وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

صبر کردم تا بهتر شوم. آنقدر صبر کردم که امشب وقتی به خودم آمدم، دیدم دارم می‌افتم کف واگن مترو. به خانه که رسیدم، برگه آزمایش و دفترچه را برداشتم و با برادرم رفتم اورژانس بیمارستان. اورژانس همیشه مرا می‌ترسانده است. از وقتی که یازده سالم بود و بدن نیمه جان بابابزرگ را توی راهروی اورژانس بیمارستان دیدم، تا وقتی هفده سالم شد و مامان را روی برانکارد، در راهروی اورژانس بیمارستان دیگری دلداری می‌دادم. برادرم به سبک تربیتیِ قبایل آدمخوار، مرا مقابل ورودی اورژانس پیاده کرد و اجازه داد که با ناملایمات زندگی، شخصاً گلاویز شوم! در اورژانس شرایط‌م را گفتم. خواباندندم روی تخت و به هر جایی که می‌شد، دست زدند تا بفهمند مشکل از کجاست. دست‌مالی‌ام که کردند، گفتند: «نمیشه ریسک کرد. برو سونوگرافی تا ببینیم چه مرگ‌ت شده».

در اتاق سونوگرافی، مردی ژلِ سردی به شکمم مالید و گشت دنبال جنینی، چیزی. آخر کاری برگشت و گفت: «نیگا کن اینجا رو، دو قلو زاییدی! کارِت ساخته‌ست». جواب آزمایش را بردم پیش یک نفر دیگر و او هم فرضیه بارداری‌ام را تایید کرده، فرمود که یا عفونت تنفسی دارم یا ریۀ چپ‌م آب آورده است! حتی گفت که احتمال دارد آپاندیس هم تا یکی دو روز دیگر علائمی را نشان دهد. انتظار داشتم نقداً یکی دو «میل» مورفین بزنند توی رگ‌هایم تا قدری آرام شوم؛ اما دریغ از یک اَدالت کُلد! شش عدد کپسول ناقابل گذاشتند کف دستم و گفتند تا سه چهار شب بخورم‌شان و اگر بهتر نشدم، بروم سراغ اقدامات ثانویۀ مرتبط با عکس‌برداری از سینه.

از بیمارستان که بیرون آمدم، نیمی از موجودی حسابم خالی شده بود و کماکان نمی‌دانستم چه مرگ‌م شده است. دردم هم ذره‌ای کم نشده بود. داشتم بخت‌م را لعن می‌کردم که دیدم پسر جوانی که جلوتر از من نتایج آزمایشش را گرفته بود، دارد به مادر یا مادربزرگش با آرامش می‌گوید که دکتر گفته «سرطان دارد»!

.

الصاقیه:

سخت ترین چیز در دو سه ماه اخیر؟ دوری از بیان و بلاگ هاش...

۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
•✿ آرورا ✿•
۱۲ آذر ۰۶:۱۲
ان شاءالله که خیلی زود حالتون‌خوب بشه

به شخصه چیزی که در زمان بیماری ازارم میده ناتوانی دکترا توی تشخیص و درمانه... امیدوارم هیچ کس مبتلا نشه 

پاسخ :

ممنون :)
واقعا نمی دونم مشکل از ماست یا اونا. این بندگان خدام باید از روی هزار تا علائم، بشینین چند تاش رو با وضعیت ما تطابق بدن تا بفهمن چی به چیه. خیلی سخته قطعاً...
مام امیدواریم
هویجوری :)
۱۲ آذر ۰۷:۳۱
لعنت به هرچی درد مرضه..
اه

پاسخ :

ها والا...
جنابــــــــ دچار
۱۲ آذر ۰۸:۴۰
کدوم جایی بودی این مدت عزیزم؟! :)

+ اتفاقا برخلاف بند اول پست، توی پست های قبلی ت هم از مریضی داشتی آه و ناله میکردی! :) الکی خودتو نچسبون به بابا :)))

پاسخ :

بین خونه و دانشگاه و دفتر در گردش بودم :)
.
خخخخ ... اون تهوع هم واقعا خیلی نادر بود برام. بیشتر سردرده اذیت می کرد که بیماری به حساب نمیاد :)) ... ایشون یه مقام عظمایی دارن تو این حوزه :) غلط بکنیم خودمونو بچسبونیم بهشون دی:
پونیکا :)
۱۲ آذر ۰۸:۴۵
بیاید منو ببینید پند گیرید :))
با لوس بازی های ریه که یه عمره درگیرم
الانم که دیگه کل جوونم درد میگیره وقتی نفس میکشم و هنوز به دکتر رفتن فکرم نکردم :)))

دور از شوخی پیگیری کنید ان شاء الله حالتون زودِ زود خوبِ خوب بشه :)

پاسخ :

ما از وقتی دیدیم تون، فهمیدیم از اون انذار های شدید الهی هستین :))
.
مرسی. شمام ایشالله بهتر شده؛ کم کم با جامعه پزشکی آشتی بفرمایید :)
حوا بانو
۱۲ آذر ۰۸:۵۸
ان شاء الله حالتون زودِ زود خوبِ خوب بشه.

پاسخ :

ممنون ... سلامت باشین
شاهزاده شب
۱۲ آذر ۰۹:۲۸
واقعا اینکه یه تشخیص درست درمون نمیدن بیشتر از خود بیماری درد داره :|

پاسخ :

آره واقعاً ...
پـــــر ی
۱۲ آذر ۱۰:۳۴
ایشالا زودتر خوب بشی و مث همیشه سرحال باشی.
ولی از دل اورژانس چیزی در نمیاد،باید بری پیش دکتر خوب. منم دو هفته اس که نصفه شب میرم اورژانس و با یه سرم و آمپول سر و ته قضیه رو هم میارن.

پاسخ :

مرسی و همچنین.
تو اورژانس هم پرستارا همینو می گفتن :) می گفتن خودت برو پیش یه متخصص.
حسین ...
۱۲ آذر ۱۴:۴۵
زنده باشی جوون.

پاسخ :

سلامت باشی 
هلما ...
۱۲ آذر ۱۶:۱۲
بازم خوددرمانی کن شما😠 
زود خوب میشید ایشالا.
با کپسول هم بهتر شدین باز پیگیری کنیدااا.
طفلی پسر جوان که سرطان داشته :||

پاسخ :

ممنون...
ایشالله
.
اونم خوب شه ایشالله ...
میم _
۱۳ آذر ۰۹:۵۴
ای بابا
چرا برادرتون رفتن؟:/

پاسخ :

کار داشت دی: 
ازین لوس بازیا نداریم بین مون :)))
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۱۶ آذر ۱۸:۵۶
ایشالا که هرچه زودتر بهتر بشیدو مشکل حادی نباشه با همون کپسولا برطرف شه :) 

پاسخ :

شُکراً :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان