قابلیت ارثی شدن

دیشب رفته بودم فروشگاه کمی هله هوله بخرم. دو پاکت شیر برداشتم و دو تا کلوچه و یک پفک و یک چی‌پلت و یک چیزی باریک، شبیه به پفک که ده سال است می‌خوریم و هنوز اسمش را نمی‌دانیم. در صف صندوق بودم که عموی شصت و خرده‌ای سالۀ مامان را دیدم. یواش یواش جلو رفتم و گفتم «سلام عمو هادی». مقابلش بودم اما چپ و راستش را نگاه کرد و بعد مرا دید. خاصیت ناهماهنگیِ قدرت شنوایی گوش‌ها همین است. از چپ که صدا بیاید و گوش چپ‌ات ضعیف‌تر از راستت باشد، پشت سر و سمت راستت را نگاه می‌کنی. بابابزرگ خودمان هم همینطوری است. یک ثانیه‌ای گذشت و من را شناخت و احوالپرسی کرد. گفت می‌خواهد پنیر و شیر و چیزی دیگر بخرد. همراهش رفتم و به سوال‌هایش درباره این که پسر سیما هستم یا ریحانه جواب دادم و گفتم من آن بچۀ سومی‌ام که قبلا خیلی کوچک بود. سوال تکراری تمام آشناهای دور که خانواده ما را هر پنج سال می‌بینند، همین است. همین که من یاسین-بچۀ آخری-هستم یا وحید-بچۀ وسط-. نصف آشناها، خانواده ما را زمانی دیده‌اند که من هفت هشت ساله بوده‌ام و وحید ده یازده سالش بوده و امین چهارده ساله. از آن موقع به بعد، هیچ‌کدام شان نتوانستند گذر سال‌ها را با سن و سال بچه‌های مهدی و سیما هماهنگ حساب کنند و هیچ وقت نفهمیدند که بعد از ده سال، یاسین می‌شود چیزی بزرگتر از وحیدِ ده سال پیش و وحید هم ده سال بزرگتر از خودِ ده سال پیش‌اش.

گوش های عمو از آخرین باری که در دیدم‌ش سنگین‌تر شده بود. جوری که وسط فروشگاه داد می‌زدم تا صدایم را بشنود. سمعکش هم مثل خودش پیر شده بود. پنیر و شیر را که خرید، راه افتاد سمت یخچال بستنی‌ها. گفت «بستنی می‌خوری شمام؟» تایید کردم و گفتم خوراکی محبوبم است. همینجوری که خم شده بود توی یخچال بستنی، می‌گفت که بی‌بستنی نمی شود تا کرد. دوازده بستنی از چهار مدل مختلف برداشت و ریخت توی نایلون. عمو هادی و زنش تنها زندگی می‌کنند. گفتم «بستی‌ دوست دارین مثل این که!» سرش را آورد بالا و جوری نشان داد که بفهمم نشنیده و باید بلندتر حرف بزنم. وسط فروشگاه بلند گفتم «بستنی دوست دارین مثکه، آره؟» خوش‌شانسی، فروشگاه خیلی شلوغ نبود. سرش را خندان تکان داد و گفت کارش تمام است. سمت صندوق رفتیم و از علاقه‌اش به بستنی گفت. توی صف، متعجب بودم که چطور یک پیرمرد شصت و خرده‌ای ساله می‌تواند اینجوری به یک خوراکی علاقه داشته باشد. گفت هر روز بعد از نماز صبح، یک بستنی می‌خورد و عصر هم با زن‌ش بستنی می‌خورد و اگر شب بچه ها بیایند خانه‌اش، آن موقع هم بستنی می‌خورد. تحسینش کردم و گفتم که من هم زیاد بستنی می‌خورم و همین چند شب پیش شش بستنی خوردم و بعد از امتحان‌های دانشگاه، بچه‌ها را می‌برم و بستنی سنتی مغزدار می‌خوریم. زن پشت صندوق به عمو هادی می‌گفت شماره تلفنش را بگوید و عمو هادی شماره رمز کارت عابربانکش را می‌گفت و مسئول صندوق بلندتر می‌گفت و عمو می‌گفت «موجودی نداره؟ چقدر مونده توش؟» شماره موبایلم را به مسئول صندوق گفتم، که مُصر بود شماره تلفن مشتری‌اش را بگیرد. به عمو گفتم تا بستنی هایش آب نشده برود.

جایی خواندم که ترس‌های پستانداران، قابلیت ارثی شدن دارد. روی موش ها امتحانش کرده‌اند و جواب مثبت گرفته‌اند؛ شاید علاقه‌هایشان هم همینطوری باشد.

۱۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
حسین ...
۱۳ تیر ۱۱:۱۳
البته شاید سخت به نظر برسه وراثتداز عموی مادر! خخخخ
مویم بستنی دوس درم ولی خب چون همیشه بعدش نمتنم آواز بخوانم اذیت مشم.

پاسخ :

آره سخته به نظرم! ولی خب مثکه غلظت این ژن بستنی زیاد بوده.
آبجوش بدم؟
مسـ ـتور
۱۳ تیر ۱۱:۲۶
علاقه هاشون هم موروثیه ولی انصاف نیست که من دیشب دلم بستنی میخواست و الانم با خوندن این پست هوس کردم ولی نمیتونم بخورم الان 

پاسخ :

ایشالله به مرادتون برسید هرچه سریع‌تر.
نسر ین
۱۳ تیر ۱۱:۳۱
والله شصت و خرده ای مسن به حساب نمیادا
مامان منم شصت و خرده ای سن داره
حس اینکه پیر شده اذیتم میکنه
من فک کردم آخرش بستنی ها رو میده به شما😁

پاسخ :

بعضیا زود پیر می‌شن. کاریش نمی‌شه کرد.
خدا حفظشون کنه.
منم 2 بستنی خریدم همراهش :)
نیـ ـلی
۱۳ تیر ۱۴:۰۲
قندِ بستنی زیاده ها :) اینقدر زیاد خوردن براشون خطرناکه :)

ضد حال خودتانید :|
احمدرضا ‌‌
۱۳ تیر ۱۴:۲۲
من فالوده و فقط فالوده و تنها فالوده و اصلا فالوده و حتما فالوده رو دوست میدارم. نمیدونم فالوده اون طرفا چطوره ولی این‌ور فالوده شیرازی حسابی می‌چسبه. مخصوصا اگه روش عرق بهار نارنج بریزن

پاسخ :

فالوده که عشقه :) البته تو مشهد خیلی سلیقه به خرج نمی‌دن براش. روش معمولا آبلیمو یا شربت البالو می‌ریزن. اگر هم بگیم بهشون، زیرش یه تیکه بستنی سنتی مغزدار می‌ذارن که خوبه.
ایشالله یه بار هم تو شیراز فالوده بخورم
احمدرضا ‌‌
۱۳ تیر ۱۷:۱۷
فالوده‌های مشهد بیشتر ماکارونیه تا فالوده :) جالب اینه که از خود شیراز بیشتر روی مغازه‌هاشون می‌نویسن فالوده شیرازی :)))
محبوبه شب
۱۳ تیر ۲۱:۳۲
کرانچی منظورتونه؟

پاسخ :

نه.
پـــــر ی
۱۳ تیر ۲۲:۱۲
اینقدر بستنی می خورین مشکل کبد پیدا می کنین هااااااااا

پاسخ :

اى بابا :)
Deli
۱۴ تیر ۱۴:۲۳
ازون پفکایی که توپ توپیه،فقط باید سرشو باز کرد و سر کشید و میگید فک کنم،مأ بهش میگفتم لینا:)
کی بستنی دوست نداره؟:/

پاسخ :

نه دى: ازیناس که شبیه پفکه طعمش اما قیافه ش مثل کرانچیه، صاف البته. اسنک. استک، همچین چیزى.
در این حد محبوب :)
من
۱۵ تیر ۱۴:۳۵
خلالی منظورتونه؟!
حالت پفکه، ولی خب پایه اش ذرته!

پاسخ :

بله دی: اسنک خلالی.
الهام
۱۵ تیر ۲۲:۴۲
اتفاقا خانواده ما هم چند ساله میخورند نمیدونیم اسمشون چیه :)))
باز خوبه شما میشناختیدشون منکه فقط فامیل نزدیکا میشناسم

پاسخ :

:) رفتم پیداش کردم که همه مون از جهل خارج شیم! :)) بهش می‌گن «اسنک خلالی»
در سطح عموهای مادری خیلی فعال بودیم ما!
الهام
۱۵ تیر ۲۲:۵۰
بله علاقه ترس وخاطرات ارث برده میشن این برمیگرده به یه شاخه از ژنتیک به اسم اپی ژنتیک به این صورت که تک تک سلول های ما خاطرات اجداد قبل از مارا باخودشون حمل میکنند وفقط تعدادی از انهارا بروز میدن مثلا ممکنه شما به منظره ای علاقه داشته باشین که سالها پیش پدربزرگتون اونجا بوده

پاسخ :

عِنا! چه جالب. مرسی از اطلاعات تخصصی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان