تجربۀ نخستین توحّشِ ناشی از بی‌پولی

امروز با دوستم قرار داشتم. رأس ساعت 6:30 بعدازظهر، مسجد گوهرشاد در حرم. تا میدان بسیج با مترو رفتم. از ایستگاه که بیرون آمدم، بعد از پنجاه متر پیاده روی به سمت حرم، نگاهم به ساعتم افتاد که از 6:30 گذشته بود. خواستم سوار تاکسی شوم. همان موقع یادم آمد که در کارت عابر بانک و جیب هایم، مجموعاً ده هزارتومان دارم. ده هزارتومانی که باید با آن تا حوالیِ دهم مرداد زندگی کنم. باید با بی آر تی می رفتم. از بسیج تا حرم، هزار تومان می‌گیرند و همین مسیر با بی ار تی، سیصدوپنجاه تومان است. ایستگاه بی ار تی بیشتر از صد متر آن طرف تر بود. همان لحظه، اتویوسی از ایستگاه خارج شد. دیر شده بود. به خودم قول دادم آخرین باری باشد که در این ده روز سوار تاکسی می‌شوم. پرایدی کنارم ایستاد. حدود بیست ثانیه حرکت کردیم که رسیدیم به ترافیکِ منتهی به حرم. ترافیک دقیقاً تا ایستگاه بعدیِ بی آر تی ادامه داشت. ساعت حدود 6:40 بود. عصبی بودم و اتوبوس های بی آر تی را می دیدم که از کنارمان و در خط ویژه، با سرعت عبور می‌کنند. تصمیم گرفتم پیاده شوم. هزارتومانی ای به راننده دادم و دعا کردم پانصد تومان بهم برگرداند. اما با جملۀ "خدا بده برکت" ناامیدم کرد! خواستم بروم بیرون؛ اما ماندم. به راننده گفتم: "زیاد نیست یه کم؟" راننده نگاهی به صورتم کرد و گفت که هر کورس، هزار تومان است. نمی‌دانستم راست می‌گوید یا نه. فقط می‌دانستم که از عمق وجودم نمی‌خواستم آن پانصد تومان را از دست بدهم. ترافیک آنقدر کند حرکت می کرد که راننده به راحتی و بدون دغدغه، رو به من، شروع به بحث کرد. می‌گفت که به محض سوار شدن به ماشین، هزار تومان روی حساب مسافر می‌آید. من هم گفتم که تعریفِ کورس، با باز و بسته شدن در نیست و مسافت، هزینه را تعیین می کند؛ ما هم در بیشترین حالت، سیصد چهارصد متر آمده ایم. هر لحظه، از زمانِ قرارم با دوستم بیشتر می‌گذشت. نمی‌خواستم عذاب وجدانِ حاصل از باختنِ پانصد تومان برای مسیری سیصد متری را تحمل کنم. صورتم عرق کرده بود. وا نمی‌دادم. دقیقاً مانند بدبختِ بی‌پولی رفتار می‌کردم که برای آن پانصد تومان، چند ساعت بیل و کلنگ زده و می‌توانسته با همان پانصد تومان، یک شبانه روز را سپری کند. شده بودم مثل کفتاری که نمی‌گذاشت روباهی پارۀ شکارش را از دهانش بدزدند.

بالاخره راننده کوتاه آمد و از توی داشبورد و این طرف و آن طرفش، پانصد تومان سکه و اسکناسِ عهد سلجوقی پیدا کرد و گذاشت کف دستم. زیر لب چیزی می‌گفت. انگار نفرینم می‌کرد. در را باز کردم و از لابه‌لای ماشین ها، خودم را به پیاده‌رو رساندم. هنوز حرارت داشتم. قدم های بلند بر می‌داشتم. تا امروز، هیچوقت سرِ پانصد تومان کرایه ماشین، با یک نفر بحث نکرده بودم. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم از پیروزی یا خنثی باشم از گرفتنِ حق‌ّ مسلم‌م یا حتی ناراحت باشم از عصبانی کردنِ یک رانندۀ خسته تر از خودم. من هیچوقت اینگونه با یک نفر سر پانصد تا تک تومانی بحث نکرده بودم. بحثی که حتی مطمئن نبودم در آن، حق با من است یا نه. فقط می‌دانستم من بیشتر از راننده، به آن پانصد تومان احتیاج داشتم. می‌شد یک مسیر خانه تا دانشگاه یا حرم تا خانه را با آن رفت. مسیری که با سواری، حدود چهارهزار تومان هزینه بر می‌داشت.

تصمیم گرفته بودم که بقیه مسیر را پیاده بروم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام مسیر های زندگی ام را پیاده بروم تا با پولش بتوانم برای نهار، به جای دونات و ساندیس، یک خوراک هندیِ کثیفِ دو هزار و پانصد تومانی بخورم و واقعاً سیر شوم. یا بعد از مدت‌ها، از آن بستنی های دو هزارتومانیِ شکلاتیِ میهن بخرم. 

ساعت 6:50 بود. توی پیاده رو راه می‌رفتم و هنوز می توانستم تاکسی خالی را ببینم که بین صدها ماشین دیگر، با سرعتی کمتر از سرعت قدم های من، به سمتی می‌رفت که انتهایش با بلوکه‌های پلیس، بسته شده بود.

۱۷ نظر ۷ موافق ۱ مخالف
Berkee 🌿
۳۱ تیر ۰۲:۳۷
آخرش ساعت چند رسیدین؟

پاسخ :

7. البته دوست گرامی یه مشکلی براش پیش اومد و 7:30 رسید ...
Berkee 🌿
۳۱ تیر ۰۲:۴۲
چه جالب که اصلأ به هم خبر ندادید که دیر میرسید!

پاسخ :

یه قانونی هس که میگه " وقتی دیر کردی و طرف زنگ نزده بهت، ینی خودشم نرسیده! پس نگران نباش و به راهت ادامه بده!" :))
غمی ‌‌
۳۱ تیر ۰۹:۰۵
این یادداشت منو یاد دوران دبیرستانم انداخت. روزی 100 تومن بهم می‌دادند که کرایه رفت و برگشت با واحد بود. مسیر رفت رو 50 تومن میدادم تا سروقت برسم. برگشتنا پیاده می‌اومدم تا با 50 تومنش بستنی یا پفکی بخرم یا واسه دو روز رو جمع کنم و یه چیپس بگیرم... واقعا گاهی به سر آدم می‌زنه تمام مسیرای زندگیش رو پیاده بره و حتی با پولشم هیچ کاری نکنه.

پاسخ :

:) چه باحال ... خوشم میاد از این تجربه های مشابه و مشترک. ما بچگیامون همین کار رو می کردیم. ولی یه چیزایی بود به اسم بستنی زمستونی و یه چیزی هم به اسمِ "نوشمک"! ما اونا رو می خریدیم :)
اوهوم ... 
حسین ...
۳۱ تیر ۰۹:۱۷
باز خوبه یک ساعت و دوازده دیقه نشده! خخخخخخخخ
ولی اصولا توی خیابون امام رضا تا طبرسی فقط باید بی آرتی سوار شد. نهایتا هر پنج دیقه یک اتوبوس حرکت مکنه. خیلی هم سریع حرکت مکنن چون خط ویژه درن.
ضمن ای که حق با راننده بوده. قانونش ایه. اگر دقت کرده باشی توی کافی نت هم به محض نشستن معمولا یک مقداری میفته به حسابت. همیشه همی بوده.

پاسخ :

خخخخخ مرسی که هر روز یادآوری می کنی حسین!
موتور هم خوبه. میتونه از پیاده رو بره. ولی بی ار تی خیلی بهتره. من فکر کنم سومین باری بود که توی عمرم این مسیر رو با تاکسی می رفتم. که شانس مون اینجوری بود ... 
ای بابا! مدیون شدم یعنی؟! البته تهش برا این که عصبی نشم، راننده هه میگفت که تا حالا این مسیر رو نرفته و نمی دونه چجوری حساب میشه کرایه ش. آخه راهی هم نرفتیم ما. فوقش همون سیصد چارصد متر.
© زهـــــرا خســـروی
۳۱ تیر ۱۱:۲۴
و اون پونصد تومن :)) من که سرم درد میکنه واسه بحث کردن با راننده و مغازه دار سر همین چیزا:)))

پاسخ :

:)
یه اصفهانِ ریزی توی خودتون دارید :))) ... واقعاً حوصله می‌خواد :) 

فِ. شین.
۳۱ تیر ۱۲:۴۳
تا جایی که راننده اعصابشو داشته باشه سر پول اضافه‌ای که میگیره بحث میکنم ولی اگه ببینم جوش کرد دیگه ادامه نمی‌دم D:

پاسخ :

توی مشهد ملت اعصاب ندارن! یعنی سخت پیش میاد که کوتاه بیان به این راحتی. 
جالبه روش‌ت :) ولی احتمال پیروزیش گمونم خیلی زیاد نباشه دی:
Miss poker face
۳۱ تیر ۱۴:۳۵
منم بعضی اوقات که ناجور به بی پولی میخورم حتی یه پونصدی هم برام خیلی ارزشمند میشه :)

پاسخ :

خوبه پس اهلِ دل هستین :)
هلما ...
۳۱ تیر ۱۵:۵۴
باور میکنید مرز خنده و گریه ام قاطی شد؟؟ :)
والا هفته پیش آقاهه تاکسیه یه مسیر نزدیک رو گفت 7تومن ولی واقعا بی انصاف بود سه برابر اون مسیر رو با بی آر تی 1500 میرم، گفتم: حداقل 6 تومن بردارید 7 انصاف نیست یه 5 دادم و یه 2 تومنی قسم خورد هزاری نداره :(

پاسخ :

تا حالا تجربه نکردمش :) ولی اوکیه. قبول میکنم :)
.
چه غمناک :/
هلما ...
۳۱ تیر ۱۶:۰۷
دارم به خودم فشار میارم خاطره مشابه پیدا کنم یادم نمیاد. :))

پاسخ :

ولش کنید :)
نعنای وشی
۳۱ تیر ۱۶:۲۴
منم وقتی بودجم کمه به همین حد هارم :))یه قانونی هس که میگه در اوج دارایی هم برای اندک سرمایه ارزش قائل شو. درسته جایی نشنیدی ولی منطق قوی ای پشتشه.

پاسخ :

خدا نیاره ...
هووووم ... جالبه ... اما گمون نکنم در اوج دارایی، کسی حواسش به اندک سرمایه باشه ... 
پـــــر ی
۳۱ تیر ۲۲:۱۱
دوره دانشجوییم خیلی از این حالتا واسم پیش اومده 
خیلیییی مسیرهامو پیاده رفتم چون پول نداشتم. گاهی مسیرها رو باید پیاده رفت ولی حتی اگه پول هم باشه 

پاسخ :

موافقم
فِ. شین.
۰۱ مرداد ۱۳:۲۳
مگه جنگه عاغا؟! D: نه خب احتمالش کمه ولی اون بیچاره ها باید یه مسیرو هفت هشت بار برن تا پول بنزینشون درآد ((:

پاسخ :

دیگه خیلی حماسی طور به قضیه نگاه کردم پی:
اوهوم ... 
-دایناسو ر-
۰۱ مرداد ۱۷:۴۷
چه جالب... :|
ما هم همین زمان تقریبا حرم بودیم.

+ کم کم مشکلات مربوط به کار و جیب خالی و... حل میشن :) 

پاسخ :

مگه مشهدین؟ :| 

.
نه بابا همه ش شعاره! مسئولین رسیدگی نمیکنن به جیبِ خالیِ ما :/ :)) ... ایشالله جیبِ همه مردم پر باشه :)
الهام
۰۱ مرداد ۱۷:۵۵
من کل سالا با 5000 تومان میگذروندم دبیرستان تازه پس اندازم میکردم
یه مقداریشا :)))

پاسخ :

آب و هوای اصفهان به شهرِ شمام سرایت کرده هااا :))
الهام
۰۱ مرداد ۱۹:۲۴
اصفهانیا مگه چشونه؟ :/

پاسخ :

به نظر می‌رسه که به پس انداز کردن اهمیتِ خاصی می‌دن :)
الهام
۰۱ مرداد ۲۳:۱۷
آفرین اگه غیر از این میگفتین الان زنده نبودین البته عمر دست خداست ما وسیله ایم :)))

پاسخ :

:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان