«خدا الان داره چیکار می کنه؟»

ما مست از الکل بودیم. چند ساعت بعدش قرار بود بمیریم. خنده هایمان امان از مردم داخل خانه‌های آن کوچه بریده بود. تو در چشم‌های من نگاه می‌کردی، اما من را نمی‌دیدی. مردمک‌های چشمانت گشاد شده بودند. درست مثل سرخرگ‌هایت. آیا همین‌ها اثرات بیولوژیک مصرف همزمان الکل و مخدر صنعتی بودند؟ تو به من نگاه می‌کردی و اما هزارها کیلومتر جلوتر را می‌دیدی. چشمان من مقابل چشمانت بود؛ اما تو دنیای دوردست پشت سر من را تماشا می‌کردی و برای دنیا، تئوری آفرینش می‌نوشتی. خدا را بنده بودی؟ آخرش هم نفهمیدم خدا را قبول داشتی یا نه. وقت نشد همین یک سوال را از تو بپرسم. همانطور که یادم رفت اسمت را بپرسم و سن و سالت را و محل زندگی‌ات را. ما چند ساعت بعدش مُرده بودیم. راستی چه شد که مرگ مان اینقدر آرام بود؟ گزارش می‌گفت که توی بدن مان در آن چند ساعت آخر، غوغایی بوده. می‌گفت هورمون‌ها بی‌اختیار، ترشح می‌شدند و رگ‌ها گشاد و تنگ می‌شدند و سرخرگ‌های چشمانمان می‌ترکیدند و خون تمام سفیدی چشم‌هایمان را سرخ می‌کرده. قلبمان آنقدر تند می‌زد که آخرش از کار افتاد. دلیل مرگمان را به یاد داری؟ من احمق بودم. جوان و احمق. کدام عوضی برای اولین بار به من سیگار داد؟ کدام رهگذرِ بی‌اعتنایی برای اولین بار آتش فندکش را به من قرض داد؟ کدام کارتن‌خوابی اولین بار دستم را با سرنگش سوراخ کرد؟ لعنت به تو! تو از کجا پیدایت شد؟ آمدی و بی‌دلیل درباره خدا حرف زدی. من نشسته بودم و به هیچ چیز فکر می‌کردم. اولین جمله‌ات چه بود؟ «خدا الان داره چیکار می کنه؟» باورم نمی‌شود که همه‌اش از همین سوال مسخره‌ات شروع شد. ما مُردیم! چند ساعت بعدش مردیم و هنوز هم نمی‌دانیم که خدا الان دارد چکار می‌کند!

#خالد



۱۱ نظر ۸ موافق ۲ مخالف
خور شید
۲۷ مرداد ۰۰:۳۱
چه خوب بود :)

پاسخ :

خوبی از خودتونه :)
Paris _A
۲۷ مرداد ۰۵:۳۴
داره نگامون میکنه . یه لبخند ربلکسی ام داره .
___
خیلی خوب بود پست :)

پاسخ :

شاید 
.
:)
پـــــر ی
۲۷ مرداد ۰۹:۲۹
خوشمان آمد :)

پاسخ :

ما نیز چونیم دی:
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۷ مرداد ۱۱:۲۴
لعنت به رفیق ناباب!

پاسخ :

چقدر مددکارانه به داستان نگاه کردین :)
-دایناسو ر-
۲۷ مرداد ۱۹:۵۸
" راستی چه شد که مرگ‌مان اینقدر آرام بود؟"
چه طور می‌تونید همیشه این‌ قدر خوب بنویسید؟ 
+ #هعی بابا...

پاسخ :

#هعی بابا... :)
خوبی از خودتونه... 
هویجوری :)
۲۸ مرداد ۰۲:۳۹
اصلا نباید در مورد خدا تو آینده و حال فکر کرد،نابود کنندست...فقط باید پرسید خدا چیکار کرده؟ :)

پاسخ :

گذشته ها گذشته! :)
دُچــــ ــــار
۲۸ مرداد ۰۹:۲۱
دو تا دختر هستن که دوستت دارن فلذا منفی دادن به پستت :)) گویا دوست ندارن معتاد باشی خخخ

پاسخ :

🔫😂
تهش باید می‌نوشتم که «اینجانب عاری از هرگونه رابطه عاطفی و اعتیادی با هر نوع جنس مونث، مذکر، سنتی و صنعتی می‌باشم!» :)))
یکی هم بابت اون واژۀ "حرامزده" منفی داده بود خخخخ ویرایش کردم؛ منفی رو برداشت :))))
Poker Face
۲۸ مرداد ۲۲:۲۳
چرا واژه ها کم میارن در وصف این پست؟ :)

پاسخ :

بیخیال دی: 
میم _
۲۹ مرداد ۰۱:۲۴
امیدوارم واقعی بودا باشه داستان :)

پاسخ :

اگه واقعی بود که الان دیگه داستانش نبود :) می ذارمش به حسابِ آرزوی سلامتی! :))
Maryam
۰۴ شهریور ۲۰:۳۶
سلام 
این متن فوق العادست ، خیلی خوب اوج می گیره و سر وقت وقتی تو رو درگیر متن می کنه ، نتیجه رو بهت میده
عااااااااااالی بود 

پاسخ :

سلام.
لطف دارید :) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان