داستان عامه پسند

من هم تا 14 سالگی از شیرینی فروشی محله‌مان نان‌قندی و شیر می‌دزدیدم که زنده بمانم. اما یک روز افسر اسکاتلندیارد من و برادر کوچک‌م را حین دزدی گرفت و آنقدر کتک‌مان زد که بیهوش شدیم. فردایش توی یک یتیم خانۀ کثیف بیدار شدیم. بعدش یک مامان بابای پولدار آمدند و به فرزندی قبول‌مان کردند و خوشبخت شدیم.

الان هم من و برادر کوچکم، هر دو نویسنده‌ایم. او در «شارلی‌هبدو» یادداشت‌های نژادپرستانه می‌نویسد و من در ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان، یادداشت‌های نرم و لطیف اجتماعی می‌نویسم، جوری که به کسی برنخورد. مامان و بابا، بعد از ما 39 تا بچۀ یتیم چینی و سیاهپوست را به فرزندی قبول کردند. اما چون تعدادشان بالا بود، سیستم تربیتی مامان و بابا زیر بار کمیّت بچه‌ها کم آوارد. از 39 بچه، 20 تای‌شان از خانه چیزی دزدیدند و فرار کردند. اما چند سال بعد، 11 تای‌شان به اعدام و 4 تای‌شان به حبس ابد محکوم شدند و 5 تای‌شان خودکشی کردند. 19 تای دیگر هم در همان سال های اول، به یتیم خانه برگشتند. سه تای‌شان در راه برگشت مرض سل گرفتند و مُردند. 5 تا هم وبا گرفتند، ولی نمردند.

من و برادر کوچکم آخر هر سال به دیدن مامان و بابا می‌رویم و همگی دور میز، پای می‌خوریم و چای می‌نوشیم.

.

الصاقیه: در حال گذراندن دورۀ «من اینجا چه غلطی می‌کنم» هستم. درست می‌شه ایشالله.

۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف
آذری قیز
۱۲ خرداد ۱۵:۴۳
عجب ملغمه ای شده ای بابا
Neo Ted
۱۲ خرداد ۱۷:۰۰
در 9سالگی او را به یتیم‌خانه دادند و در طول سالها سرپرستی‌اش به 11خانواده سپرده شد! در کودکی به او تجاوز شد و در جوانی محبوبترین زن آمریکا شد!

دیروز زادروز مریلین مونرو، ستاره هالیوود بود!

:)))

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان