود، از شانس بد همون موقع گوشی زنگ خورده بود :دی!

پاسخ :

اوه اوه :)
پونیکا :)
۲۹ تیر ۲۳:۲۸
همیشه وقتی کسی باید باشه نیست :)

پاسخ :

#هعی دی:
پونیکا :)
۲۹ تیر ۲۳:۳۷
حتی شاعر در این راستا میفرماد:
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

پاسخ :

ای بابا، ای بابا ...
.
دستمال کاغذی هم تموم شد دیگه توی کامنت قبلی :/ از آستین لباس تون استفاده کنید :) 
پونیکا :)
۳۰ تیر ۰۰:۵۰
چه وضعشه از دستمال هم مضایقه کردند مریخیان؟ :||
 اصلا خدمات رسانی وبلاگتون خوب نیست :))

پاسخ :

والا تقصیر ما نیست! ما که مصرفی نداریم. همه دسمال کاغذیامون رو شما شبانه میاین با چارتا کامنت مصرف می کنید و می رید وبِ خودتون :/ 
وقتی با همشهریامون ریختیم وبلاگ تون و کلّ محصول انارِ امسال تون رو بلعیدیم، می فهمید که محدودیتِ کالا، چه حسی داره :| :)
© زهـــــرا خســـروی
۳۱ تیر ۱۱:۱۹
عقب بودم از نوشته های وبلاگتون :) واقعا بهترین نوشته ای بود که خوندم روون و جذاب ؛ جذاب که میگم همین کشش بامحالی که داشت و کاری که تو مترو انجام دادین با یه مخاطب خیالی واقعا عالی بود:) 

پاسخ :

:) لطف دارید. خوشحالم که خوش تون اومده.

یک دختر شیعه
۲۱ مرداد ۲۳:۴۸
منظورتون از استاد انصاری استاد محمد علی انصاری ه؟^_^😍😍

پاسخ :

بله :)
یک دختر شیعه
۲۲ مرداد ۱۷:۲۴
ایشون فوق العادن  فوق العادهه: )))

پاسخ :

به نظر می رسه همینطور باشه :)
جلسات شون رو میرید؟
یک دختر شیعه
۲۳ مرداد ۰۱:۰۴
بیشتر کتاب هاشونو می خونم و  سخنرانی هاشونو گوش میدم: ))
+
یکی از اساتید دانشگاهمون هستن: )البته هنوز ما باهاشون نداشتیم: )ولی ترم بالایی هامون باهاشون داشتن و ما هم اگر خدا بخواد استاد دیگه ای نیاد جاشون باهاشون خواهیم داشت ان شالله: )

پاسخ :

خیلی هم عالی :)
.
ان شاءلله :)
موفق باشید... 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان