در سفر: اسپشل اپسود!

پیش گفتار: سفرنامه در حال نگارش هست. اما ترجیح دادم به جای انتشار قسمت دوم، خیلی «پالپ فیکشن طور»، خط زمانی داستان رو منهدم کنم و این قسمت رو سینک کنم با آخرین خاطره حسین از سفر. چرا که شخصاً گلِ سفر رو اون دو روزی می‌دونم که توی روستای جنگلی بودیم.
.
.
راستش از همان روز اول که وارد گرگان شدیم، به حسین و تد غر می‌زدم که «پس کجاست آن جنگلِ پر پشت؟ کجاست آن ابر حامله از باران؟ کجاست آن مهِ صبحگاهی که بیاید و خفه مان کند از غلظت؟ کجاست آن جنگلِ دیده نشونده از فرطِ غرق شدگی در مه؟»
دوست داشتنی ترین تصویری تمام عمرم از جنگل داشتم، تصویری بود که سریال «در چشم باد» در همان قسمت های نخستینش از روستای محل زندگی بیژن و لیلی نشانم داده بود. زمین همیشه خیس بود و صبح ها پر از مه و شبنم. زمستان های مرطوب و درخت هایی که یکی در میان، روی تنه شان خزه های سبز رشد کرده بود و هرگز خشک نمی‌شدند. من تمام عمرم با همین تصویر به شمال ایران و تمام جنگل های دنیا نگاه می‌کردم. چند ساعت بعد از این که به گرگان و خانه تد رسیدیم، تصمیم گرفتیم به جنگلی برویم که در نزدیکی خانه شان بود. ( البته اگر یک ساعت پیاده‌روی برای رسیدن به جنگل را کوتاه بدانیم!)
وقتی به جنگل رسیدیم، هر لحظه منتظر بودم از مقابلم لشکری از مِه پدیدار شود و ما و جنگل پشت سرمان را ببلعد. اما هر چه جلو می رفتیم، خبری از مه نبود. بچه ها را کلافه کرده بودم. هر بار که تپه ای می دیدم که رویش کمی مه دیده می‌شد، می‌گفتم: «بیاین تا همون تپه بریم. اونجا مه داره». آن روز قسمت نشد به مه برسیم. حتی بارانی خشک و خالی هم نصیب مان نشد.
اما روستایی که فردایش رفتیم، فرق می کرد. صبح که در خانه روستایی بیدار شدم و از اتاق بیرون آمدم، تمام بدنم لرزید. مقابلم صحنه ای بود که هیچوقت بیرون از تلویزیون، تجربه اش نکرده بودم. مه! مهِ زیاد و روان. نسیم نرم به صورتم می‌خورد و دیوانه ام می‌کرد. مه در درّۀ مقابلمان حرکت می‌کرد و ما جزو خانه های بالای دامنه کوه بودیم و فقط می توانستیم از بالا تماشایش کنیم.
صبحانه که خوردیم، راه افتادیم به سمت جنگل. در جاده، کم کم مه را می شد دید که به فاصله چندصد متری مان رسیده بود. وقتی وارد جنگل شدیم، باران شروع به باریدن کرد. موهایمان خیس شده بود و دنبال سرپناهی برای کوله هایمان می‌گشتیم. درختان خیس بودند. درست مثل خاک و برگ زیر پایمان. مدتی بعد، حسین را مسئول زنده نگه داشتنِ آتش کردیم و با تد، راه افتادیم به سمت چشمه ای که هیچکدام مان دقیقا نمی‌دانستیم کجاست. مه هر چه جلو تر می رفتیم، غلیط تر می‌شد. حدود یک ربع پیاده روی کردیم که دیگر حدس می‌زدم مسیر برگشت مان را گم کرده ایم. اما برگشتن برایم مهم نبود. آنجا دقیقاً چیزی بود که یک عمر تصویرش را در ذهن داشتم. مه‌ی غلیظ که تا جلوی چشمانمان پیش‌روی کرده بود. داشتم دیوانه می‌شدم. گوشی ام خراب شده بود و لمسِ انگشتانم بر صفحه اش را حس نمی‌کرد. فلج شده بود. تد کمی نگران بود. آن موقع با خودم می‎گفتم که شاید نگران برگشتن مان است. اما برایم اهمیتی نداشت. آن موقع هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.
هوا سرد بود. باورم نمی‌شد که دیروز عصر، در فاصله چند کیلومتری آن جنگل و در جادۀ منتهی به روستا داشتیم از گرما تلف می‌شدیم و آفتاب به فرق سرمان می‌تابید. اکنون خبری از آفتاب نبود. راهی برای ورودش به جنگل نمانده بود. بالای سرمان را مه، تار کرده بود و بالاترش پر بود از شاخ و برگ‌های درختان. مقابلم را چهل پنجاه متری می‌توانستم به سختی ببینم. تد چند بار صدایم زد که وقت برگشتن است. زیر پاهایم پر بود از برگ های نارنجی و قرمز و سبز که خیس شده بودند و موقع قدم زدن، زیر گام هایم آرام ناله می‌کردند. گوشی را روشن کردم. یکی دو خط آنتن باقی مانده بود که متعجبمان کرد.
تصمیم گرفتیم برگردیم و بیخیال چشمه بشویم. اما چند قدم برنداشته بودیم که چشم مان به چشمه افتاد! مقابلش چاله ای بود به بزرگیِ یک تشت کوچک. از آب‌ش نوشیدیم. سرد بود و گوارا. قمقمه ام را پر کردم و باز همه اش را خوردم و باز پر کردم.
گمانم به تد گفتم که حاضرم همانجا بمیرم. نمی‌دانم. جمله‌ای شبیه به این. آن لحظه، واقعاً حاضر بودم همانجا دراز بکشم و زل بزنم به خاکستریِ بالای سرم و تا ابد همانجا دفن شوم؛ زیر همان شاخ و برگ های نارنجی و سبز و سرخ.

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
-دایناسو ر-
۲۹ مرداد ۱۱:۴۶
  من همیشه مه رو از داخل ماشین دیدم و خیلی خیلی دوست دارم وسط مه راه برم، حسش کنم، نگاهش کنم.  جز تجربه‌‌های فوق‌العاده زندگیه...
جنگل هم که جای خود داره... آخر یه خونه تو روستاهای جنگی شمال می‌خرم :|
این پست هم محکوم می‌کنیم :د :|
+ یه فامیل خونه جنگلی دارم نداریم :| 
:دی

پاسخ :

من فکر کنم قبل از این، کلاً ندیده بودم مه رو از نزدیک. واقعاً همینطوره ...
مام دعوت کنید بهش :)
لطف می کنید دی:
.
خودتون اولین‌ش باشید :)
Poker Face
۳۱ مرداد ۰۰:۱۳
و دلی که تنگ است برای اینطور صحنه ها:)

پاسخ :

#هعی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان