از هر دری سخنی

فکر می‌کنم خودم را بیش از حد بسته‌ام به بادِ چیزهای مختلف. به لیست کتاب‌هایم توی گودریدز که نگاه می‌کنم، از بیگ دیتا و زندگینامۀ ابوسعید ابوالخیر می‌بینم تا داستان‌های ویرجینیا وولف و تاریخ انقلاب مشروطه و اقتصاد فقر و نظریات توسعه.

اسپاتیفای و ساندکلاد، برایم شده‌اند بازار شام. صبح را با رامشتاین و مرلین منسن شروع می‌کنم و ظهر می‌روم سراغ هوزیِر و آهنگ های کانتری. بعدش ترکمانِ علیزاده را گوش می‌کنم و وقتی هوا تاریک می‎شود، صدای جز را بلند می‌کنم و می‌روم توی حال و مامان را تماشا می‌کنم که دارد شلیل می‌خورد و می‌گوید «یاسین تو رو کِی داماد کنم؟» و من با بی‌حوصلگی جواب می‌دهم که «باز دختر خوشگل دیده‌ای؟» و مامان پاسخ منفی می‌دهد و پشت بندش می‌گوید که دخترِ خانم افتخاریان-همکار بابا- می‌خواهد برود کانادا و هنوز مجرد است و او به این فکر افتاده که بعد از رفتن وحید و امین، باید خانۀ دو خواب بگیرند یا بروند سراغ یک دو طبقه. دو طبقه‌ای که من طبقۀ بالایش بنشینم و صبح‌ها بروم دانشگاه و ظهر برگردم نهار بخورم و بعدش بروم طبقۀ بالا و عصر ساعت شش و نیم هفت برگردم پایین و سه نفری انگور بخوریم و بزنم شبکۀ بلومبرگ و بعد از دو دقیقه، کانال را به مقصد سی‌اِن‌بی‌سی تغییر بدهم و بعد از مدتی، مامان بگوید «الآن تو می‌فهمی اینا چی دارن می‌گن؟» و من تایید کنم و برایش ترجمه کنم که شرکت اینتل از محلّ فروش پردازنده‌های هوشمندش در سال جاری میلادی، یک میلیارد دلار کسب کرده و طبق نمودار پایین سمت راست صفحه، فلان درصد رشد داشته. مامان از میانۀ صحبت‌هایم، دیالوگ جدیدی را با بابا شروع کرده است. و اینجاست که باید بزنم شبکۀ مستند و خودم برگردم به طبقۀ بالا.

جَز را متوقف می‌کنم و می‌گذارم گوگوش و ویگن خانه را تصرف کنند. یک نفر از توی حال داد می‌زند: «از همون اوّل اینا رو می‌ذاشتی دیگه.» تا به خودم بیایم، پیمان یزدانیان آمده و لینکین پارک رفته و جولیا کِنت نواخته و شهرام ناظری خوانده و هوا روشن شده. مامان می‌آید بالای سرم و می‌گوید «پاشو. یه دونه ازون گوبس گوبسیات بذار، خونه صدا بگیره یه کم. صدف هم بیدار شه»

خانواده هم مانده‌اند که از مرلین منسن گوش کردنم حالشان به هم بخورد یا با ویگن گوش کردنم خوشحال باشند و یا از صداهای اصطکاک فلزها و قیژ قیژِ چوبْ در آهنگ‌های امبینت متعجب باشند. خودم هم مانده‌ام.

.

*موزیک کمی هیجان داره. هدفون بذارید یا مطمئن شید صدا کمه.


دریافت

.

الصاقیه: در تصورات خانواده، من تا آخر عمر، هر روز می‌روم دانشگاه و شغلی دارم که لازم نیست بخاطرش از خانه خارج شوم، اما از آن پول خوبی در می‌آورم و می‌توانم عصرها را بدون دغدغۀ کار، به خوردن بستنی و تماشای تلویزیون و رفتن به اتاق خواب برای تایپ کردن چیزهایی بگذرانم که آن‌ها هیچوقت از آن سر در نمی‌آورند.

۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
پرهام :
۰۳ شهریور ۰۰:۰۰
توی این پست از اون دست عادی بودن ها و روزمرگی ها جریان داره که به آدم احساس غم میده بعد از خوندنش، بدون اینکه بدونی این غم و دلتنگی برای چیه؟ چیز غریبی وجود نداره ولی حس غربت میکنی، شاید همینه که برچسب «غرایب زندگانی» میخوره.

*این موزیک "کمی" هیجان داشت الان؟ مهیجش رو خدا رحم کنه

پاسخ :

از طرفی حسّ «یه جوری‌» دارم به اینا. از طرفی هم معتقدم زندگیِ روتین‌م رو همینا تشکیل دادن و باید دوست‌شون داشته باشم. هرچقدر غمناک باشن یا مسخره یا غریب. خیلی از چیزای دور و برمون همینجوری‌ان. روتین یا بدیهی. ولی وقتی دقت کنی می‌بینی چقدر غریب‌ن. غیرقابل درک گاهی. هرازگاهی می‌گم نباید این همه پست با تگ «غرایب...» داشته باشم. عجیب زیادن.
.
:)
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۰۳ شهریور ۰۰:۵۲
مامان من دیروز به صراحت اعلام کرد که حالش از آهنگام بهم می‌خوره

پاسخ :

طبیعیه :)
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۳ شهریور ۱۳:۰۰
حالا تصور خانواده تا چه حد درسته؟!
مثلا بابای من فکر می‌کنه وقتی پشت کامپیوتر نشستم حتما دارم یه کار علمی می‌کنم. ولی وقتی گوشی به دست هستم دارم یللی تللی می‌کنم! کا خیلی وقت‌ها برعکس هم میشه!

پاسخ :

مرسی از به کار بردن عبارت یلّلی تلّلی:))) کلی خاطره زنده شد.
.
تصورشون خیلی دور نیست از واقعیت. از بچگی تا الان فقط سه چهار روز برای پول دراوردن رفتم داد زنی کردم واسه یک مغازه یا ظرف شستم تو رستوران. بقیه‌ش یا ترجمه بوده یا نوشتن یادداشت و پرونده برای دو سه تا روزنامه و یک سایت. این‌هام هشتاد درصد تو خونه انجام شده.
اولش مقاومت می‌کردن که روزی شیش هفت ساعت بشینم پشت لپ تاپ. دقیقا همون طعنه‌های یللی تللی. ولی خب بعد از یه مدت اوکی شدن. الآن هم که شغل دوم پیدا کردم، باز هم محل کارم فاصله‌ش تا خونه ده دقیقه‌ست و لازم نیست مدام اونجا باشم.
.
والدۀ مام به طرز با نمکی حسّاسه رو گوشی.
پونیکا :)
۰۳ شهریور ۱۴:۰۸
فکر میکنم خیلی وقت پیشا اینارو گفته بودم درحالی که میدونستم تا نزدیک شدن به چنین روز هایی حرفم به احتمال نود و نه درصد فایده ای نخواهد داشت :))

پاسخ :

شما لقب نوستراوداموس و فروید و همذات‌پندار رو مشترکاً در اختیار دارین :) من هنوز یادمه پشت میز که بودم، چه چیزهایی رو برای خودم ترسیم کردم. در مسیرشون هم هستم. ولی الان کلّی خواهر و برادر واسه‌شون آواردم که هر کدوم یه جور دلبری می‌کنن.
.
تَکرار کنین ولی شما بازم :)) آدمیزادیم دیگه دی:
ار کیده
۰۳ شهریور ۱۴:۱۸
عجب تنوع آهنگی :))

+ خوش به حالتون خانواده طرفدار سبک آهنگاتونن !

پاسخ :

:)
.
آره. کم پیش می‌آد بحث داشته باشیم رو این موضوع. هرچند، با هفتاد هشتاد درصد چیزایی که در روز پخش می‌شه از اسپیکرها، مخالف شدیدن. فقط روی اِبی و گوگوش و دلکش و هایده سلایق‌مون هم‌پوشانی داره. اون بخشی هم که مادرِ خانواده غُر نمی‌زنه سرِ راک و متال، واسه اینه که خودش رو به روز نشون بده. یا لااقل سعی کنه نزدیک بمونه.

سایه نویس
۰۳ شهریور ۱۵:۴۱
چه متن خوبی بود
از اون حال خوب کن هایی که باید روز جمعه میخوندم و نخوندم
یه غم و یه حس غریبی که جنسش مال اون روز و اون ساعت هاست
که موزیک گوش بدی و پستو بخونی و حس کنی دلت میخواد این غربت و غم رو ببلعی و عذاب وجدان نداشته باشی
مرسی که مینویسی...

پاسخ :

خوشحالم خوشتون اومده.
.
بزرگوارید.
بانوچـ ـه
۰۵ شهریور ۱۱:۱۵
خانواده به "ز گهواره تا گور دانش بجوی" معتقدن و این خوبه :دی

پاسخ :

آره :)
zahra TA
۰۵ شهریور ۱۳:۰۶
چه متن خوبی 
وعجب پلی لیستی

پاسخ :

بزرگوارید
سمولی :)
۰۶ شهریور ۱۵:۳۹
غرق شدن تو دنیای موسیقی خیلی خوبه

پاسخ :

دوست داشتنیه.
الهام
۰۹ شهریور ۰۰:۴۰
الان وضعیت منم تقریبا همینجوریه البته باید تغییرش بدم

پاسخ :

درود بر شما
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان