کوچک شدن دور مچ دست

این روزها بدجور کار می‌کنم. دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه صبح تا شب دانشگاهم و شنبه، یکشنبه و پنجشنبه هم صبح تا شب در دفتر. در مجموع، دو نیم شغل دارم که یکی‌شان کار جدیدی‌ست و حالا حالاها مانده تا هزینه و درآمدش برابر شود. اواخر شهریور، جوری شده بود که قبل از خواب به کار فردا فکر می‌کردم و شب، خوابِ کار فردا را می‌دیدم و صبح با یاد کاری بیدار می‌شدم که قرار بود انجام دهم.

کارایی حافظه‌ کوتاه مدتم ‌به صفر میل می‌کند. صبح قول می‌دهم و شب یادم می‌آید. تا خبر نگیرند، انجام نمی‌دهم. به طرز نگران‌کننده‌ای حواس‌پرت شده‌ام. در یک ماه، دو کتاب گم کرده‌ام. جوراب‌ها را جایی می‌گذارم که فردایش نمی‌توانم پیدا کنم‌شان. کیف کارت‌هایم را پریشب گم کردم. شاید هم دزدیده شده. نمی‌دانم کدام است. سه کارت بانکی و کارت دانشجویی و کارت مترو. جمعا پنجاه تومان باید بپردازم تا دوباره بگیرم‌شان. کارهای دانشگاه را توی خانه یادم می‌آید و کارهای خانه را توی دفتر و کارهای دفتر را سر کلاس.

بابا معتقد است شلختگی‌ام از بچگی همین‌قدر بوده. فقط الآن ذهنم درگیرتر شده و به تبع، شلختگی نمود بیشتری پیدا کرده. ریاضیاتی‌اش اینجور تشریح می‌شود که گم‌کردن وسایل و از یاد بردن جای اشیا و فراموش کردن کارها، تابعی است شامل حاضلضرب ضریبِ ثابت شلختگی‌ام در میزان مشغله‌ها. کمربندم را یک سوراخ برده بودم عقب. امروز هرچه سعی کردم به سوراخ برسانم، دیدم آخرش است. به اندازۀ یک سوراخ دیگر لاغر شده‌ام.

این‌ها چس‌ناله نیست. این‌ها را می‌نویسم تا بگویم برای آدمی که تا آخر دبیرستان به فاصلۀ خانه تا مدرسه و معاشرت با شش هفت تا دوست عادت کرده، سخت است که در عرض دو سال، هرروز دو کیلوتر پیاده روی کند، تیتر روزنامه‌ها را بخواند، هشت ساعت زل بزند توی مانیتور و حدود چهار هزار کلمه مطلب بخواند و ویرایش کند و پادکست گوش کند و همزمان غذا بخورد و حواسش به ارتباطش با سی و هفت هشت نفر باشد که یک وقت جایی از کشتی سوراخ نشود.

این‌ها را گفتم که بگویم این روزها لذت بخش است. به اندازۀ تمام پنج شش سالِ قبل خوش می‌گذارنم. آدم‌های مهم‌تری را می‌بینم و دست به کارهای بزرگتری می‌زنم. این وسط فقط کتاب‌ها هستند که گم می‌شوند و چشم‌ها هستند که ضعیف تر می‌شوند و عضله‌ها که کمی تحلیل می‌روند. بقیه‌اش ردیف است. تا خدا چه بخواهد.

.

الصاقیه: توی این یک ماه نزدیک به بیست پست نوشتم که هیچکدامشان منتشر نشد. دعا کنید این یک سنگر برایم بماند.

الصاقیه ثانی: یک روز اتاقم را سه دور گشتم تا چیزی را پیدا کنم. آخرِ سر نشستم روی زمین. یک حمد خواندم برای جنّی که به احتمالی ممکن بود از سرِ شوخی، وسیله را برداشته باشد. برای این که قانع کنم کارم احمقانه نیست، به یکی از توییت‌های آلما توکل فکر می‌کردم که دربارۀ جنّی بود که یکی از وسایلش را برداشته بود. توجیه!

۱۲ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
اجاره آپارتمان مبله در تهران
۲۴ مهر ۱۰:۳۰
امیدوارم تو زندگیتون موفق باشید ...
___________________________
اجاره آپارتمان مبله در تهران
https://eskanbama.com
خورشید ‌‌‌
۲۴ مهر ۱۵:۱۵
می ارزه، نه؟ خستگی و ضعفش یک طوریه که آدم رو از خودش راضی می کنه.

پاسخ :

یه جوریه. باید آدم یه چشم اندازی داشته باشه که هرازگاهی بهش فکر کنه. وگرنه کارِ خالیه. ولی بامزه س
شب گرد
۲۴ مهر ۱۵:۲۲
کار و مشغله هرچقدرم زیاد باشه، از بیکاری خیلی بهتره. در بیکاری خیلی روحیه ادم بد میشه...
حامد سپهر
۲۴ مهر ۱۵:۳۲
همینکه اینروزا لذت بخشه کافیه:)

پاسخ :

یه پولی هم تهش دست مونو بگیره، جای دوری نمیره...
مرتضا دِ
۲۴ مهر ۱۵:۳۶
بابا مدیر

پاسخ :

مدیر کجا بود شیخ؟! :)))
آسـوکـآ آآ
۲۴ مهر ۱۷:۲۴
از اون خستگی لذت بخشاس:-)

پاسخ :

هوم د:
نسر ین
۲۴ مهر ۱۷:۲۶

برای آدمی که مشغله های دلچسبی داره، زندگی همیشه روال جذابتری داره.
یه بار از یه مبلغ شنیدم که برای گمشده ها، نذری برای اویس قرنی بکنیم زود پیدا میشه، بارها و بارها خودم امتحان کردم به خیلی ها هم منتقل کردم و. اغلب نتیجه گرفتیم. شمام امتحان بکنید ضرر نداره.

پاسخ :

موافقم باهاتون... دوست داشتنیه.
.
اویس؟ :) امتحان میکنم. ممنون
حسین ...
۲۴ مهر ۲۰:۳۵
مثل منی. ولی من زیاد اینور و اونور نمیرم. یک جا نشستم و مشغله هام زیادن!

پاسخ :

ایشالله خدا در کار همه گشایش ایجاد کنه
مریــــ ـــــم
۲۵ مهر ۰۹:۴۲
سلام یاسون
اولین رویارویی با وبلاگتو یادم نیست،همیشه با پستات حال میکنم و یکی از اون وبلاگایی هستی که قصد دارم تا زمانی تو این فضا هستم جز مادام العمرا باشی!
خیلی کم برات کامنت میذارم چون احساس میکنم آدم مغروری هستی
اما خب این نظر من راجع به شخصیت تو که هیچم مشخص نیست درست باشه یانه باعث نمیشه حس خوب منو نسبت به وبلاگت عوض کنه
وقتی ستارت روشن میشه میدونم یه متن خفن انتظارمو میکشه!
تو خیلی خفنی پسر!

پاسخ :

سلام بر تو مریم!
لطف داری. من بیشتر از هروقت دارم به این فکر میکنم که الان اینجا چی باید بنویسم و این بیست و خرده ای پستِ منتشر نشده هم برای همین رفتن تو بایگانی. بهترین کار گمونم اینه که فکر نکنم به این که اینجا چی باید نوشت. لااقلش اینه که درگیر نمیشم که چی بنویسم. (نمیدونم این پاراگراف چه ربطی به جوابت داشت!D:)
.
مغرور؟ :) نمیدونم. سعی میکنم مغرور نشم به چیزی. هرچند که گاهی یه غرور ناشی از واقع بینی رو هم حس میکنم درونم که بد نیست گمونم. در کل، جالبه که اینجوری فکر میکنی. شایدم مغرور باشم. ممنون میشم بگی چی شده که اینجوری فکر کنی.
.
مرسی ازت
الـی ‌ ‌
۲۵ مهر ۱۲:۴۹
من این سنگر رو دوست دارم جدا. امیدوارم بمونه.

پاسخ :

ایشالله ایشالله
مریــــ ـــــم
۲۶ مهر ۰۸:۵۷
اتفاقا بنظرم کلی ربط داشت
میدونی چرا؟؟
غمی یه چالش راه انداخته که بریم به ۵نفر از کسایی‌که وبلاگشونو دوست داریم بگیم تا دلگرم‌تر بشن تا انرژی بگیرن که دیگه تو فکرنکنی چی بنویسی و یا اگه نوشتی بایگانیش کنی!بدونی یه عده منتظرن هی بخوننت و هی بخوننت!
 اینکه میگم مغروری دلیل بر این نمیشه تو کاری کردی یا چیزی ازت دیدم فقط یه حسه !همین!
شاید چون بعضی وقتا تو ذهنم آدم های خفن مغرور بودن
یا مغرورا خفن بودن!
یه همچین چیزی!

پاسخ :

الان رفتم خوندم پستش رو. جالبه حرکتش :)
.
من خیلی لش ام! :)) اومدم تحلیل کنم وضع رو، دیدم اصن نمیتونم تایپ کنم! دی: مرسی از حسّت. ارادت داریم در کل.
آقای سر به هوا ...
۲۹ مهر ۰۰:۰۷
عنوان پست گول زننده بود :دی

پاسخ :

اگر منظورت اونه که نه بابا :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان