بستنی یخی

نوشته ای از شاندل (وب نداره البته):
«از دانشگاه که خارج شدم. ساعت 12 ظهر بود. گرمای هوا و نور خورشید صورتم رو به شدت اذیت میکرد. هم گرسنه بودم و هم تشنه، با خودم گفتم به اولین سوپر مارکتی که برسم یک بستنی یخی میخرم و میزنم توی رگ،
وارد سوپرمارکت حاشیه بلوار حجاب شدم. همیشه انتخاب بستنی واسم سخت بود. از بین طعم توت فرنگی، شکلاتی، وانیل و حتی پرتغالی! با ولع یک بستنی یخی میوه ای از داخل فریزر برداشتم، در حال بستنِ در فریزر بودم که  سَرَم را بلند کردم، مینی بوس سفید رنگ خطی که همیشه این موقع سوارش می شدم را دیدم که به ایستگاه نزدیک می شد. سریع پول مغازه دار را حساب کردم و از سوپر مارکت خارج شدم و با شتاب شروع به دویدن کردم، امید چندانی به سوار شدن نداشتم. چون ایستگاه با من خیلی فاصله داشت، اما ظاهرا راننده حوس کرده بود چند لحظه ای برای سوار کردنِ مسافری که با سرعت در حال دویدن است و از آیینه بغل قابل رویت، صبر کند!
بستنی هنوز در دستم بود. فرصتی برای باز کردنش نداشتم.  بلافاصله وارد مینی بوس شدم و در یکی از صندلی های انتهایی نشستم.
از یک طرف خوشحال بودم که به مینی بوس رسیدم و از طرفی دیگر ناراحت که چرا فرصتی مثل همیشه برای خوردن بستنی پیدا نکردم. 
 عرق سرمای بستنی را بین دستم احساس می کردم. سرم را که چرخاندم، چند پسر بچه  مدرسه ای را دیدم که با لبانی خشک و چهره ای خسته و نگاهی پر از حسرت اطرافم نشسته اند. اما من فقط یک بستنی داشتم، نمی توانستم تعارفش کنم...
یک دفعه راننده مینی بوس، رشته افکارم را پاره کرد و گفت: آقا کارتتو بزن!! 

با بی حوصلگی کارتم را به آن  دستگاه آبی رنگ، نزدیک کردم. عقب عقب رفتم و خودم را بر روی صندلی انداختم.
ضعف و شدت تشنگی بهم غالب شده بود.  سعی کردم  بستنی را در داخل کیفم پنهان کنم. اما سرمای بستنی آنقدر نبود تا در برابر گرمای درون کیف، مقاومت کند. 
چاره ای نداشتم یا باید پیاده میشدم و انتظار یک ربعِ برای مینی بوس بعدی را در این هوای گرم به جان می خریدم یا بستنی را باز می کردم و در برابر نگاه سنگین و پر از حسرت دیگران، میخوردم.  
کم‌کم بستنی داشت به یک شیر پر چربِ میوه ای تبدیل می شد! 
خدا خدا میکردم که یک دفعه نگاهم بر روی  سه چرخه کوچک قرمز رنگی که داخل مینی بوس بود، خشک شد.  
دختر بچه ای سه چهار ساله بر روی آن نشسته بود و مدام با پاهایش به رکاب سه چرخه می کوبید و بهانه گیری میکرد.

بدون لحظه ای مکث بلند شدم و بستنی را بهش تعارف کردم. مادر بچه از تعجب چشمانش باز مانده بود، گویا توقع نداشت تا به طور ناگهانی یک غریبه در مینی بوس، بستنی به دخترش تعارف کند! 
دختر بچه  با خوشحالی و لبخندی سرشار از امید، به کمک مادرش بسته بستنی  را باز کرد و با لذت عجیبی شروع به خوردن کرد. 

لبهایم را با آب دهانم خیس میکنم.
 هنوز چند ایستگاه دیگر تا چهار راه معلم باقی مانده.»
۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
محمدباقر قنبری نصرآبادی
۲۹ مهر ۰۲:۰۰
این متن جزو متن‌های حس‌کردنی بود.
حسش کردم! با برخی‌اش اشتراکاتی قریب داشتم.

فقط یک پرسش!
شاندل‌نوشت یعنی چی؟
همون اول می‌خواستم بپرسم؛ ولی دست‌دست کردم!
الان پرسیدم و خیالم راحت شد که پرسیدم.

پاسخ :

یعنی مطلبی که شخصی به نام «شاندل» نوشته است.

mahi siah
۲۹ مهر ۰۲:۲۶
از اونموقع ها که دلت به سبکی پر قو میشه وقتی که مغزت بهت فوش میده:/
هویجوری :)
۲۹ مهر ۰۸:۲۰
این باید پیام بازرگانی میشد:))
زندگی خالی نیست،مهربانی هست،ایمان هست

پاسخ :

:))))
میم _
۲۹ مهر ۲۳:۴۳
داشتم به این فکر میکردم که من احتمالا بستنی رو میخوردم یه ابم روش :))
رفیعه رجعتی
۰۹ آبان ۰۹:۳۰
دارم فکر میکنم "حوس" به چه معناست!

پاسخ :

اشتباه تایپیِ نویسنده اصلی بوده. به درخواست خودشون، تغییری ندادم توی رسم الخط :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان