وضعیت سفید یا Days Of Our Lives

دو روز پیش با مرتضی حرف زدم. می‌گفت می‌خواهی فلان‌جا بمانی یا نه. منظور جیم بود که حالا چیزی نماینده کنارش یکی از ویژه‌نامه‌های شهرآرا هم اضافه شود. گفتم نمی‌دانم؛ چون احتمالاً از نوشتن در مطبوعات پول چندانی به دست نمی‌آید و بعید می‌دانم به آن سطح کیفیِ توی کله‌ام در زندگی برسم. همین که قرار است در سی و خرده ای سالگی، چقدر پول داشته باشم و کجا زندگی کنم و صبحانه و نهار چه بخورم. گفتم می‌خواهم درس های دانشگاه را بهتر بخوانم و بدم هم نمی‌آید بروم سراغ فاینَنس. از طرفی شرکت هم کار قانونی‌اش را تا آخر همین ماه شروع می‌کند و می‌توانم در همین مسیر بفهمم که چقدر اهل جان کَندن برای پول هستم.

بحث کشید به تحلیل سبک زندگی‌ای که در گرگ وال‌استریت دیده‌ایم. حقوق سالانه و ارزش اقساط و سرانۀ مصرفی و بیمه عمر و ماشین و سفرهای تفریحی و هرزه‌هایی که بخاطر خلاصی از فشار کار می‌رویم سراغ‌شان*.

وحید تا پانزده شهریور می‌رود میلان. در همین یک ماه گذشته که رئیس بانک مرکزی عوض شد و قیمت بلیت پروازهای خارجی 110 درصد زیاد شد، خرجِ رفتنش هم به تبع دو برابر شد. هرچند که بابا هیچوقت غر نزده که برای فلان چیز پول ندارد، اما مشخص است که دارد اذیت می‌شود. امین هم تا آخر سال، هشت، نُه کیلومتری از اینجا دورتر می‌شود و می‌رود آن طرف شهر که خانه‌هایش ارزان‌تر هستند؛ جایی که بیشتر زن و شوهرهای بیست و هفت هشت ساله می‌روند.

بابا تا اواخر اسفند، بازنشسته می‌شود و این یعنی یک بانچ آو اوقاتِ خالی می‌افتد کف دستش که احتمالاً با عوض کردن خانۀ فعلی و خریدنِ یک واحد خانۀ کوچک در یکی از شهرهای شمالی و شروع مطالعۀ دوبارۀ کتاب‌هایی که در جوانی خوانده، کلید خواهد خورد. از همین حالا به فکر پولی است که بعنوان پاداش بازنشستگی یا همچه چیزی قرار است بگیرد.

رسیده بودیم به درِ شمالی دانشگاه. گفتیم شاید با هم از مشهد بزنیم بیرون. برویم تهران کمی کار کنیم. راستش این یکی از بخش‌های بامزۀ دوستی‌هاست. همین که می‌روی یکی‌یکی با دوستانت لابی می‌کنی که بعد از اتمام دورۀ راهنمایی، به کدام دبیرستان بروید. یا حتی دانشگاه. وحید موقع انتخاب رشتۀ دانشگاه، با دوستانش لابی کرد. آخرش چهارده نفری بلند شدند رفتند تهران. برای انتخاب اتاق خوابگاه هم لابی می‌کردند. برای رفتن به میلان هم لابی کردند. هر بار، دو سه نفر ریزش داشتند و حالا شده‌اند سه چهارتا؛ که تصمیم مشترکی برای ادامۀ مسیر زندگی گرفته‌اند. به مرتضی گفتم رفتن وحید و امین و بازنشستگیِ بابا شانسم را برای همراه کردن والدین با خودم جهت نقل مکان به تهران فراهم می‌کند. گفت «پس خوب است» یا چنین چیزی. یک توافقِ کوچکِ شفاهی. بد به نظر نمی‎‌رسید.

 

 

زندگی ما چقدر دستخوش اتفاقاتی است که در رخ دادنشان نقشی نداریم.

عنوان: اسم سریالی که جویی در Friends در آن بازی می‌کرد.

*یک بار دربارۀ نحوۀ تخیلۀ فشارهای فیزیکی و روانیِ حاصل از کار کردن و ارتباطش با تفریحات جنسی می‌نویسم.

۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
نسر ین
۱۹ مرداد ۲۲:۵۶
زندگی ما چقدر دستخوش اتفاقاتی است که در رخ دادنشان نقشی نداریم....
این برای ما ته تغاری های خانواده بیشتر مصداق داره گمونم....
چقدر دلتنگی داشت این پست نمیدونم چرا هر وقت حرف از پراکنده شدن اعضای خانواده میشه دلم میگیره فشرده میشه....

پاسخ :

موافقم.
حال عجیبی داره که نمی‌دونیم خوشحالیم یا ناراحت. برا آدمای وابسته تر، رنج آوره ولی.
دنیای کامپیوتر ...
۱۹ مرداد ۲۳:۱۱
در مشهد زندگی میکنید؟

پاسخ :

بله
عارفه ...
۱۹ مرداد ۲۳:۵۹
این همه پراکندگی وحشتناک نیست؟

پاسخ :

حس می‌کنم همۀ آدما در همین حد زندگی‌شون شلوغ و پراکنده س(؟). حالا شاید یه کم کمتر بهش فکر کنن.
عارفه ...
۲۰ مرداد ۰۱:۱۳
آره تو زندگی موافقم.مخصوصا یه دوره هایی خیلی هم شلوغ میشه.
ولی منظورم پراکندگی آدمهای موردعلاقه تونه؟

پاسخ :

اول منظور رو خوب نگرفتم.
.
آره :) یه تیکه از زندگیِ آدم‌ان به هر حال. یه تیکه از آدم کَنده می‌شه. منتها شعار همیشگیِ ما: «همینه زندگی»
عارفه ...
۲۰ مرداد ۰۱:۳۰
ودرعین مسخره بودن فقط همین"همینه زندگی"روداریم.
من هروبلاگی که خاموش میشه ودیگه نمی نویسه یه ستاره توقلبم خاموش میشه دیگه اصلا نمی تونم فرض کنم که قراره آدم های موردعلاقم دورشن ازم یامن ازشون ولی شعارهمیشگی ما همینه که"همینه زندگی"

پاسخ :

واقعا همینطوره. فک کنم یه هفت هشتایی شدن تو پنلِ من.
.
من برم شعار رو تتو کنم رو ساعدم :)
© زهـــــرا خســـروی
۲۰ مرداد ۰۱:۵۳
"زندگی ما چقدر دستخوش اتفاقاتی است که در رخ دادنشان نقشی نداریم" اجازه بدید بلند شم و کف بزنم و اشک هامو پاک کنم بابت درست ترین حقیقتِ دنیا..

پاسخ :

راحت باشین
پونیکا :)
۲۰ مرداد ۱۱:۵۵
نمیدونم چرا با خوندن این پست گریم گرفت
شاید چون خیلی در اتفاقات زندگیم نقشی ندارم :|
یا شایدم چون هیچکی نیست منو بفرسته فرانسه :)))
zahra TA
۲۰ مرداد ۱۳:۳۱
دل از این پراکندگی گرفت
پراکندگی که روحی اش هزاران بار تجربه کردم
الهام
۰۲ شهریور ۲۱:۴۱
به پدرتون بگین رو پاداش بازنشستگی زیاد حساب باز نکنند بابای منم همین کارا کردند اخرش قسطی بهشون دادند از سر وتهشم زدند :/ گاهی اوقات دور بودن از ادمایی که دوستشون داریم ید نیست من همیشه دوست داشتم خودما با دور بودن از ادمایی که دوستشون دارم برای چند روز یا چندماه به چالش بکشم چون گاهی اوقات فکر میکنم من کنار خانواده با من دور از خانواده متفاوت شاید باعث بشه یکم بیشتر مستقل بودنا تجربه کنم

پاسخ :

بدبخت شدیم رفت!
آره. قوی کنه شاید. ولی این بیشتر پاره پاره شدنه تا جدایی موقت یا دور بودن دی:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان