به رویا

من در دریایی غرق شدم که آبی نداشت.

در آسمان خورشیدی را دیدم که هرگز طلوع نکرده‌بود.

در دوردست ترانه‌ای را شنیدم که سروده نشده بود.

دیدم پروانه‌ای را که به دور شمعی خاموش سوخت،

ماهی‌ای را که در آب خفه شد،

برگی را که در بهار از درخت کنده شد،

بارانی که از آسمان بی ابر بارید،

سایه ای که در تاریکی نور از آن می‌درخشید،

دیدم

آبی خشکیده،

آتشی بی‌شعله،

خانه‌ای بی‌دیوار،

حرارتی بی‌گرما،

مرگی بی‌حیات

و بعد سکوت.

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
پونیکا :)
۱۵ خرداد ۰۳:۴۶
زندگی پارادوکس عظیمیه...

پاسخ :

جداً همینه
علی خراسانی
۱۶ خرداد ۰۱:۱۰
بد جای تاریخیم

پاسخ :

اوهوم
nily ..
۱۷ خرداد ۲۱:۱۲
خودتان نوشتید یا چی؟! :)

پاسخ :

بله محصول خودمونه :)
ایده‌ش از روی یه جمله توی یه اهنگ بود که میگفت «ترانه‌ای که نخواهم سرود.»
nily ..
۱۷ خرداد ۲۳:۱۲
خب چه قشنگ نوشتید! :)

پاسخ :

لطف دارین :)
parisa namjo
۱۸ خرداد ۰۴:۰۰
به منم سری بزنید با تشکر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان