فرشته

خدا بال‌های سفیدش را بُرید. دستور داد از بهشتِ آسمان، به پایینش بیاندازند. در هوا می غلتید و دور خودش می‌چرخید. خون از بازوان پاره‌اش می‌چکید و بالا می‌رفت. از ابرها گذشت. درد احساس نمی‌کرد. چشمانش بسته بود.

روی زمین افتاده بود. به صحرایی خشک و بی‌آب. سایه‌ای نبود. جای بال، از بازو دستی برآمده بود و باقی بدنش به زنان می‌ماند. درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. روز، شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، کنارش افتاده بود. در آغوشش کشید. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مَکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

به خواب رفت و از خواب برخاست و درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. زیر آفتاب، دراز کشید. نوزاد را به آغوش کشید و دست بر صورتش سایه کرد. به خواب رفتند. روز شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، در آغوشش بود. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

هزارها سال گذشته. خدا هر روز به زمین نگاه می‌کند. فرشته‌ای نیمه‌زن می‌بیند که هر روز، نوزادی زشت و سیاه به دنیا می‌آورد و فردای آن روز، نوزاد را پاره‌پاره، می‌خورد. در گریه.

۸ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف
هالی هیمنه
۲۸ مرداد ۱۱:۴۰
شبیه به افسانۀ سیزیف شد!

پی‌نوشت:
سیزیف در اساطیر یونان بخاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.کامو می‌گوید پیروزی وی در آگاهی است. (ویکی‌پدیا)

پاسخ :

خوندم ویکیپدیاش رو. واقعاً شبیه شده.
ایده‌ش رو حداقل یک سال بود همینجوری می‌اومد به ذهنم. متأثر از داستان «فطرس» بودم. الان که داستان سیزیف رو گفتی، یاد اون شعر «فتاده تخته سنگ» از اخوان ثالث افتادم. 
Leyli 🦋🍀❄️
۲۸ مرداد ۱۲:۲۴
فقط از این نظر که هر روز داشته براش تکرار می‌شده میشه به سیزیف تشبیهش کرد. سیزیف قرن‌ها اون سنگ بالای اون کوه برد و هیچ‌وقت به قله نرسید و آخرای کار سنگ گرد شده‌بود و بردنش تا بالای کوه کار سختی بود. سیزیف چون فانی بود خودکشی می‌کنه (آگاهی‌ای که کامو ازش حرف می‌زنه) و اولین خودکشی تاریخ اونجا ثبت میشه‌:)))
این فرشته هنوز به قرن‌ها زمان نیاز داره تا بتونه چنین تصمیمی بگیره. هرچند خوردن فرزندش یه چیز اختیاریه واسش و از این نظر شبیه سیزیف نیست...

پاسخ :

چه داستانی و چه پایانی!
هالی هیمنه
۲۸ مرداد ۱۷:۴۳
قبلاً یه چیزایی در مورد «فتاده تخته سنگ» شنیده بودم، ولی نمی‌دونستم خوندنش اینقدر لذت‌بخشه! آخرش که حقیقتاً نفس در سینه حبس می‌شد. و چه شیرین بود.

@Leyli
میشه گفت این‌دفعه کارِ خدا خیلی درست بوده. :))

پاسخ :

سال سوم راهنمایی، معلم انشاءمون اینو خوند و گفت برای امتحانات ترم دوم حفظ کنیمش. تا یه هفته، روزی دو سه بار می‌خوندیمش تا حفظ شیم.
اون موقع بزرگ‌ترین چالش‌مون این بود که بعد از خوندن اون متن روی سنگ، چه اتفاقی می‌افته برای اون آدم‌ها.
Leyli 🦋🍀❄️
۲۸ مرداد ۲۰:۰۰
@هالی هیمنه

احتمالا این تنها باری بوده که کار خدا درست بوده :))))
هرچند چنین داستان قوی‌ای برای اولین عصیانی انسان فانی واقعا جذابه...
آسـوکـآ آآ
۲۹ مرداد ۲۰:۴۶
دو بار خوندمش...
خیلی عجیب و غریب بود...
پرهام :
۲۹ مرداد ۲۳:۳۵
پستهای خالد رو همیشه دوست دارم. فقط میشه بپرسم چرا «خالد»؟

+اپیزود دوم از فصل دوم سریال black mirror رو وقت کردی ببین حتما. عنوان این اپیزود white bearه. مطمئنم شگفت زده میشی از دیدنش.

پاسخ :

برخی اسامی عربی رو شدیداً دوست دارم. عدنان، لیلی، خالد.
اون موقع برای سومین بار داشتم «همسایه‌ها»ی احمد محمود رو می‌خوندم. تموم که شد، دیدم خالد یه کم شبیه منه تو برخی موقعیت‌ها. موقع انتخاب یا مواجهه با چیزهای جدید. مردّد، بدون مرز مشخص، غیرقابل پیش‌بینی.

این که برای اینجور پست ها، خالد میاد تو کار، بیشتر به ریشۀ کلمه برمی‌گرده. اون اوایل، پست‌هایی رو با اسم خالد منتشر می‌کردم که حوالی دو و سه صبح می‌نوشتم. یه چیزهایی که تو زندگیِ عادی تو خیابون و سر کار شاید نیاد به ذهن.
نهایتاً، خالد همیشه توی درگیری‌هاش باقی می مونه. چیزایی براش سواله که یاسین مشخصاً نمیتونه بهشون جواب قطعی بده. تا ابد توش هست.
.
طولانی شد :) آخرین باری که یکی از چیستیِ خالد پرسید، حدود یک و نیم سال پیش بود.
.
حتماً می‌بینم. ممنون
الهام
۰۲ شهریور ۲۱:۳۳
حضور خودما تو وب جیمیا بعد مدتها خوش امد می گویم :)))
این جور متنا خیلی واسم سنگینند نه از نظر فهمیدنشون از نظر احساسی که بهشون دارم نمیتونم توصیفش کنم.

پاسخ :

خوش اومدین :)
موافقم. من خودمم بعد از دو روز بخونم‌شون، سخت می‌شه باهاشون ارتباط بگیرم. چون تو یه شرایط خیلی خاص نوشته شدن که کم پیش می‌آد برام که بخوام لمسش کنم. در کل، سخت نگیرین دی:
الهام
۰۷ شهریور ۰۰:۱۲
مشکل من دقیقا همین ارتباطی که باهاشون برقرار میکنم حس تاریکی و سنگینی بدی رو قلبم حس میکنم بعدش

پاسخ :

رواله :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان