جیزِز فاکین کرایست

اول ماه شده. حالا در حساب سامان 50 هزار و در پاسارگاد 17 هزار و در ملی 40 هزار و در ملت و تجارت هم مجموعاٌ 2 یا 3 هزار تومان دارم.

50 هزار تومانش غیرقابل برداشت است. می‌ماند 60 هزارتا. 15 هزارتایش می‌رود برای بدهی ام به آرایشگر محله. می ماند 45 هزارتا. امروز صبح، یکی از دوستانم گفت 40 هزارتومان لازم دارد. نگاهی به کارت مترو ام می‌اندازم. 4500 تومان داخلش مانده. می‌شود چند روزی را با همان سر کرد. به دوستم می گویم که ظهر، برایش پول را واریز می‌کنم. ساعت 3 است. از دفتر بر‌می‌گردم. هوا گرم است. از مترو پیاده می‌شوم و می‌روم به سمت خانه. یادم می‎آید که پول را واریز نکرده‌ام. مسیرم را کج می‌کنم و می‌روم طرف خودپرداز بانک سرمایه. کارتم را می‌گذارم داخلش و عملیات را شروع می‌کنم. بعد از تایید، ناگهان صفحه خودپرداز خاموش می‌شود. افتاب افتاده توی اسکرین. دست‌هایم را می‌گذارم روی اسکرین و سرم را جلو می‌برم. سیاه است. با کف دستم می کوبم روی صفحه کلید. عرق کرده‌ام. لابد کارتم را خورده. دو کارمند توی بانک هستند. وارد بانک می شوم. پشت و جلوی لباسم خیس از عرق شده. می گویم «دستگاه کارتم را خورد!» می‌گوید: «نه؛ دستگاه درسته. برو ببین. الان کارتت رو پس می‌ده»

می‌روم دوباره جلوی دستگاه که بیرون از بانک است. خبری از کارت نیست. باز می‌روم داخل و با عصبانیت، می‌گویم که دستگاهشان خراب شده و باید زودتر کارتم را بدهند. کارمند با بی حوصلگی، مدارکم را می‌بیند. دستگاه را باز می کند و کارت را بهم برمی‌گرداند. دوباره با دستگاه دیگری عملیات را شروع می‌کنم.

-«موجودی کافی نیست»!

ماندۀ حسابم را چک می‌کنم. 40 هزارتومان از حساب کم شده، اما به حساب دوستم واریز نشده. رفته به درک. رفته سر قبر پدر کسی که وظیفه داشته خودپرداز را هر هفته چک کند. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. زیر لب تکرار می‌کنم: «وای وای وای...». دوباره می‌روم داخل بانک. کارمند انگار از شنیدن حرفم خوشحال شده. با خودش می‌گوید که خدا حسابم را کف دستم گذاشته است. حق‌ات است که اینجوری شد.

می‌گویند که تا 72 ساعت، پول به حسابم برگردانده می‌شود. اگر نشد، باید بروم شعبۀ ... بقیه‌اش را نمی‌شنوم. حتماً صورتم داغ و سرخ شده. نبض رگ گوش راستم را حس می‌کنم. آه می‌کشم. قرار بود ساعت 2:30 خانه باشم و نهار را با مامان بخورم. امروز تنهاست. از بانک بیرون می‌روم. تکیه می‌دهم به دیوار بانک در حاشیه خیابان. آفتاب مستقیم توی صورتم است. رنگش کمی مایل به نارنجی شده. ماشینی از خیابان رد نمی‌شود. تنها هستم. می‌افتم روی زمین. ساعت 3:30 شده. تاچِ گوشی از کار افتاده و مامان مدام زنگ می‌زند و نمی‌توانم جوابش را بدهم. باید به دوستم بگویم که امروز نمی‌توانم پولی برایش بفرستم. از کنارم، مردی رد می‌شوم. آرایشگرِ آرایشگاه محله است. بلند می‌شوم؛ سلام میکنم و می‌گویم رگِ پای راستم گرفته است و خواستم چند ثانیه ای بنشینم. خوب به یاد دارد که به او بدهکارم. احوالپرسی می‌کند و می‌رود. ناله می‌کنم: «ای بابا؛ ای بابا». گریه‌ام می‌گیرد. برای هفت هشت ثانیه زار می‌زنم. اما اشکی از چشم‌هایم بیرون نمی‌آید. بلند می‌شوم. نفس عمیق می‌‎کشم و راه می‌افتم به سمت خانه.

۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف
هلما ...
۰۷ شهریور ۱۵:۱۷
دلم کباب شد...
پنج تا کارت؟؟!! هر کی از دور ببینه فک میکنه تو هر کدوم چقد پوول هست.

پاسخ :

نه دیگه الان زندگی اوکیه! نیاز به کباب شدن نیس :)
همی ره بِگِن!
اسمارتیز :)
۰۷ شهریور ۱۵:۴۵
میخواید تو بیان پویش بزنیم براتون؟ دیگه حداقلش یه پنجاه تومنی که جمع میشه دیگه ... نمیشه؟
دی:
البته واقعا پست خیلی غمگینی بود.... حالا یه کم بیشتر این ماه از پدرتون بگیرید خب جای دوری که نمیره:/

پاسخ :

:) نه؛ ایشالله هفته دیگه همین موقع، دویست تومن میاد دستم؛ همه چی میفته روی غلطک خخخخ
.
نیاز باشه می گیریم دی:
-دایناسو ر-
۰۷ شهریور ۱۶:۳۰
برای داماد منم حدود یک هفته پیش همچین اتفاقی افتاد و گفتن 48 ساعت دیگه پول به حساب برمی‌گرده و برگشت. 

پاسخ :

خب خدا ره شکر : )
ایشالله برا مام برمی‌گرده دی:
حسین ...
۰۷ شهریور ۱۷:۳۴
رئیس گفت چرا با دمپایی میای سر کار؟ دفعه دیگه ببینم برات کسری میزنم. 
بهش گفتم کفش ندارم و پول نیز!

پاسخ :

آخ آخ! ینی تو کلّ بیان، مطمئنم اولین کسی که منو درک می کنه، تویی حسین خخخخ
جوابت دندان شکن بود حقیقتاً. 
همین هفته پیش کفشامو دادم کفاشی. یه شیش ماه دیگه میشه ازشون کار کشید!
هویجوری :)
۰۷ شهریور ۱۷:۴۳
چه با معرفت:)
این اداهای بانک خیلی اعصاب خرد کنن:/
اون کارمند پیش خودش چی فکر کرده واقعا -_- اه 
منم الان خیس عرق شرم از فرط دردناک بودن این پست!امیدوارم در حال حاضر ردیف باشید:)

پاسخ :

خخخخ جوگیر بودم البته دی: بعدش یحتمل پشیمون می شدم!
کلاً سیستم اداری روی اعصابه خخخ خیلی وقتا مفیده. اما در کل روی اعصابه :)
اونقدام دردناک نبود بابا D: نمی دونم چرا همه ناله طور خوندنش :) ... آره دیگه؛ خانوم دایناسور هم قوت قلب دادن با تعریف کردن خاطرۀ دامادشون دی: الان اوکیه
هلما ...
۰۷ شهریور ۱۹:۰۵
مدل پول توجیبی ما هیچ وقت ماهیانه نبود, یادمه خیلی بچه بودم مامان پیشنهاد داد ولی بابا گفت اونطوری خوب نیست.

پاسخ :

پول برسه؛ ماهیانه و غیرماهیانه ش مهم نیست :)
فِ. شین.
۰۸ شهریور ۰۱:۳۳
جیزز فاکین کرایست هم وخامت اوضاع رو نمیتونه وصف کنه

پاسخ :

اوه مرد ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان