جیب پالتو، حافظه گوشی، یا حتی سوراخ و سنبه های کوله پشتی

آدم‌ها وقتی همدیگر را می‌بینند، ممکن است از هم خوششان بیاید. شاید هم بدشان بیاید. شاید هم هیچی‌شان نیاید! فرقی نکنند. همان کسی باشند که بودند. شاید هم یکی‌شان از دیگری خوشش بیاید و دیگری هیچی‌اش نیاید. یکی‌شان یواشکی به دیگری نگاه می‌کند و آن دیگری، حواسش به کار خودش است. سرش توی گوشی است یا به استاد گوش می‌کند یا از مغازه خارج می‌شود یا منشیِ مطب، شماره‌اش را می‌خواند. بالاخره یک روزی، یک دقیقه‌ای، یک لحظه‌ای می‌رسد که بلند می‌‌شود و می‌رود. آن دیگری، اما نمی‌رود. کجا برود؟ می‌نشیند سر جایش و به دیگری فکر می‌کند. به این که «چقدر بد شد که رفت». اما تنهایش نمی‌گذارد. تکه‌ای از روحش کَنده می‌شود و می‌رود پیش آن دیگری. توی کیف‌اش، توی جیب‌های پالتو‌ی چرم‌اش یا توی حافظۀ گوشی‌اش. روح، همراه‌ او می‌رود به خانه، به خیابان بالایی، به اتاق پزشک، به ... . اما دیگری هیچ‌وقت نمی‌فهمد که روح کسی را در جیب پالتو، توی کیف یا درون حافظۀ گوشی خود دارد حمل می‌کند. همان آدم قبلی است که همان کارهای قبلی را می‌کند. آن یکی هم نمی‌فهمد که روح‌ش کجا رفته است؛ فقط می‌فهمد که چیزی را از دست داده. سبک‌تر می‌شود. انگار عطسه‌ای سنگین زده باشد. ناگهان وزنش کم می‌شود.

امشب دخترکی را دیدم که وارد واگن مترو شد. آمد و کنارم نشست. یونیفرم مدرسه پوشیده بود. دستانش بوی کرم‌های مرطوب کنند‌ۀ «نیوه‌آ» را می‌داد. سیمین همیشه از همین‌ها به دست‌هایش می‌مالد. صورتش بوی نارنگی می‌داد. گمانم همین چند دقیقه پیش، نارنگی تازه‌ای را که مادرش امروز صبح در کیف‌ش گذاشته بود، پوست کنده و خورده بود. نوک انگشتانش از سرمای بیرون سرخ شده بود.

چهار ایستگاه بود یا پنج تا. نمی‌دانم. بلند شد و رفت. دلم می‌خواست بیشتر بماند. شاید دو، سه تا ایستگاه بیشتر. شاید هم بیشتر.

امشب سبک شده‌ام. کاش سوراخ و سُنبه‌های کوله‌پشتی اش را امشب خوب بگردد. شاید تکه‌ روحی را پیدا کند که بی‌صاحب، افتاده گوشۀ کیف‌ش.

۱۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
پونیکا :)
۱۷ آذر ۰۱:۱۴
اوه اوه :))
شاعر در این لحظه ها میفرماد:
که عاشق شدن قبل ویرونیه دی:

پاسخ :

آخ آخ! دیدین دیر عمل کردین، از دست رفتم؟ خخخخخ
.
نه خانم! ما یه عمر رابه‌را گفتیم که "خوش اومدن" با "دوست داشتن" و "عاشق شدن" کلی توفیر داره :) باز شما هی این خوش اومدن رو بچسبونین به عاشقی دی:
می فرماد: «نظری بود و گذشت ... » :))
ناشناس
۱۷ آذر ۰۲:۱۱
دوست دارم بدون اسم، فقط بگم دمتون گرم بخاطر نوشتن این متن :)


پاسخ :

دم شما گرم که زحمت کشیدی و خوندی :)
اسمارتیز :)
۱۷ آذر ۰۵:۵۶
خب پس کی بیایم واسه شیرینی؟ :)

* نکته‌ای که برام مبهمه اینه که مترو مگه بخش زنانه و مردانه‌ش جدا نیست؟

پاسخ :

واستین ببینم فردام میاد کنارم بشینه یا نه :) خبرهای بعدی رو متعاقباً اعلام می کنیم همینجا :)
.
در ظاهر آره. اما فقط بخش زنانه ست که جدا محسوب میشه. بخش مردانه در اصل بخشِ مشترک هست :/ :) زن و بچه، پیر و جوون، خرد و کلون، خونه دار و بچه دار میان توش :))
پـــــر ی
۱۷ آذر ۱۰:۱۸
از کرم نیوا خوشم نمیاد زیادی چرب و سنگینه 
چه ربطی به محتوای کلام داشت نمی دونم 

پاسخ :

از خودش ازش استفاده نکنم خودم، 
ولی بوش رو دوس دارم...
.
واقعا چه ربطی به متن داشت؟ :))))))
•✿ آرورا ✿•
۱۷ آذر ۱۰:۳۱
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو
دل باز ده آغاز مکن قصه نو
افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف
گفتا که دلت بجوی و بردار و برو ...

پاسخ :

برم بجویمش، بردارمش و برم؟ :)))
حسین ...
۱۷ آذر ۱۲:۰۱
بادا بادا مبارک بادا!
ایشالا مبارک بادا!

پاسخ :

تو که نتونستی یکی رو پیدا کنی برا ما! خودم دس به کار شدم...
ایشالله مبارک باشه!
حسین ...
۱۷ آذر ۱۲:۰۸
والا همین الان هم دارم میگردم دنبال یک کیس مناسب! مناسب تو پیدا نمیشه خب عزیز دلم.
کسی که لیاقتت رو داشته باشه. یکی بود که قبول نکرد خب. خخخخخ
ایشالا باهاش خوشبخت شی!

پاسخ :

یره تو اسطورۀ مرام و معرفتی خخخخ
نگــــو که این دل، خــون‌ه! خووون! دی:
در حدّ "جاست فرند در مترو" بود این بنده خدا :) به خوشبختی و بدبختی نمی رسه حاجی...
حوا بانو
۱۷ آذر ۱۲:۱۸
چقدر دوس داشتم این متنو. :)

پاسخ :

خوشحالیم که خوشتون اومده :)
حسین ...
۱۷ آذر ۱۲:۱۸
برسه یا نرسه حداقل با خیالش خوشبخت بشی!

پاسخ :

ایشالله!
الهام
۱۷ آذر ۱۳:۴۶
عخی :))) با این توصیفاتتتون بیشتر میخورد از این دختر دبستانیای ناز باشه:)) چه دقتی تمام طول مسیر زیر نظرش داشتین برین از خدا بترسین به قول جناب شیخ مداحی :دی

پاسخ :

حالا دیگه در دبستانی یا دبیرستانی بودنش خیلی دقت نکردم :) الانم نشستم در غارِ مکاشفت و توبه دی:
پـــــر ی
۱۷ آذر ۱۸:۵۲
نمی دونم 
بازم تاکید می کنم از کرم نیوا خوشم نمیاد :)

پاسخ :

خایله خب :)
پـــــر ی
۱۸ آذر ۰۹:۰۱
الان قشنگ جا افتاد یا بازم تاکید کنم ؟ :))))))))

پاسخ :

دکمۀ "بلاک"ِ بیان کجاست دقیقا؟! :)))
جنابــــــــ دچار
۱۸ آذر ۱۱:۳۳
بچه مدرسه ای بود؟ مطمئن باشیم؟ :)

پاسخ :

ها :)
خرگوشک :)
۱۸ آذر ۱۱:۳۸
ای وای چه قشنگ @_@
امکان داره تو قسمت بعدی دوباره اون دختره رو بطور اتفاقی ببینی؟ :))

پاسخ :

:)))
ببینیم شانس مون می کشه یا نه دی:
پـــــر ی
۱۸ آذر ۱۵:۵۸
خدا رحم کنه
من برم دیگه پیدام نمیشه به خدا :)
خداحاااااااافظظظظظظظظظظظظ

پاسخ :

بودین حالا!؟ «))
خدا نگهدارتون ...
-دایناسو ر-
۱۹ آذر ۰۱:۴۴
تکه روح آدم که برای آدمای الکی کنده نمیشه، حداقل برای ما که این طوره. اما درباره آدمای مهم، ما اهل شعرا بلدیم چطور نذاریم کسی که برامون مهمه بره؛ کافیه براش بخونیم: تو که معشوقی و محبوبی و ونظور، مرو... :)  یا بگیم: من که اصرار ندارم تو خودت مختاری/ یا بمان یا که نرو یا نگهت میدارم و...
میدونید چی میگم؟ حرفم سر اینه که اون آدم برامون مهم باشه و براش اهمیت قائل باشیم. همه آدما گاهی خیلی دلگیر میشن. با چیزایی مواجه میشن که باعث میشه به همه چیه همه چی شک کنن. فکر میکنن مسخره شدن یا بازیچه شدن و رسیدن به همچین چیزایی خیلی تلخه... به خودشون میگن "چه کشکی؟ چه دوغی؟" :) . کافیه این جور موقع ها با یه حرکت خیلی کوچیک نشون بدیم اشتباه میکنن و اگه هزار دلیل برای رفتن هست، یه دلیل برای موندن دارن. لازمم نیست شق القمر کنیم.
ولی خب معمولا همین طوریه. ما صرفا تو یه برهه از زمان خیلی سطحی، مثل مثالای خودتون، از کسی خوشمون میاد و همیشه هم منتظر رفتنشیم، بود و نبودشم اهمیت چندانی برامون نداره، واسه همین این جور موقع ها اکثرمون شکل ماست چکیده به خودمون میگیریم :))) البته، بلانسبت ما و شما :)
پس رفتن همیشه هم بد نیست و اصلا چاره ای جز رفتن نیست... چه بسا رفتن هم شامل خیلی چیزا میشه، مثلا گاهی یه گل رو میذاریم گوشه تاریک اتاق و این قدر سرگرم چیزای مختلف میشیم، حتی یادمون میره بهش آب بدیم اما وقتی پژمرد میگیم من که ترکش نکردم، تو اتاقم بود.
کسی مقصر نیست یا در واقع همه مقصرن و خب، پیش میاد...
+ جدیدا مطب دکتر که نبودین؟ :)) در کل خیلی مشکوکید، سرش تو گوشیه و حواسش به استاده و... بوی شیرینی میاد شدیدا :))
+چقدر حرف زدم. باعث شدید قوانین خودمو نقض کنم
. متاسفم که خیلی حرف زدم، میدونم خوشتونم نمیاد ولی خب، فکر نمیکنم دیگه باهاش مواجه بشید.

پاسخ :

"جواب دادن به کامنت های شما و خانم فو فا نو و گاهی خانم گلابی شون"، جزو تاپ تِن سخت ترین کارهای مجازیِ منه پـی: چون بر خلاف بعضی کامنتای طولانی یا بحثی و مجادله ای، یه چی میگین که آدم اول باید ریکاوری کنه کلّ اطلاعات مغزش رو تا بتونه یه مصداق برا حرفاتون یا تجربۀ خاص یا حسّ مرتبط رو پیدا کنه؛ بعدش طبق اون بشینه فکر کنه تا بفهمه منظورتون چی بوده؛ و بعدش باز فکر کنه که چی باید جواب بده :)
همیشه هم دست بر قضا، من نصفه شب می بینم پیامای شما رو پی: کلا بازدهیِ کله م در حدّ فاجعه میشه اون لحظات :)
.
در مورد تیکۀ اول کامنت تون؛ ینی میگین اونایی که اومدن و رفتن، مهم نبودن در اصل؟ ... نفهمیدم چه زمانی میگیم «چه کشکی؟ چه دوغی؟». وقتی یکی می ذاره میره و ما به خودمون میگیم «نه بابا، چه کشکی چه دوغی!»؟

در مورد تیکۀ دوم؛ آره؛ دقیقا همینه به نظرم. فقط بدیش اینجاس که خودمونم داریم یه جورایی تحلیل می ریم همراه با رفتنِ اونا :) یه روز میشه که می بینیم بیست ساله که یکی یکی آدما میان میشینن کنارمون و میرن. مام هی کوچیکتر و ضعیف تر ... شایدم اینجوری نشه اصلا. ینی نمی دونم حالت نهایی‌ش چی شکلیه. خوبه یا بد ...
پیش میاد.
.
نه :) یه بیمارستان بود که خب اونجا هم درد و ترس بر همه چیز مسلط بود؛ اتفاقی رخ نداد. / همۀ اینا رو گفتم که بگم ساکت میشینم یه گوشه و رفتن ملت رو تماشا می کنم :) لذا از شیرینی خبری نی :) 
خوب بود صحبتاتون
رواله بابا :) 
-دایناسو ر-
۲۰ آذر ۱۱:۲۸
+ همین اول کامنتی بگم اگه جواب کامنت رو ندادید هم ندادید، مسئله ای نیست. خودمم از این حجم کامنت دادن خسته شدم. 
شاید به خاطر اینه که گاهی آدم صرفا میخواد یه حرفایی رو بزنه، فقط همین... پس خیلی سخت نگیرید. پیش میاد...
اگه مهم نبودن که اومدنی در کار نبود :) در واقع آدما وقتی میان کم کم مهم میشن.  منظورم این بود که شاید وقتی کسی رو تو مطب یا تو مترو و... دیدیم خوشایندمون باشه اما واقعا اون قدری تو زندگی مون و روی خودمون تاثیرگذار نیستن که بخشی از روحمون بخاطر اونا کنده بشه. این طوری که تو مدت کوتاهی چیزی از روح آدم باقی نمی مونه :)
نخیر، (جواب حذف شد!) :/ چه سوالایی میپرسید :| 
خودم به شخصه دوست ندارم با چنین آدمایی تو زندگیم برخورد کنم. باعث میشن آدم واسه خیلی چیزا متاسف بشه.  
خب وقتی دیدشون نسبت به روابط شون اینه، باید رفتن آدما رو هم بپذیرن :) وقتی کسی با چنین نگاهی وارد رابطه ای میشه و بعد رفتن ادما تحلیل میره یعنی یه جای کار میلنگه. 
واسه من که تعداد ادمای زندگیم انگشت شمارن و رفت و آمد آنچنانی تو زندگیم ندارم خیلی ملموس نیست، فقط امیدوارم در نهایت برای بقیه جور خوبی بشه.
کار خوبی میکنید :) جلوی آدما رو باید قبل رفتن گرفت، وقتی رفتن دیگه رفتن، اگه ساکت نشینید هم چیزی جز یه تلاش بیهوده نیست :)
بالاخره از حالا فکر شیرینی ندادن رو از سرتون بیرون کنید، ما جیمی ها شده بیایم مریخ شیرینی رو ازتون میگیریم :)
 اسم تون... 
بد نیست واسه تنوع عوضش کنید...

پاسخ :

"واسه من که تعداد ادمای زندگیم انگشت شمارن و رفت و آمد آنچنانی تو زندگیم ندارم خیلی ملموس نیست، فقط امیدوارم در نهایت برای بقیه جور خوبی بشه"
 فکر کردم درباره ش. زیاد که بشن، چندان جالب نمیشه گمونم. شاید بدم نباشه. اما احتمال این که خوش و خرم باشه، خیلی پایینه.

مریخ شیرینی نداره :) ازین کلوچه زنجبیلی های مسخرۀ خشکِ اعصاب خرد کن داره! باید بیایم از زمین بگیریم یه دو جین شیرینی آدمیزادی دی:

اسم! حس می کنم هویت م رو تشکیل داده یه کوچولو. بعید می دونم بتونم خودمو راضی کنم به تغییرش
تازه! چند روز پیش فهمیدم که اگر "یاسون" رو گوگل کنم، چهارمین لینک، اینجاست :) 
-دایناسو ر-
۰۵ دی ۱۸:۳۶
هدفم از گفتنش همین بود که فکر کنید :)
آخرش شیرینی بده نیستید، نه؟ :))
+ فراموش کنید... وبلاگ خودتونه، راحت باشید...

پاسخ :

بیاین با موضوع آزاد شیرینی بگیرین :) راحت تره دی:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان