ترحّم

امشب برای افطار به خانۀ یکی از دوستانم دعوت شده بودم. وقتی وارد خانه اش شدم، دختربچۀ یکی دو ساله‌اش را دیدم که توی پذیرایی ایستاده. اولین چیزی که در دخترک توجه‌م را جلب کرد، چشم چپ‌ش بود که در تعریف روزمرۀ ملت، «چپ» خوانده می‌شود. چپ به این معنا که یک چشمش نسبت به چشم دیگرش، کمی آن طرف‌تر را نشانه می‌گیرد. گمانم یکی دو ثانیه‌ای مات نگاهش کردم. با خودم گفتم نباید هیچکس این صحنه را ببیند. قبل از رسیدن پدرش، خودم را جمع و جور کردم، لبخندی به او زدم و راهم را کشیدم. دلم یک لحظه برای کودک سوخت و بعدش حالم از خودم به هم خورد که دلم برایش سوخته. در همان دو سه ثانیه‌ای که به دختر نگاه می‌کردم، احتمالاً داشتم ترحم می‌کردم که چرا دنیا اینقدر مسخره است که توی‌ش کودکی اینطوری به دنیا می‌آید و بعدها احتمالا قرار است بابتش هزاران نفر مثل من، در اولین نگاه دو سه ثانیه اینطوری نگاهش کنند. تا آخر حضورم در خانه، چند باری دور و برم چرخید. دوست داشتنی بود. مثل همۀ بچه‌ها دو ساله که دائم انگشت به دهان می‌گیرند و «اَدَ بَدَ» می‌کنند. همان لحظات فکر می‌کردم که حس‌ خوشایندم نسبت به کودک، ناشی از همان ترحم است. ترحمی که گمانم تا ده دوازده سال دیگر، حال کودک را به هم خواهد زد. حتی وقتی الان می‌نویسم «دوست داشتنی بود»، مطمئن نیستم که نظر خالصم در موردش است یا نظرِ آمیخته به عذاب وجدانِ حاصل از آن نگاه اولم به او.

همیشه گفته‌اند ترحم چیز بدی‌ است. گفته‌اند ترحم، حالِ آدم‌های مورد ترحّم را بد می‌کند. اما ترحم به گمانم یک حسّ طبیعیست. همین الان ممکن است دوستم بیاید و این حرف‌هایم را بخواند و از دستم کفری شود. اما مگر ممکن است انتظار این حس را در من نداشته باشد؟ این یعنی ترحم، حسّی طبیعی و خالص است. مثل تنفر و دوست‌داشتن و هیجان و خشم. شاید هم همۀ این‌ فلسفه‌بافی‌ها را اینجا می‌گویم تا خودم را آرام کنم. دختری که امشب دیدم، متفاوت بود و الان حتی مطمئن نیستم که به کار بردن صفت «متفاوت» برایش خوشایند است یا نه. این احوالاتِ امشبم بیشتر از هرچیز، حاصل برخوردم با آدم‌های احمقی‌ است که توی توییتر و همایش‌های چرند دانشگاهی، سر هر جمله‌ای که از دهان دیگران بیرون می‌آید، زرِ مفت می‌زنند که «این که فلانی گفت، سکسیست بود و فلان چیز رِیسیست است و الان شبیه فاشیست‌ها داری تکلم می‌کنی و تو بالکل حاصل تربیت خانواده‌ای سکسیست هستی» و از این دست اراجیف.

همین.

.

الصاقیه: حس می‌کنم فونت یه نمه برای خوندن ریزه.


۳ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
هالی هیمنه
۰۴ خرداد ۱۱:۵۳
همین چیزای به ظاهر کوچیک شخصیت افراد رو می‌سازند. کسی رو می‌شناسم که توی کودکی‌ش ـ پنج‌سالگی فکر کنم ـ حین بازی با ترقه و شیشه و این چیزا، زیبایی و دیدِ یک چشمش رو از دست داد. حالا جوون شده ولی درونگراست و به نظر می‌رسه توی اجتماع یه مقداری اعتماد به نفس پایینی داره. البته حالا خیلی بهتر شده، ولی در کل به این فکر می‌کنم که اگر اون اتفاق براش نیفتاده بود حالا شاید به چیزها و کارهای دیگری علاقه داشت، شاید دوستان بیشتری داشت و حدس می‌زنم استرس و نگرانی‌های کمتری رو تحمل می‌کرد. و شاید هم مسیر زندگی‌ش به کلی تغییر می‌کرد. نمی‌دونم. 


+ می‌خواستم بگم اگه مایل باشید یه فونت بهتر بذارم روی وبلاگتون. فقط از اونجایی که به نظر می‌رسه همیشه از توی ادیتورِ متن، فونت و سایزِ متن‌هاتون رو دستکاری می‌کنید باید برای تغییر فونتِ پست‌های قبلیتون برید سراغشون و متنشون رو انتخاب کنید و روی این آیکنِ «پاک‌کن» بزنید ـ حذف فرمت متن. اینطوری همۀ متن‌های وبلاگتون یک‌شکل خواهند شد. به‌هرحال اگر می‌خواستید تغییرش بدم بگید. هر وقت هم حوصله داشتید می‌تونید برید سراغِ پست‌های قدیمی.

پاسخ :

کاملاً موافقم. و دقیقاً خیلی از همین چیزهای کوچیک هستند که زندگی آدما رو می‌برند توی یک مسیر متفاوت. ریز ریز جمع می‌شن و تهش کاش بد نباشه.
.
اول بگم که شانسی داشتم توی ویرگول بعد از مدت‌ها یه یادداشت می‌خوندم که ته صفحه چشمم خورد به اسم شما روی یک مطلب شخصی. رفتم روش و الان از اونجا برمی‌گردم. یه ربعی مشغول خوندن مطلباتون بودم و باید بگم که عالی اند.
.
مایۀ افتخار ماست که شما فونت بذارین روی وبلاگ حقیر ما :) راستش همیشه یه چیز ساده رو ترجیح می‌دم. از قالب وبلاگ تا اندازۀ کادرها و فونت. به نظرم فونت بی نازنین ساده رسید و بعد پشیمون شدم و خواستم برگردم به همون هما. ولی تنبل تر از این حرفام و مجبور بودم تحملش کنم. و در این لحظه باید بگم: «کور از خدا چی می‌خواد؟» :)
ممنون و خوشحال می‌شم اگر کمک کنید.
محبوب ..
۰۵ خرداد ۲۰:۵۲
بنظرم ترحم اصلا حس طبیعی نیست . بلکه کاملا  برساخت هست . واکنشی ه که تحت تاثیر جهان بینی ما اتفاق میفته اینکه ناخوداگاه رخ میده  به معنای ازلی ابدی فطری و طبیعی بودنش نیست..شاید باید بابتش عذاب وجدان داشت چون ناخودآگاه از یک نوع تمایل به طرد متفاوت ها و بهوسیه ی اوهااثبات استاندارد بودن خود و در نهایت یک فربهی خاطر حاصل ازین حس که خوبه من این مشکل رو ندارم پیش میاد و این فربهی قطعا قبل از این جمله است که چرا در دنیایی بی رحم بعضی ادم‌ها باید اینطوری باشن هست..

پاسخ :

مرسی از نظرِ خوب‌تون.
دیروز با یه نفر دیگه مطرحش کردم و اون می گفت ترحم معلول قضاوته و باز قضاوت یه بخشی از مکانیسم درک و نتیجه گیری انسانه. این که سعی کنیم قضاوت نکنیم ملت رو، چیز با ارزش و مقبولیه. اما دارم به اطمینان می رسم که «طبیعی»ه.
اگر ریاضیاتی برخورد کنیم، اینو می فهمیم که افراد چاق، نابینا، ناشنوا، معلول، معتاد، خیلی کوتاه قامت و خیلی بلند قامت، توی دو طرفِ منحنی توزیع نرمال جامعه ان و باعث میشه متفاوت باشن با غالب جامعه. شاید برای ما خوشایند باشه که با دیدن شون بگیم «خب خدا رو شکر که من اینجوری نیستم» یا حسّ خوبی داشته باشیم از این که وسط منحنیِ توزیع هستیم و "نرمال" تعریف می شیم؛ اما اونا واقعاً تفاوت دارن. یعنی منطقی که نگاه کنیم، اونا واقعیتِ «متفاوت بودن» رو یدک می کشن با خودشون. مشکل از ماست که خودمون رو خوشبخت می دونیم و باعث تقویت غرورمون می‌شه.

هالی هیمنه
۰۷ خرداد ۰۹:۵۲
سلام

ببخشید، اون کامنتی که خصوصی براتون فرستادم به دستتون رسید؟

پاسخ :

سلام.
بله
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان