گالیله، برتولت برشت و پسری در دنیای موازی

 امشب تمام زورم را زدم که یک نفر را پیدا کنم با من بیاید به تماشای تئاتر گالیله. گمانم ده روزی می‌شود که اسم «برتولت برشت» را حتی در خواب هم می‌بینم. هر روز می‌رفتم به پیج سپینود تبریزی تا مطمئن شوم هنوز هم تئاترشان اجرا می‌شود و باز می‌رفتم در سایت و  تعداد صندلی‌های خالی سالن را چک می‌کردم و منتظر می‌مانم یکی بگوید «بیا بریم این گالیله رو ببینیم». از دوازده آذر تا همین امشب. هجده شب گذشت و هیچکس نخواست برود تماشای گالیله. بیشتر پسرهایی که می‌شناسم، اهل هر جنایت و جسارتی هستند، الّا تئاتر! حتی خودم هم به ندرت پیش می‌آید که مسیرم به تماشاخانه‌های مشهد بخورد، اما مشکلی هم ندارم که ماهی بیست تومان بریزم توی دخل باجه بلیت فروشی تئاتر شهر. در یکی از همین گروه‌های بی‌مصرف دانشجویی مان گفتم که فلان تئاتر، دارد اجرا می‌شود، اگر می‌خواهید بیایید با هم برویم. سه چهار نفر خواستند بیایند که همه دختر بودند و می‌گفتند فلان شب نرویم و فلان شب برویم و فلانی امشب کلاس دارد و ... .تنهایی رفتن به مراتب بهتر از گروهی رفتن با تعدادی دختر بود. پی‌‌اش را نگرفتم. لعنتی به آدم‌های اطرافم فرستادم، یک بلیت خریدم و به تماشاخانه رفتم. هوا سرد و پارک پر از پسرهایی بود که اکیپ دنبال دخترها می‌افتادند و تیکه می‌انداختند و فحش می‌شنیدند و ذوق می‌کردند.

در سالن نمایش، جای زیادی برای نشستن نبود. از این سالن‌های هفتادنفره‌ای بود که نیمکت‌هایی یکسره را در پنج شش طبقه روی هم چیده‌اند. آدم‌ها توی همدیگر چِپیده بودند. با چشمانم دنبال جایی خالی گشتم و تنها جایی که پیدا کردم، بین یک مرد و یک دختر بود. بدترین جای ممکن برای نشستن بود. مطمئن بودم آنجا نخواهم نشست. دو ثانیه طول کشید تا گند بزنم به اطمینان خودم. پررویی کردم و گفتم: «اون وسط جای کسی نیست؟» و مرد بدون جواب دادن، جا را بازتر کرد تا بنشینم. دختر اما تکان نخورد. بعد از مدتی، هر سه چهار دقیقه، تنه‌مان به هم می‌خورد و هر دو، خودمان را جمع و جور می‌کردیم. حتی یک بار و در اواخر نمایش، پای چپش را موقع جابه‌جایی پاهایم-که از فرط سکون خواب رفته بودند-لگد کردم و بعدش هم عذرخواهی.

سپینود تبریزی را برای دومین بار دیدم و برای اولین بار، فهمیدم که سپینود تبریزی است! دفعه قبل در «نیمۀ پُر لیوان» دیدمش. او هم امشب رفت در لیست آدم‌هایی که بعد از دو سه سال آشنایی-بعضاً یک‌طرفه-بالاخره در دنیای فیزیکی ملاقات کردم.

در طول نمایش، مدام به مسیر زندگی‌ام فکر می‌کردم. به مسیری که چقدر می‌توانست متفاوت باشد. می‌شد به دانشگاه امام صادق یا دانشگاه علوم پزشکی یک شهرستان کم جمعیت ختم شود. می‌شد به هنرستانی در مشهد برسد یا خیلی چیزهای دیگر. مدام روزی را به یاد می‌آوردم که حمید قلعه‌ای، کنارم آمد و به نام کوچک صدایم زد. گفت که روزهای تمرین تئاتر مدرسه را تغییر داده‌اند و دیگر تداخلی با کلاس‌‌های فوق برنامه‌ام ندارد. خوشحال شدم. بودن در کنار حمید قلعه‌ای، حتی موقع ریختن چای در آبدارخانه یا در اردوهای مسخرۀ مدرسه، برایم ذوق‌ناک بود. همان شب با مامان و بابا صحبت کردم و بی درنگ گفتند که لازم نکرده بروم سر تمرین تئاتر. پروندۀ هنری زندگی من، همان شب و بعد از اصرار های بی فایده ام، در مظلومیت بسته شد. از حمید قلعه‌ای، دو یادگار گرفتم. بلیت تئاتری که فکر می‌کرد پدر و مادرم با تماشای آن مشکلی نخواهند داشت. «جیگی جیگی ننه خانوم»! و بعدتر، کتاب «کیک آسمانی».

وقتی گالیله در حال اعتراف کردن مقابل اُسقف اعظم و کاردینال‌های کلیسا بود، به این فکر می‌کردم که ممکن بود روزی در کنار همین بازیگرهای بیست و دو سه ساله بایستم و نقشی ایفا کنم. یا نمایشنامه‌ای بنویسم و در آخرِ اجرا، وقتی همه در حال دست زدن هستند، روی صحنه بروم و تعظیم کنم. همینقدر متفاوت! مطمئنم در یکی از واقعیت‌های اطراف، پسری در دوازده‌ سالگی پیشنهاد معلم انشای خود را قبول کرده و الان، یکی از نمایشنامه‌نویسان جوان شهرش است.


الصاقیه: تصویر مربوط به نمایش دیگه‌ایه. صرفاً خواستم کوچیکیِ فضا رو لمس کنید :)

سپینود تبریزی هم یه جا سمت چپ تصویره!

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
فا طمه
۰۲ دی ۰۲:۵۲
من این حسرت رو برای کنسرت الافور خوردم. حتی دیر فهمیدم و به التماس به بقیه برای رفتن به تهرانم نکشید :/
برای نمایشنامه نویس شدن هنوزم دیر نیست :|
ادرس سپینود رو نمیدادین سنگین تر بودیم! سمت چپ خب چندین نفرن در ردیف های مختلف :/ هر چن نهایتا قیافشون هم پیدا نیست اصن :)) پس مهم نیست

پاسخ :

آره اونم داغی نهاد بر وجود مسلمین ... :/ ... :))
مدیونین فکر کنین شونصد بار به فکرش نیفتادم امشب پی:
:) 
سمت چپ واستاده توی راهرو و مقنعۀ مشکی سرشه دی:
فا طمه
۰۲ دی ۰۲:۵۳
عه من این کامنت قبلو قبل ادیت الصاقیه نوشتم و فرستادم :))

پاسخ :

:)))) الان باز ادیت زدم قبل از دیدن کامنت تون دی: دورش یه خیط بکشم خوبه؟ :)))
میم _
۰۲ دی ۱۴:۱۶
چقدر حیف که پدر و مادرها با دلایلی مثل حالا به درست لطمه میزنه یا وقت تلفیه یا کلا چه کاریه،چیزهایی که دوست داریم رو ازمون میگیرن
خیلی دردناکه و متاسفانه گاها هم قابل جبران نیست.اتفاقی که باید در زمان خودش میوفتاده رو جلوش رو گرفتن

پاسخ :

اونام یه سری معیار شخصی دارن و کلی توجیه. واقعنم نمیشه از همه شون انتظار داش که به همۀ تمایلات و خواسته ها جواب مثبت بدن.
اما تهش خوب نمیشه ...
:|
۰۲ دی ۱۶:۲۵
میگن که هیتلر رو هم پدر و مادرش نذاشتن بره دنبال هنر وگرنه خودش میخواسته نقاش بشه. خلاصه که خیلی مواظب خودتون باشید :))))

پاسخ :

همی الان دارم فرم عضویت در القاعده رو پر می کنم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان