سه در چهارِ دوست داشتنی

امروز با علیرضا به کتابخانه مرکزی رفتیم. قفسه های کتاب را گشتیم. هملت را برایم برداشت و اصرار کرد که بخوانمش. «مصاحبه با تاریخ» و «زندگی جنگ و دیگر هیچ» از اوریانا فالاچی را امانت گرفتم. کتاب دومی، در مجموعه اهدایی بود. نمی دانستیم کجاست. گفتند باید بروید طبقه بالا. تا همین امروز، طبقه بالا را ندیده بودیم. بالا که رفتیم، با دو سه سالن رو به رو شدیم. یکی شان به اتاقی می رسید. اتاقی با دکوری متفاوت از باقیِ کتابخانه. بالایش تابلو زده بودند: «مجموعه آثار اهدایی». یک اتاق به مساحت دو فرش سه در چهار و دیوارهایی که با چوب، قفسه بندی شده بودند. فضای میانی اتاق هم با قفسه پر شده بود. گوشه اش یک میز دو نفره بود. دختری پشتش نشسته بود. دنبال کتاب می گشتیم که صدایی گفت: «آقا دنبال چی هستین؟» 
با کوله پشتی ام، به سختی میان دو قفسه چرخیدم و پشت سرم را نگاه کردم. خانمی میانسال، با مانتوی خاکستری مایل به قهوه ای و مقنعه ای به رنگ قهوه ای روشنِ مصنوعی، زل زد به چشمان مان. عینکی به چشم داشت. گفتیم که داریم پیدا می کنیم و نیازی به کمک نیست. اصرار کرد که کد کتاب را به او نشان بدهم. گفت: «اینجا نیست. بیا دنبالم.» آن کتاب، انگار استثنائی بود میان آن چند هزار کتاب. کنار بقیۀ هم کد هایش نبود. خانم میانسال، میان قفسه های تنگ اتاق راه می رفت. مانتو و شلوارش آنقدر خوب اتو شده بود که مطمئن بودم اگر همان لحظه به آن ها دست می کشیدم، گرمای اتو کشیده شدن را حس می کردم. اکثر زنانی که در کتابخانه هستند، همین جوری اند. عینک های تمیز، ناخن های گرد و بی چرک و انگشترهای تک و مقنعه و مانتوی اتو کشیده. اکثراً هم ساکت هستند.
کتاب را پیدا کرد و به دستم داد. گفت بیایید دنبالم تا ثبتش کنیم. ذوق زده بود. با خوشحالی پشت میزش نشست و آماده مراحل ثبت شد. انگار خیلی وقت بود کسی پیشش نرفته و کتابی را از او امانت نگرفته بود. دو بار تاکید کرد که موقع بازگشت، کتاب را به طبقه بالا بیاوریم و به خودش تحویل دهیم. خیلی از دانشجوها، کتاب های مجموعه اش را اشتباهاً به مخزن اصلی تحویل می دهند.  کتاب را دستم داد. نگاهی به اتاقش انداختم. نورش نه کم بود و نه زیاد. بوی کتاب می داد. کتاب هایش غالباً کهنه بودند. کتاب هایی که برخی توسط سیاستمداران و برخی توسط نویسنده های معروف اهدا شده بود. نویسنده هایی که شاید هیچکس را نداشتند که بعد از مرگ شان، برود سراغ خواندن کتاب های کهنه و زرد شده شان.
جای قشنگی بود. شاید قشنگ ترین جای ساختمان عریض و طویل کتابخانه مرکزی. خلوت هم بود. ساکتِ ساکت. پنجره های دوجداره اجازه نمی دادند که حتی صدای پرنده های بیرون ساختمان و روی درخت ها، صدایشان به داخل اتاق برسد. تنها صدای ورق زدن برگه های کتاب جلوی دخترِ کنج اتاق به گوش می رسید و کلیک های موس زن میانسال. فکر کنم پاتوق جدیدی را پیدا کرده ام...
۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
Berkee 🌿
۲۶ مرداد ۰۰:۱۶
چه توصیف های دقیق و دلنشینی :)

پاسخ :

:)
الهام
۲۶ مرداد ۰۰:۳۰
دلم خواست :( حالا توصیف کتابخانه شهر ما قبل از ورود به قسمتی که قفسه کتابها هست با یه خانم مسن روبه رو میشی که اغلب اخمو و بی حوصله به نظر میرسه جلو میری وسلام میکنی بدون اینکه جواب سلامتا بده بی حوصله میگند چی میخوای میگی خانم میخوام کتاب امانت بگیرم یه نگاه به کارت عضویتت میندازه بعد دقیق نگاه میکنه بهت بعد اشاره میکنه به قفسه ها هنوز دو ثانیه نگذشته از حرکتت داد میزنه کتابا بهم نریزند چند ثانیه بعد میاد میگه زوود کتابتا انتخاب کن وبرو :/
از این رو کلا بیخیال کتابخانه شهرمون شدم میرم یه کتابخانه دیگه که خییلی بهتر ولی خیلیم دورتر همه اینارا گفتم که بگم کتابخانه های این چنینی بهشتند قدرشونا بدونین. توصیفاتونم عالی بود با خوندنش کلی کیف کردم اخر شبی

پاسخ :

آره :/ بعضیاشونم اعصاب ندارن. شانس تون بد بوده یه مقدار.
بله بله دی: امروز می رم یه کم قدردانی کنم ازش :)
خدا رو شکر :)
پونیکا :)
۲۶ مرداد ۰۲:۲۰
یادم باشه یه بار بیام کتابخونه تون

ولی من ترجیح میدادم تو چنین کتابخونه ای یه پنجره ی قدیمی باشه و صدای گنجشک ها هم بیاد :)

پاسخ :

واستین کتاب فروشی خودم رو تاسیس کنم دی: بیاین اونجا :))
اوهوم ... ترجیحاً چارچوب پنجره ش هم چوبی باشه با چوب های پوسته پوسته شده. 

میم _
۲۶ مرداد ۰۳:۰۳
من این حس رو به کتابفروشی پالادیوم دارم
خیلی همه چی گوگول مگوله

پاسخ :

اونی که توی مرکز پالادیوم هس؟
چه باحال :)
پـــــر ی
۲۶ مرداد ۰۷:۳۳
پاتوق جدید مبارک :)

پاسخ :

تشکر 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان