سه سال آزگار

دیروز فهمیدم دفترچۀ خاطراتم گم شده است. نمی‌دانم کِی و نمی‌دانم کجا و نمی‌دانم چگونه. آخرین چیزی که در آن نوشتم، خاطرۀ چاپ سومین مطلبم در هفته نامه بود. دو هفته پیش. دیشب متوجه نبودنش شدم، ساعت یک بعد از نیمه شب، وقتی می‌خواستم چیزی بنویسم. هر چه گشتم، پیدایش نکردم.

امروز صبح تمام نقاطی از شهر را که ممکن است انجا باشد را لیست کردم. از نگهبانی کتابخانۀ مرکزی تا کمدم در دانشکده و اتاق عقبی خانۀ مادربزرگ. نام شش محل را نوشتم. از صبح سه تایشان را چک کردم و آنجا نبود. مانده اتاق عقبی خانۀ مادر بزرگ و دفتر هفته نامه و یک جای دیگر.

به نوشتن دوبارۀ دفترچه و لااقل سرخطّ وقایع زندگی‌ام در سه سال گذشته فکر کردم. از صبح هرچه فکر می‌کنم، چیزی از سه سال گذشته‌ام را به یاد نمی‌آورم! همه شان با دفترچه گم شده‌اند.

 

۱۴ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف
Faber The Great
۲۱ دی ۰۰:۴۲
خودت را گم نکنی صلوات :)

پاسخ :

واسه اون دیگه باید آل یاسین بخونم :))
عارفه ...
۲۱ دی ۰۱:۱۴
شایدآن سه سال آزگارمی خواستندبروندیک جایی ودیگر برنگردند.

پاسخ :

شوخیه مگه بذاره بره نمونه؟ :))
.
هرچند که توش پر از خاطره های بد و تلخ هم بود. اما خب دلم نمیخواست از یادم برن.
شادوَرد __
۲۱ دی ۰۱:۵۶
من دفترچه خاطرات ندارم، همانا درک نمی کنم چی شده:|
امیدوارم پیدا شه:)

پاسخ :

چیز بدی نیست بطور کلی. دوست داشتنیه پر کردنش.
ممنون
جناب دچار
۲۱ دی ۰۸:۴۷
سلام

پاسخ :

سلام به روی ماهت
مریــــ ـــــم
۲۱ دی ۰۹:۰۳
میفهمتت
:|
3ماهه دفترچه خاطرات منم گم شده
همه جارو دنبالش گشتم
نیست
واقعا نیست
درسته خاطره های مسخره ای توش نوشته بودم و اصلا چیز مهمی نمیتونستی توش پیدا کنی اما خب دوسش داشتم 

پاسخ :

ای بابا :/
آره کلا هر چقدرم آدم توش چیزای بی ربط نوشته باشه، بازم یه چیز مهم تو زندگیه دیگه. پاش وقت گذاشته شده و ارزش داره کلی. ایشالله مال شمام پیدا شه.
هلما ...
۲۱ دی ۰۹:۲۲
خیلی بد :(
امیدوارم پیداش کنید وگرنه همیشه حسرتش رو خواهید خورد.

پاسخ :

مام امیدواریم پیداش شه. مرسی
Poker Face
۲۱ دی ۱۴:۵۱
و چقدر بده که چیزی از گذشته تو ذهنمون نباشه
انگار یه تصادف بوده و یه ضربه به سر و بعد هیچ
دیگه خودمونم یادمون نیست
پونیکا :)
۲۱ دی ۱۵:۰۶
این بیت را زمزمه میکند و از در انتهایی وبلاگ خارج می شود:
مرا دوباره به آن روز های خوب ببر
سپس رها کن و برگرد
من نمی آیم
...

پاسخ :

هی بابا
هی بابا
الهام
۲۱ دی ۱۷:۱۴
گفتین دفترچه خاطرات چند وقته نرفتم سراغش برم امشب :) چند وقته ندیدمش گم نشده باشه صلوات ://

پاسخ :

صلوات :)
میم _
۲۲ دی ۰۰:۰۴
نمیترسی کسی بخونتش؟

پاسخ :

مثل سگ! :))
پیمان محسنی کیاسری
۲۲ دی ۲۱:۳۷
من دو تا دفترچه‌خاطرات گم کردم. از اون به بعد یک دفترچه خاطره توی سایت penzu.com باز کردم. یک اپلیکیشن موبایلی هم داره که خیلی خوبه.

تنها متاسفانه زبان‌های راست به چپ رو به خوبی پشتیبانی نمی‌کنه و آدم راحت‌تره که انگلیسی بنویسه. اما می‌شه فارسی هم نوشت.

پاسخ :

آخ آخ! چه بد.
.
جالبه. نشنیده بودم. امتحانش می کنم. ممنون از معرفی
الهام
۲۲ دی ۲۲:۰۰
نبود:////

پاسخ :

:/
پـــــر ی
۲۳ دی ۰۹:۴۰
کامنت دچار فقط تو این هول و ولا

پاسخ :

همی رِ بِگِن! :)
حسین ...
۲۴ دی ۱۱:۳۶
حدود سال 3 شاید سه تا دفتر خاطرات آتیش زدم. ایقدر که افتضاح بودن و پر از خاطرات عجیب و غریب.
عیبی نداره. فقط دفعه بعد دفتر خاطراتت رو اینور و اونور نبر!

پاسخ :

:/ عجیبه.
.
واقعا بهش عمل میکنم زین پس!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان