درخت

درخت افتاده‌بود روی آسفالت؛ چند متر آن طرف تر از جوی آبِ حاشیۀ خیابان. بیشتر برگ‌هایش ریخته‌بودند. انگاری که کارگرهای شهرداری برای تعریض خیابان، آن را با ارّه بریده‌اند. هر وقت شهرداری شهر تصمیم می‌گیرد برای راحت شدن عبور و مرور مردم، خیابان را عریض کند، درخت‌ها به تکاپو می‌افتند. همگی به زیر پایشان نگاه می‌کنند تا مبادا در مسیر تعریض خیابان باشند. بعضی‌هایشان خوشحال می‌شوند از این که ده‌ها قدم دورتر از آسفالت کاشته شده‌اند. بعضی‌هایشان اما می‌بینند که تنها یکی دو قدم با آسفالت فاصله دارند. دلشان می‌لرزد و می‌فهمند فردا، قبل از این که آفتاب بزند، کارگران شهرداری می‌آیند و با اره‌های برقی می‌افتند به جانشان و از کمر، قطع‌شان می‌کنند. کارگرها معمولاً دلشان به حال درخت‌ها نمی‌سوزد. شاید بخاطر این که درخت‌ها موقع قطع شدن، ناله نمی‌کنند. اگر هم ناله کنند، کسی صدایشان را نمی‌شنود. فریادهایشان لابه‌لای صدای گوش‌خراش اره برقی گم می‌شود. درخت‌ها وقتی بریده می‌شوند، خونریزی نمی‌کنند. شاید همان چند قطره خون کافی باشد تا کارگران شهرداری و شهردار و صاحبان کارخانه‌های چوب‌بری، بفهمند که درخت‌ها هنگام تکه‌تکه شدن، هنوز زنده هستند و نفس می‌کشند.

درخت افتاده بود روی آسفالت. چند متر آن طرف تر از جوی آب حاشیه خیابان. روی تنه‌اش جای بریدگی و زخم ارّه نبود. پایین تر از تنه، ریشه‌هایش بودند. سالمِ سالم. از ریشه درآمده بود. بعضی ریشه‌ها، چند متر درازا داشتند. یکی از پانزده درختی بود که قرار بود شنبۀ گذشته، در طرح تعریض خیابان کامیاب قطع شوند. صبح شنبه، پنج کارگر، سوار کامیونی در مسیر خیابان کامیاب بودند. دستور رسیده‌بود که باید آن روز، پانزده درخت را قطع کنند. وقتی به حاشیۀ خیابان کامیاب رسیدند، از کامیون پیاده شدند و شروع کردند به بریدن درخت‌هایی که مانع طرح تعریض خیابان بودند. یک ساعت بعد، جنازه چهارده درخت تکه تکه، درون کامیون افتاده بود. قرار بود پانزده تا باشند. کارگران به ردیف درختان بریده شده نگاه می‌کردند. چهارده تنۀ نیم متری بدون سر که از خاک بیرون زده بودند و ریشه هایشان داخل خاک بود. و یک چاله‌ی بزرگ. خاکش نرم و مرطوب بود. تازه حفر شده بود. تعدادی ریشه از خاک بیرون زده بود. کنده شده بودند. به نظر می رسید که جای یک درخت تنومد باشد. درخت تنومندی که از جا کنده شده باشد.

چند روز قبل، پیمانکارها به خیابان کامیاب آمده، همراه نقشه‌کش‌ها عرض خیابان را اندازه گرفته بودند. پانزده تا از درخت‌ها فهمیدند که قرار است چند روز دیگر قطع شوند. از همان روز، برگ‌های سبزشان شروع کرد به ‌ریختن. عصبی شده بودند. نمی‌گذاشتند پرنده‌ای روی شاخه هایشان بنشیند. آبی از زمین نمی‌نوشیدند. یکی از پانزده درخت، از بقیه پیرتر بود؛ تنومندترین و بلندترین درخت آن خیابان. سی سال قبل‌تر، پیرمردی او را آنجا کاشته بود و او تمام سی سال را همانجا مانده و بزرگ شده بود. وقتی فهمید قرار است تا چند روز دیگر، کارگران بیایند و تکه‌تکه‌اش کنند، به فکر فرو رفت. چند روز بی‌آن‌که کاری کند، اشکی بریزد یا برگی از شاخه‌اش بیفتد، فکر کرد. تا جمعه شب. به زنده ماندن فکر می‌کرد. به این که هر جور شده، باید از قطع شدن، جان سالم به در ببرد. دلش نمی‌خواست چند نفر با تیغ اره، بر زمین بزنندش. جمعه شب، تصمیم گرفت فرار کند. تا آن شب، هیچوقت به فرار از سر جایش فکر نکرده‌بود. تا آن شب، هیچوقت هیچ درختی در هیچ کجای دنیا، به فرار کردن از سر جایش فکر نکرده بود. مثل این بود که ماهی‌ای بخواهد به زندگی کردن بیرون از آب فکر کند! تصمیم گرفت از سر جایش تکان بخورد. خودش را به چپ و راست تکان داد. چندین برگ از شاخه‌هایش روی زمین ریخت. باز هم خودش را تکان داد. ناگهان لانۀ کلاغ ها که تویش دو سه کلاغ خوابیده بودند، سقوط کرد به سمت زمین. تا نیمه‌ شب تلاش کرد از جایش تکان بخورد، اما نمی‌شد. سی سال سر جایش محکم چسبیده بود. خواست دور خودش بچرخد، اما ریشه‌هایش درون خاک گیر کرده‌بودند. ریشه‌هایی به قدمت سی سال عمرش. درخت‌های اطرافش یکی یکی بیدار می‌شدند. می‌دیدند که دوست پیرشان می‌خواهد خودش را از جا در بیاورد. تا صبح تلاش کرد دور خودش بچرخد و خود را به این طرف و آن طرف تکان بدهد. آرام آرام توانست خاک اطراف تنه‌اش را کنار بزند...

یکی دو ساعت مانده به طلوع، خاک رسیده بود به به انتهای ریشه‌هایش. تنه‌اش کاملا آزاد، اما معدود ریشه‌هایش هنوز درگیر با خاک بودند. چند دقیقه‌ای بیشتر تا آمدن کارگرها نمانده بود. صدای اره برقی‌ای را می‌شنید که داشت او را زنده زنده، دو نیم می‌کرد. رنگ آسمان، آبی تیره شده بود. زور می‌زد تا ریشه هایش را از خاک در بیاورد و راه بیفتند. نمی‌دانست بعد از بیرون آمدن از خاک باید کجا برود. میان سکوت گرگ و میش، صدای اگزوز کامیون شهرداری را از سراشیبی خیابان کامیاب شنید. گریه‌اش گرفته بود. همان چند برگ باقی‌مانده بر شاخه‌هایش خیس از اشکش شده‌بودند. صدای کامیون، نزدیک می‌شد. میان گریه، صدای کنده شدن ریشه هایش از خاک را شنید. کج شد و سرعت گرفت. صدای کشیده شدن شاخه‌هایش به شاخۀ درختان کنارش را شنید. افتاد! تنۀ تنومندش کوبیده شد به روی آسفالت. صدای سقوطش تمام خیابان را پر کرد. چند نفر از ساکنین محله، بیدار شدند و آمدند پشت پنجره تا ببینند چه اتفاقی افتاده. گیج بودند. درخت تنومد حاشیه خیابان، از جا کنده شده و روی زمین افتاده بود.

هوا داشت آرام آرام روشن میشد. کامیون، حاشیه خیابان کامیاب ایستاده بود و چند کارگر، اره به دست از آن پیاده شده بودند. چند قدم برداشتند. چشم شان به چاله‌ای افتاد که خاکش نرم و مرطوب بود. در نزدیکی چاله، درختی تنومد و پیر روی زمین افتاده بود. چند متر آن‌طرف‌تر از جوی آب، روی آسفالت. از ریشه درآمده بود. نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است. انگار درختی دلش می‌خواسته فرار کند؛ اما نتوانسته است.

۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
میم _
۰۲ مهر ۰۹:۳۷
چه خوب نوشتی :(((

پاسخ :

خوبی از خودتونه
بانوچـ ـه
۰۳ مهر ۰۹:۱۳
شایدم اون درخت خواسته خودش، خودشو بکشه تا با ارّه نمیره :(

پاسخ :

شاید... 
خرگوشک :|)
۰۷ مهر ۰۰:۴۹
خیلی خوب نوشتین و البته غم انگیز بود.. 
به فکر فرو داشتم.. !

پاسخ :

غم نخورین ... :)
احمدرضا ‌‌
۰۷ مهر ۱۴:۲۲
گاهی با صدا رفتن؛ از بی صدا موندن بهتره ...

پاسخ :

اوهوم ... 
اسمارتیز :)
۱۴ مهر ۲۲:۵۹
جدا از داستانتون، باید بگم که...


تولدتون مبارک:) ان‌شاءالله عمر با برکت و شاد و پربار و باب میلی داشته باشید و روز به روز موفق‌تر از قبل باشید :)))

پاسخ :

از ایتالیا دارید تبریک میگید؟! :)))

ممنون از خودتون و دعای خوب تون. ما هم آرزوی توی کامنت تون رو کپی می کنیم و متقابلاً براتون همون رو میخوایم از خدا :)) ایشالله صد و بیست سالگی خودتون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان