سوابق سیاسی

پیش‌گفتار: مسیر حرکت اجتماعی و سیاسیِ مردم، زنجیره‌ای است شامل حلقه‌های ریزی که حتی به ذهن مردم هم نمی‌رسد. این داستان یک پسر بیست ساله است که در مسیر اعتراضات مردمی دیروز و امروز مقابل بانک مرکزی، نقش یک حلقۀ ریز را ایفا کرد.

 

امروز بعد از حدود دو و نیم سال، دوباره با میم صحبت کردم. آخرین باری که همدیگر را دیدیم، در حرم بود. سعی داشت ترغیبم کند بروم حوزۀ علمیه. آن موقع بحث اصلی‌ام با میم سرِ این بود که برای تاثیر گذاشتن روی جامعه لازم نیست درسِ دین بخوانیم. اما او می گفت که برای تاثیر گذاشتن، اول باید حق و باطل را از هم تشخیص داد و بهترین مسیر، این است که حرف خدا و نماینده هایش را تحلیل کنیم. آن موقع پدرش داشت روزهای آخرِ دورۀ اولش در مجلس شورای اسلامی را می‌گذراند.

فقط در آزمون ورودی‌ حوزه شرکت کردم و چند هفته بعدش فهمیدم حوزۀ علمیۀ قم قبول شده‌ام. اما برای حوزه رفتن بیش از حد غیرمذهبی بودم. نماز خواندن برای حضور در حوزه کافی نبود. مسیر زندگی جوری پیش رفت که آمدم دانشگاه و پدرش استاد اقتصاد اسلامی مان شد. اما نمی توانست بیاید سر کلاس. بیشتر وقتش را در تهران می گذراند.

امروز وحید زنگ زد و گفت با تعدادی از دانشجویانِ در شرفِ خروج از کشور، مقابل بانک مرکزی تجمع کرده اند. مشکل ارز دانشجویی بود که همراه ارز مسافرتی، مالیده شده بود. وحید یادش بود که قبلاً دو سه بار از میم و شغل پدرش حرف زده ام. تماس گرفت و گفت می خواهد میانجی شوم و بروم با میم حرف بزنم و بگویم که به پدرش بگوید که در ساعتی خاص از امروز، نمایندۀ معترضین می خواهد با او صحبت کند. این سریعترین راه برای رساندن جزییات کار به گوش مجلس است و فرایند پیگیری را هم سریعتر می کند. با این گمان که شاید آشنا بودنم با پسرِ نماینده و از طرفی نمایندۀ معترضین، باعث جدی تر گرفته شدن مطالبات شود. در این میان، چیزی که وحید یادش نبود، سکوتِ دو و نیم سالۀ بین من و میم بود. آن هم بعد از مشاجره مان سرِ رفتن یا نرفتنم به حوزه و بعدش کشیده شدن بحث به میزان کارآمدی پدرش در مجلس.

ظهر حوالی دو به میم پیامک دادم و گفتم اگر وقت دارد، می خواهم با او تماس بگیرم. یک ساعت و نیم بعد، خودش تماس گرفت و سلام و احوالپرسیِ گرمی کرد که خیلی وقت بود مانندش را نچشیده بودم. تمام حال و احوالمان در نزدیک به یک دقیقه تمام شد. مجبور شدم بروم سر اصل مطلب. اصل مطلب حدود سه دقیقه به طول انجامید و در هرلحظه داشتم به این فکر می کردم که چقدر دوست خوبی نبوده ام برای میم. هرچند که او حالا در قم زندگی می کند و کمتر مشهد است، اما می شد در این دو و نیم سال، لااقل یک قرار ملاقات ترتیب داد. آخر تماس، برای این که خودم را دوست خوبی نشان دهم، پرسیدم که مشهد است یا نه. پاسخش مثبت بود. چیزی برای گفتن نداشتم. می خواستم بگویم اگر وقت دارد، دوست دارم ببینمش، اما پایانِ یک مکالمۀ کاملاً کاری، اصلا جای خوبی برای تنظیم قرار ملاقات به نظرم نرسید. گفتم «چه خوب! با احمدرضا پس صحبت می‌کنم.» همینقدر گیج کننده. در کمتر از ده ثانیه خداحافظی کردیم.

چهار پنج ساعت بعدش تماس گرفت و گفت شمارۀ فرد ثالث را برای پدرش بفرستم. او هم ساعت یازده شب به آن شماره زنگ می زند. آخرش گفتم به خانواده سلام برساند و حتی یک بار هم پدرش را با عنوان «حاج آقا» یاد کردم که حالم را به هم زد. قبلا به جای حاجی یا حاج آقا می گفتم «بابا». التماس دعا کرد و در حالتی که دو سه بار خداحافظی کردیم، تلفن را قطع کردم.

چند دقیقه پیش نقشم به عنوان واسطه، با رد و بدل کردن شماره ها و تایپ کردن عبارت «موفق باشی» در چت‌م با وحید تمام شد. معلوم نیست نتیجه کار چه می شود. احتمالا برایم آنقدر هم مهم نخواهد بود. الان فقط به یک چیز فکر می کنم. این که کِی ممکن است میم را دوباره ببینم. هرچند که احتمالاً دیدارمان زمینۀ قدردانی از او را بخاطر حضورش بعنوان یک حلقه در زنجیر دارد. اما زندگی همین است. چیزهایی که رخ می دهد و هیچکس نمی فهمد چطور رخ داده. فقط این وسط چند نفر زنگ می زنند و کمی چاپلوسی می کنند.

۴ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
عارفه ...
۲۲ مرداد ۲۳:۴۴
حلقه ها ریزنیستند گاهاً

پاسخ :

آره بعضیاشون گُنده تر هستن. لکن ما را بدانجا راه نباشد دی:
دامنِ گلدار
۲۲ مرداد ۲۳:۵۰
نتیجه‌گیری فرعی اینه که گاهی هیچ نوع اعتقاد و اختلافی ارزش دل کندن از دوست و دوری رو نداره. 

پاسخ :

موافقم. دوستی جدّا چیزیه که سخت میشه براش جایگزین پیدا کرد. یا شاید اصلاً نشه.
یک بار امیرخانی می گفت برخی از صمیمی ترین دوستاش، بزرگترین دشمنای ایدئولوژیکش هستن که فاصله شون از نظر فکری و عملی خیلی زیاده (نقل به مضمون). دوستی رو خیلی بالاتر از این چیزا می دونست.
اما خب سخت میشه تحمل کرد. یه عاملش، تزریق تدریجی اعتقاداتی هست که شاید قلباً به نادرست بودنشون باور داریم؛ اما تو مسیر دوستی باهاشون در تماس هستیم.
© زهـــــرا خســـروی
۲۳ مرداد ۱۴:۵۰
یادِ یه شعر از ابتهاج افتادم
بنشینیم و بیندیشیم
 این همه با همبیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه
خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم

*و تا آخرِ این شعر 

پاسخ :

وصف حاله
خیال‌باف ‌‌‌
۲۶ مرداد ۰۰:۱۹
و در باب حوزه علمیه قم اشاره میکنم که این موسسه، نقش عظیمی در تحریف تشیع داشته. این موسسه همانی‌ست که امام خمینی -رحمه‌الله‌علیه- رو ملحد خوند، احکام نادرستی تدوین کرد و در برابر فساد کشور سکوت کرد. تشیع رو از مکتب حضرت امام موسی صدر -سلام‌الله‌علیه- بیاموزیم.

پاسخ :

مرسی از توضیحات‌تون. اطلاعی در مورد عملکردش طی این سی چهل سال ندارم.
ولی یادمه اون موقع ترند بود بین کسایی که اومده بودن آزمون بدن.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان