درخت ها

هر وقت شهرداری شهر تصمیم می‌گیرد برای راحت شدن عبور و مرور مردم، خیابان را عریض کند، درخت‌ها به تکاپو می‌افتند. همگی به زیر پایشان نگاه می‌کنند تا مبادا در مسیر تعریض خیابان باشند. بعضی‌هایشان خوشحال می‌شوند از این که ده‌ها قدم دورتر از آسفالت کاشته شده‌اند. بعضی‌هایشان اما می‌بینند که تنها یکی دو قدم با آسفالت فاصله دارند. دلشان می‌لرزد و می‌فهمند فردا، قبل از این که آفتاب بزند، کارگران شهرداری می‌آیند و با اره‌های برقی می‌افتند به جانشان و از کمر، قطع‌شان می‌کنند. کارگرها معمولاً دلشان به حال درخت ها نمی سوزد. شاید بخاطر این که درخت‌ها موقع قطع شدن، ناله نمی‌کنند. اگر هم ناله کنند، کسی صدایشان را نمی‌شنود. فریادهایشان لابه‌لای صدای گوش‌خراش اره برقی گم می‌شود. درخت‌ها وقتی بریده می‌شوند، خونریزی نمی‌کنند. شاید همان چند قطره خون کافی باشد تا کارگران شهرداری و شهردار و صاحبان کارخانه‌های چوب‌بری، بفهمند که درخت‌ها هنگام تکه‌تکه شدن، هنوز زنده هستند و نفس می‌کشند...

.

الصاقیه: تیکه‌ای از داستان «درخت». فردا شب، همینجا :)

الصاقیه ثانی: ازین به بعد با همین فونت پست بذارم؟ یه جوریه. هم مرتب و تر و تمیزه که دوست داشتنیش می کنه و هم رسمی هست که دوست نداشتنیش می کنه! 

۹ نظر ۷ موافق ۱ مخالف
-دایناسو ر-
۰۱ مهر ۰۶:۵۶

غم‌انگیزه...
 یاد خلاص کردن حیوونی افتادم که افتاده کف اصطبل و داره درد می‌کشه... البته، بی‌ربطه به پست.
+ و غم‌انگیز‌تر شاید همین سکوتشون باشه؛ سکوتشون یه جور مهر تایید به افکار مزخرف اون فرد هاست... و این بیشتر از هر چیزی تلخه...

پاسخ :

دقیقاً. مورچه و سوسک هم همینجوری ان :/ ... 
Faber Castel
۰۱ مهر ۰۷:۵۱
هاردی :فردا دم آفتاب اعداممون میکنن!!
لورل :کاش فردا هوا ابری باشه!!

:)

پاسخ :

عخی :)
مریــــ ـــــم
۰۱ مهر ۰۸:۲۰
چقد خوب بود
تیکه ای از همین کتاب بود؟

پاسخ :

کتاب نیست. یه داستان کوتاهه که هفته قبل نوشتم.
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۱ مهر ۰۸:۳۴
فونتش بزرگتر شده و خوبه:-)

پاسخ :

خدا رو شکر :)
مریــــ ـــــم
۰۱ مهر ۰۸:۴۸
واقعا؟
ایول
خیلی خوب بود نظرم

پاسخ :

لطف دارید
فیش نگار
۰۱ مهر ۰۹:۳۱
سلام :) اره ها و کارگرها تقصیری ندارند صدای درخت را باید کارفرما بشنود ...

پاسخ :

مام موقع خریدن گل برای عزیزان مون صدای بریده شدن گل از وسطِ ساقه ش رو نمی شنویم ... کارفرما ها هم مثل ما ... 
رفیعه رجعتی
۰۱ مهر ۱۷:۰۵
انقدر نگارنده در پوست و خالدین فیهای درخت رخنه کرده بود که یک آن، فراموش کردم نویسنده، انسان هست نه درخت!!! :)
تبریک میگم ؛)

پاسخ :

فیها خالدون نبود؟ :) 
لطف دارین شما :)
میرزا ...
۰۱ مهر ۱۹:۲۴
تا اینجاش یادداشته، داستان نیست یاسین، اما یادداشت خوبیه.

پاسخ :

بله بله ... 
ایشالله یه ربع دیگه منتشر می کنم داستانش رو هم.
پـــــر ی
۰۱ مهر ۲۰:۰۱
آرههههه همین خوبه 
درشته. چشامون خسته نمیشه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان