خر توی گل، آهو در چمن

بابا همیشه نقلِ کلامش این است که "این یاسین هیچ کاری رو به ته نمی رسونه. اگه بخواد ظرف بشوره، حتماً باید یه قابلمه رو نشُسته ول کنه. اگه بخواد خونه رو تمیز کنه، حتماً یه گوشۀ پذیرایی رو تمیز نمیکنه. اگه بخواد امتحان بده، حتماً دو فصل آخر رو نمی خونه. اگه ..."

حرف بابا در نهایت تاسف، درست است! من از آن دست آدم هایی هستم که در بهترین حالت، نصف کارهایم را نیمه کاره رها می کنم. دلیلش هم ساده است. توی این دنیا، آنقدری کارِ کسل کننده وجود دارد که من حداقل از اتمامِ نصف شان سر باز می زنم.

امروز هم یکی از همان روزها بود. ساعت 12 از حمام بیرون آمدم و گفتم "خب! بریم یه کار نصفه نیمۀ دیگه انجام بدیم!" و بعد از کلی فکر، تصمیم گرفتم ترمز های دوچرخه را تنظیم کنم. دوچرخه را گذاشتم توی حیاط و در دمای 38 درجه ای، با انبردست و دَم‌باریک رفتم بالای سرش. ترمزِ جلو را محکم کردم. خواستم ترمزِ عقب را هم تنظیم کنم که چشمم به زنجیر چرک گرفته اش افتاد. کمی فکر کردم و لعنت فرستادم به فکرِ مسمومی که آن لحظه به ذهنم خطور کرده بود و نمی توانستم در برابرش مقاومت کنم. برسِ فلزی را از توی جعبه ابزار برداشتم و افتادم به جانِ تمام سوراخ سنبه های دوچرخه. قطره های عرقِ پیشانی، می افتاد روی شیشۀ عینکم. از روی شقیقه هایم، قطره های عرق سُر می خوردند پایین. وقتی به خودم آمدم، دیدم که زیر سایۀ دیوارم! خورشید آنقدر حرکت کرده بود که حالا زیر سایه دیوار حیاط قرار گرفته بودم. سه ساعت گذشته بود. لباس هایم به گند کشیده شده بودند. به دوچرخه نگاهی کردم. پیچ های دنده و فرمان روی زمین افتاده بودند و اجزای دوچرخه مانند جوارحِ جنازه های توی اتاق تشریح، این طرف و آن طرف افتاده بودند. هول برداشتم. گفتم "تمیز کردن بسه. سرِ همش کن تا هوا تاریک نشده!"

فرمان را که جمع و جور کردم، دیدم نیم سانت از حالت عادی اش بالاتر آمده و یه حلقۀ اضافه به چشم می خورد که ابتدا دیده نمی شد! دنده را که خواستم بگذارم سر جایش، جا نمی خورد. هر تعداد حالتِ هندسی که فکرش را بکنید امتحان کردم تا دنده فیکس شود. اما نشد. به سینیِ رکاب که نگاه کردم، دیدم تاب برداشته و لق می زند. عرق هایم دیگر ربطی به گرما نداشت. عرق سردِ حاصل از فکر کردن به دوچرخه سواری با این فاجعۀ خانگی بود. دنده را که خواستم دوباره سوار کنم، صدای پدر گرامی را شنیدم که نگرانیِ خود مبنی بر مرگِ حقیر را ابراز می نمود! خودمانی اش می شود این: "زنده ای بچه؟ بیا توی خونه تا نفله نشدی!"

ساعت 3:50 است. لپ تاپ جلویم است و دوچرخه در زمینۀ منظره مقابلم، توی حیاط افتاده و هنوز بخشی از دل و روده اش کفِ حیاط ریخته! فقط به یک چیز فکر می‌کنم. "امروز روزِ اول از بقیۀ عمرم است. این یکی باید تا تهِ تهش تمام شود!"

.

بعداً نوشت: همه چی به خوبی و خوشی، بعد از 6 ساعت تموم شد! صرفاً یه پیچ و یه مهره اضافه اومد که خب با توجه به سایزش، اهمیت چندانی نداره!

۱۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
نعنای وَشی
۰۱ مرداد ۱۵:۵۶
کنکور چطور دادی با این اوصاف؟:))

پاسخ :

شرحه شرحه شدم :))
معلوم الحال
۰۱ مرداد ۱۶:۰۶
خدا قوت
فقط در آینده هر جی خواستی بشی میکانیک نشو :)

پاسخ :

قربانت :)
حتماً! جراحیِ داخلی رو هم حذف کردم از لیست مشاغلِ محبوبم :))
•✿ آرورا ✿•
۰۱ مرداد ۱۶:۱۲
بخش آخر نوشته تون منو یاد یه کتاب روانشناسی انداخت که توش نوشته بود فرض کنید از امروز شما رو فرمانده زندگیتون کردن که خرابکاری های فرمانده قبلی رو جمع و جور کنید ...

پاسخ :

چه تاثیر گذار :)
من وقتی می نوشتمش، یاد یه دیالوگ توی Breaking Bad بودم. 
-دایناسو ر-
۰۱ مرداد ۱۶:۱۷

:)

پاسخ :

نخندین. سرِتون میاد :)
Aramam .F
۰۱ مرداد ۱۸:۱۸
منم از این کارای فنی انجام میدم ولی معمولا به نتیجه میرسن...
:)

پاسخ :

آفَنَر؛ آفَنَر :) چرا ما بلد نیستیم؟ :))

فِ. شین.
۰۱ مرداد ۱۹:۱۲
بیچاره دوچرخه D:

پاسخ :

از خداشم باید باشه که رفتم دل و قلوه ش رو صفا دادم! 
پـــــر ی
۰۱ مرداد ۲۰:۰۱
تبریک میگم که بالاخره کارتو تموم کردی و وارد فصل جدید زندگیت شدی :)

پاسخ :

بر طبل شادانه بکوبید حتی! :) تشکر
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۱ مرداد ۲۰:۱۸
خسته نباشید!

پاسخ :

سلامت باشید
هویجوری :)
۰۱ مرداد ۲۰:۴۱
پس شما طمع لذت تموم کردن یه کاری و کمتر میچشید:))

پاسخ :

آره؛ پدر گرامی هم گاهی اشاره می کنند به این سخنِ بزرگان! :) اما یه نکته هس و اونم این که من کار های بیشتری رو تجربه می کنم.
ولی عوضش از عذابِ وجدانِ ناشی از اتلافِ وقت برای تکمیل یه مسئلۀ دوست نداشتنی هم خلاص میشم. و اتمام کاری که برات کسل کننده س، شاید به دنبالش هیچ لذتی نیاد.
پـــــر ی
۰۱ مرداد ۲۱:۲۷
طبل کفاف نمیده در بوق و کرنا می دمیم :)

پاسخ :

وو--وو--زِلّا حتی! :)
هلما ...
۰۲ مرداد ۲۱:۲۱
:))
یه چیزی میشی شما.

پاسخ :

توی واژه نامۀ ما، "چیز" معانیِ متفاوت و دور از هم داره :)) ولی مرسی به هر حال :)
هلما ...
۰۲ مرداد ۲۳:۰۲
:))))
وایییی
شما همون معنی ای که برا ما داره رو مد نظر بگیرید. :)

پاسخ :

الآن قضیه کاملاً شفاف شد! ممنون 
حوا بانو
۰۳ مرداد ۰۱:۴۷
خدا قوت!

پاسخ :

سلامت باشید
Miss poker face
۰۳ مرداد ۱۵:۱۷
خسته نباشید با این اوصاف :)

پاسخ :

:)
محبوبه شب
۰۴ مرداد ۰۰:۲۷
خدایی من موندم شما آق پسرا، چرا، واقعا چرا وقتی یه کار (حرفه ای) فنی بلد نیستین همو اول سریع میرید سراغ جعبه ابزار و فرت انبردست و دم باریکو بر میدارین؟!
بابا اول نگاه کنید ببینید این کاره هستین یا نح؟

فقط قپی میاین که
َبَلدم بَلدم -_-
(با لحن دکتر افشار تو ساختمان پزشکان لطفا)

پاسخ :

:) ما به اون نیروی درونی مون اتکا می کنیم معمولاً دی:
.
داداشش بود البته :) ناصر 
Poker Face
۰۴ مرداد ۰۱:۲۳
شما از همون دسته از افرادی هم هستی که به یه اهنگ چندثانیه وقت میده خودشو اثبات کنه؟

پاسخ :

http://tyekz.blog.ir/post/50
:) 
البته الان یه کم بهتر شدم 
ام شهرآشوب
۱۰ مرداد ۰۹:۱۱
چقدر باهاتون در این پست همزادپنداری کردم
منم مشکل شما رو دارم
این رو از قابلمه های مانده در انتهای ظرف شستنم، از کتابهایی که ده صفحه ی آخرش رو نخوندم،‌سریالهایی که قسمت آخرش رو ندیدم و خلاصه همه ی کارهای نیمه تمام زندگیم فهمیدم

پاسخ :

:)

الهام حبشی
۱۶ مرداد ۰۳:۴۷
چراغ وبلاگم خیلی وقته خاموشه... نمی دونم چرا ... فقط توی گوشیم برای خودم می‌نویسم... شاید چون فکر میکنم خوب نیست...شاید فکر میکنم کسی نمیخونه...شاید ! نمی دونم... 3 تا پست اخیر رو خوندم :) منم یک دوچرخه  دارم دو ساله گوشه حیاط داره خاک میخوره...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان