نصرتی، بابابزرگ و سعید شیرازی

مامان‌بزرگ زنگ می‌زند و می‌گوید که بابابزرگ از دیشب که به حسینیه رفته، هنوز برنگشته‌است. کم پیش میآید که مامان بزرگ نگران حال بابابزرگ شود. از وقتی که یادمان می‌آید، بابابزرگ همیشه موقع اذان صبح و سفره شام، برنامه یکی دو روز آینده‌اش را مو به مو برای حاج خانم تشریح می‌کند. برنامه‌اش هم معمولا شامل رفتن به حسینیه برای دیدن دوستان، رفتن به فلان مسجد برای شرکت در ترحیم فلان دوستِ تازه درگذشته و رفتن به نانوانی میدان جام عسل* برای گپ و گفت با دوست قدیمی‌اش است. تنها نکته درمورد بابابزرگ که ممکن است مامان بزرگ را نگران کند، رانندگی خطرناک او با موتور سیکلت قدیمی‌اش است. هر سال موقع عید دیدنی‌ها، خاطره دو سه تا از تصادف‌های سال قبلش را برایمان تعریف می‌کند و به گاف‌هایش موقع موتورسواری می‌خندد و ما همه به این فکر فرو می‌رویم که این بشر پارسال چند تصادف داشته که تنها در یک روز می‌تواند خاطره دو سه تایشان را برایمان تعریف کند.

به خانه مامان‌بزرگ می‌روم که بفهمم چه شده. می‌گوید حاجی ناطقی شب گذشته به حسینیه رفته،  گوشی‌اش خاموش و قرص های قلب و چربی خونش هم در خانه است. می گویم لابد سرش به صحبت با نصرتی‌ها گرم شده و شب در حسینیه خوابیده و بعدش رفته به نانوایی رفیقش در جام عسل. برای آن که خیال مامان‌بزرگ راحت شود، دفترچه‌ تلفن‌شان را برمی‌دارم و به نصرتی زنگ می‌زنم. بعید می‌دانم گوش‌هایش صدای زنگ موبایل را بشنوند. بعد از چهار بار بوق، نصرتی جواب می‌دهد. سلام می‌کنم و با تاخیر جواب می‌شنوم. احوال پرسی می‌کنیم و از من می پرسد که بچۀ مهدی هستم یا مسعود. بهش یادآوری می‌کنم که بچۀ عمو مسعود هنوز دو سالش تمام نشده و من یاسین، ته تغاری مهدی‌ام. کمی صبر می‌کند و می‌گوید «ها! به مسعود سلام برسون بابا جون.» می‌گویم «چشم آقا نصرتی.» یک‌هو به این فکر می‌کنم که چرا از بچگی به نصرتی می‌گوییم نصرتی و هیچوقت اسم کوچکش را از کسی نپرسیده‌ایم. حتی بابابزرگ هم به نصرتی می‌گوید نصرتی. نه حاج جمال، نه آقا کمال، نه حسن و نه حسین، نصرتیِ خالی.

از نصرتی می‌پرسم که از حاجی ناطقی خبری دارد یا نه. باز کمی صبر می‌کند و جواب می‌دهد: «آره بابا. دیشب حسینیه بود. صبحی سعید قاسمی رو دید، با هم رفتن یزد، دیدن حافظیه.» و قاه قاه می‌خندد. پیرمرد بی‌چمدان و بی‌قرص و بی‌هیچ چیز، سر صبحی راه افتاده به مسافرت. بار اولش نیست. یک بار دیگر هم در بیست و پنج سالگی، بی‌خبر راهی تهران شده و چند هفته‌ای را در تهران و شاهرود و جاده‌های بین شهری زندگی کرده‌بود! در تمام طول سفر هم کارگری ساختمان می‌کرده و ظرف می‌شسته و اینطوری پول خورد و خوراکش را در می‌آورده. وقتی هم که از تهران خسته شده، برگشته مشهد پیش ننه‌اش.

به نصرتی می‌گویم «حافظیه که تو شیرازه آقا نصرتی! آخر یزد رفتن یا شیراز؟» سکوت در دو طرف خط حکم‌فرماست. چقدر لفت‌ش می‌دهد. صدا می‌آید «پس شیراز رفتن!» سعید قاسمی همراه بابابزرگ است. سعید را بخاطر خاطرات تمام نشدنی‌اش از دوران دوساله سربازی او در شیراز می‌شناسند و حتی آن‌هایی که از نام واقعی‌اش خبر ندارند، مثل خیلی‌های دیگر، سعید شیرازی صدایش می‌کنند. مطمئن می‌شوم که به همان شیراز رفته‌اند. از نصرتی ساعت رفتن و زمان احتمالی برگشتن بابابزرگ و سعید قاسمی را می‌پرسم. شکسته جوابم را می‌دهد. از او خداحافظی می‌کنم، اما لحظۀ آخر دوباره چیزی می‌پرسد:

-بابا! گفتی حافظیه تو شیرازه؟

.
جام عسل: نام یک میدان در مشهد
۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
فا طمه
۱۹ خرداد ۰۵:۱۳
عاشق بابابزرگتون شدم! :))

پاسخ :

باید تشکر کنم در این موقعیت؟ :)))
یادم باشه یه خاطرۀ خیلی غیراخلاقی ازین عادت سفر کردنش رو بعداً بنویسم همینجا؛ که عاشقی از یادتون بره :))
فا طمه
۱۹ خرداد ۰۶:۲۵
قشنگ مشخصه دلتون پره از کاراشون ها؛ که نگران و ایناتون میکنن :)) ترجیح میدم جای تشکر پدربزرگ رو بدین به ما :)) یه تیر دو نشون میشه اصن! دل شما خالی میشه و دل ما پر! دلم پدربزرگ میخواد جدا =__= راجع به کار خیلی غیراخلاقی هم فک کنم بپذیرمشون ولی باز حتی اگر اون کارو بخونم. میگن فامیل گوشت همو میخورن استخون همو دور نمیندازن چون! :دی

پاسخ :

شدیدا :)
موندگار نمیشه جایی. ولی دشواری نداریم دی: چار روزم برا شما :))
کار غیراخلاقیشم فانه شدید اخه دی: بعدا می نویسمش حتما. خلاصه که توافق شد.
هلما ...
۱۹ خرداد ۰۹:۴۹
اصلا اگه من بابابزرگ داشتم هی باهاش میرفتم سفر حتی وقتی با دوستاش هم میرفت باز باهاش میرفتم. :) 

پاسخ :

:)
کلاً سفر رفتن با مامان بزرگ بابا بزرگا گوگولیه. ولی مامان بزرگا معمولا سخت تر میش باهاشون کننار اومد. پیرمردا ساکت ترن و در لذت بردن از شرایط، موفق تر عمل می‌کنن گمونم.

هلما ...
۱۹ خرداد ۱۱:۱۷
والا من چون نه مامان بزرگ دیدم و نه بابابزرگ نمیدونم چه جوریاس ولی حس میکنم اگه بودن رابطه ام باهاشون خیلی گوگولی و خوشمزه میشد. *__*

پاسخ :

حدابیامرزدشون. 
بعید هم به نظر نمی‌رسه ازت :)
آذری قیز
۱۹ خرداد ۱۵:۳۱
به عنوان یه مخاطب میتونه برام شیرین باشه این پست مخصوصا با قلم خوب شما ولی اصلا دلم نمیخواد جای مامان بزرگ طفلکی تون باشم! چنین شوهری حرص درآره واقعا. شما ازش یاد نگیرین یه وقت :)

پاسخ :

:) لطف دارین.
من و بابام خیلی بهتریم. شب قبل از سفر به بقیه اطلاع میدیم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان