خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف
تیردخت :)
۲۲ تیر ۰۱:۲۸
من نیز!

پاسخ :

عجیبه واقعاً
پونیکا :)
۲۲ تیر ۰۲:۱۸
اوهوم
مشکل از تعریف هاست
خیلی از ما فکر میکنیم شادی یک هویت خالصه و یعنی زندگی سراسر اتفاقات ناب و خوب
درحالی که بنظر من شادی یعنی نگاه
یعنی دیدن مثبت ها بین هزاران چیز منفی
یعنی باور غم و سختی زندگی
و در عین حال خواستنِ قرار گرفتن زاویه نگاه سمت خوبی هاش
چنین آدمی رو بهش میگن شاد
ما برای شاد بودن زندگی بی غم میخوایم درحالی که درک هویت شادی بدون چشیدن غم معنایی نداره

پاسخ :

نشستم خیلی جدی بهش فکر کردم. به نظرم درسته همین که میگید.
یک بار با یکی از استادامون داشتم بحث می کردم سر این که رضایت از زندگی و خوشبخت بودن رو چی میشه قلمداد کرد. ته حرفش رسید به این که خوشبختی و موفقیت و احساس رضایت، یه نقطه نیستن. در اصل شاید بشه "بازه" تعریف شون کرد. کلاً مسیری که توش زندگی می کنیم باید حاوی احساس رضایت باشه. این تفکر که میگه برای خوشبختی یا موفقیت، باید برسیم به یک نقطۀ خاص، احتمالاً تفکر درستی نیست.
ولی حرفم بیشتر روی اینه که چیزی حس نمیشه. همین. یعنی اون رضایته رو نمی تونم لمس کنم در حالی که عملاً باید الان توی همون بازه ای باشم که رضایت بخشه. غم و چیزای مثبت در کنار هم هستن. اما عجیبه که دیگه اصلا تعریفم از خود "غم" انگار تخریب شده. مثلاً یک زمانی دیدنِ نمرۀ 14 توی کارنامه م خیلی غم انگیز بود برام، اما الان رواله کاملاً. یا مثلا استادی بخاطر غیبت های مجازم نمره م رو از بیست، کشونده به پونزده. عین بی عدالتی بود حرکتش و مسئول اموزش مون هم تایید کرد، اما دیگه برام مطرح نبود این اتفاق.
.
#هعی
حسین ...
۲۲ تیر ۱۰:۲۸
متن رو که خوندم خواستم همین حرفای خانم پونیکا رو بگم. که گفتن.

بانوچـ ـه
۲۲ تیر ۱۲:۵۲
خیلی وقته همه ی ما دیگه از ته دل خوشحال نیستیم... چه حیف و چه بد

پاسخ :

اوهوم.
از قدرت مخرّب چیزای ناراحت کنندۀ ریزی که کنار همدیگه جمع می‌شن هم نباید غافل شد.
نسر ین
۲۲ تیر ۱۳:۴۰
خیلی وقت بود که همین حس رو داشتم، یعنی حتی بودن با بهترین دوستانم هم حالم رو خوب نمی کرد. انگار هیچی از ته دل خوشحالم نمی کرد. دیروز که دوباره جمع شده بودیم زدیم تو خط خاطره. اونقدر از گذشته ها گفتیم که اشک مون در اومد از شدت خنده. برای اولین بار بعد از پنج شش سال حس خوبی داشتم.و گاهی واقعا باید سخت نگیریم

پاسخ :

قابل درکه. چقد خوب. ولی خب از خنده تا خوشحالی هم یه فاصله ای هست.
همیشه به خوشی :)
هلما ...
۲۲ تیر ۱۵:۰۸
یه مشت جوان دم دمی مزاج و گرفتار لا به لای حس های مبهم شدیم که حتی بعضی وقتها خودمان اختیار انتخابشان را نداشتیم و نداریم. یه تحمیل ناجوانمردانه!
میدونی یه بار با یکی سر لیبرال و دموکراسی و این مزخرفات حرف میزدم معتقد بود: آدم ها نباید حتی آزادی تفکر داشته باشند، یعنی توی یک چهارچوب پیش فرض حق فکر کردن دارن.

پاسخ :

همینطوره. حس میکنم بیشترش برمیگرده به همون آموزش. یعنی این که الان مثلا خانوم پونیکا میگن که ایده شون فلانه یا بیساره، یا حاصل آموزش خانوادگیه، یا حاصل مطالعه و تفکر شخصی. خیلی از ما اون آموزش رو نداریم خب. طبیعیه که خیلی از خانواده ها اونقد روی تربیت و آموزش بچه هاشون وقت نمیذارن. بعدش دست خودمونه که بشینیم ببینیم سر فلان موضوع چه باید کرد. سر خیلی چیزهای بنیادی مثل تعریف مون از بدبختی و خوشبختی و خوشحالی و غیره و ذلک.
باید مطالعه کرد و فکر. :)
مرسی از نظرت
Poker Face
۲۲ تیر ۲۱:۱۴
من یه مدتی شدیدا به مشکل خوردم سر همین تعریف ها، سر اینکه هرجوری که بررسی کردم دیدم از این دینی که جلوی پامون گذاشتن آبی گرم نمیشه، رفتم سمت عرفان، بعد باز دیدم اونم مسیری نیست که برا الان میسر باشه، بعد همون دوران یادم به یه جمله توی کتاب فارسی دوم دبستانم افتاد، که انسان وقتی خود را بشناسد خدا را شناخته است. فعلا تو همون مسیر پیش میرم، شاید با شناخت خودم خدا رو دیدم، یا شایدم شناختم :)

پاسخ :

ایشالله با خبرای خوب بیاین دفعه بعد :)
مسـ ـتور
۲۳ تیر ۱۳:۳۲
میشه از میون همه ی علت ها و معلول ها پرید و رسید به جایی که دقیقا آغوش خداست، من تجربه ش کردم و به یه آرامشی رسیدم که غیر قابل وصفه (:
فقط میگم که میشه بین همه ی این ها باز هم خوشحالی رو تجربه کنید... میشه...

پاسخ :

ایشالله برسیم بهش
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۳ تیر ۱۶:۰۸
مسیر غلطی رو برای شناخت بهمون نشون دادند و یا شاید هولمون دادند تو این مسیر! ولی خیلی هامون هم با وجود توانایی بر نگشتیم که بگردیم دنبال یه مسیر دیگه.

پاسخ :

تقصیر دو طرف هست. هم اونا، هم ما که نرفتیم سراغ جواب یا راه حل براش. بالاخره یه جا دیدیم که توی ماجرا یک باگی وجود داره. از اونجا به بعدش دست خودمونه.
-دایناسو ر-
۲۳ تیر ۲۰:۱۷
چند وقت پیش داشتم به همین فکر میکردم؛ به این که میگم، میخندم اما هیچ وقت خوشحال نیستم. حتی اومدم پست بذارم که شاید باورش سخت باشه اما خوشحالی هم آموزش دادنیه. و خب، میدونید؟ دونستن این که شاد و خوشحال نیستی واقعا هم، یه جوریه. 

پاسخ :

فکر کنم یه قدری طبیعیه این سردرگمی و چالش. یعنی نتیجۀ دقیق شدن توی روزگارمونه یحتمل.
موافقم، آموزش دادنی و یادگرفتنی.
.
واقعاً یه جوریه.
Poker Face
۲۴ تیر ۱۲:۱۷
فک کنم بنا به اون چیزی که دنبالشیم، خبر خوب و اتفاق خوب متفاوته برا هر ادمی، ولی امیدوارم خبر خوب من واسه شما هم خوب باشه :)

پاسخ :

میدونی مشکلم اینجاست که گاهی هی از مسیر دین میخوایم برسیم به جواب سوالا. برای همین اونقد اشباع میشیم بعضی وقت ها که دیگه خوندنِ بیشتر از دین شاید نتونه کمکی کنه بهمون. به قول یکی باید دین رو ابزاری دونست برای پیاده کردنِ یافته های منطقی و عقلی خودمون، نه توجیه چیزهایی که با عقل جور در نمیاد. بعنوان مسلمان، دوست ندارم دین برام نقش توجیهی داشته باشه.
.
کاملاً درسته. ایشالله :)
Poker Face
۲۵ تیر ۱۷:۵۳
اصن توی کتاب ملت عشق میگفت که دینی که محمد برای ما اورده شریعته، خب وقتی طریقت و معرفت خیلی بالاتر از شریعته چرا درگیر شریعت شیم؟ 
و میدونی وقتایی که دنبال جواب سوالا از طریق دین میگردیم و جواب کافی و مناسب رو پیدا نمیکنیم، یه جورایی دلسردی و دلزدگی پیش میاد، برا همین منم با این که بریم تحقیق کنیم و یافته های منطقی و عقلیمون و با دین بذاریم کنار هم ببینیم چی به چیه! 

:))))

پاسخ :

دیشب با یکی صحبت داشتیم سر همین موضوع. تهش به همین حرف رسیدیم.
جالب باید بشه تهش :) به نظرم سروش نمونۀ جالبی از حاصلِ طی کردن همین مسیره.
Poker Face
۲۸ تیر ۱۸:۰۶
عبدالکریم سروش؟

پاسخ :

بله
Poker Face
۲۹ تیر ۱۰:۱۸
اره، و خیلی هم مخالفت شده باهاش تا اینجا، یه نامه ۴۵ صفحه ای نوشته بود به رهبر، و خیلی رک گفته بود که هیچ اقدامی تاحالا صورت نگرفته واسه وضع کشور و اینا، کلا یه مدت این دونفر ظاهرا خیلی بحث داشتن باهم!
مدرسه مولانا و اینا رو دارین دیگه؟

پاسخ :

اوهوم
البته سروش هم اگر می موند ایران، احتمال داشت یه جوری وابسته بشه که نتونه همین نامه های چهل و پنج صفحه ای رو هم بده :)
.
آره هرازگاهی چک می کنم شون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان