سگ جان (یا اصول ثابت جنگیدن برای ضعیف الجسم‌ها)

هیچ‌وقت نیاز نبوده است با کسی دعوا کنم. جز با وحید. آن هم به خاطر این بوده که خانواده تمایل نداشتند ما را در کلاس‌‌های ورزشی ثبت نام کنند (استعدادش را هم در ما نمی‌دیدند). از طرفی با بچه‌های توی کوچه هم روابط خاصی نداشتیم. انرژی‌مان می‌ماند لای عضلات.

هر هفت هشت روز یک بار با هم به توافق می‌رسیدیم که باید سر چیزی با یکدیگر دعوا کنیم. بعدش گلاویز می‌شدیم و روی فرض به هم می‌پیچیدیم. بعد از چند ثانیه دوباره توافق می‌کردیم که دعوا را به روی تخت مامان و بابا منتقل کنیم که بزرگ‌تر بود و بخاطر لحاف و تشک‌ها، احتمال آسیب دیدن هم کمتر بود. بعد با هم دعوا می‌کردیم. یکی دیگری را خفه می‌کرد و آن یکی گردن او را از پشت می‌گرفت و بعد یکی، مشتی به رانِ پای دیگری می‌زد و برای لحظه‌ای همه چیز متوقف می‌شد. دیگری داد می‌زد. مشت توی ران دوباره تکرار می شد و دوباره و دوباره. بعدش آن دیگری، دیگر چیزی احساس نمی‌کرد. باید بگویم که این جزء زیبایی‌های دعوا کردن است. وقتی زیادی مشت می‌خوری، از جایی به بعد چیزی حس نمی‌کنی. لااقل ما حس نمی‌کردیم.

آن یکی، مشت‌ها را روانۀ بازوی دیگری می‌کرد. «دیگری» من بودم. مشت توی سینه و در چنگ گرفتنِ گلوی حریف، تخصص من بود. وحید یک دستم را می‌گرفت و من با دست دیگر، گوش راستش را می‌کشیدم و وقتی دستم را ول می‌کرد، با دو دست، گلویش را می‌فشردم و صبر می‌کردم خِر خِر کند که بفهمم دارد جدی جدی دارد خفه می‌شود. آخر سر، مامان از توی حال داد می‌زد که «بسه دیگه! بسه!» و ما می‌دانستیم که اگر بس نکنیم، چوب لباسی به بدن هردوتایمان می‌خورد و بهتر است از هم فاصله بگیریم. صورت‌مان سرخ می‌شد. انگار زیر پوست مان آتش روشن کرده‌باشند. آبی به صورت‌مان می‌زدیم تا خنک شود، اما باز هم فایده نداشت.

وحید همیشه می‌افتاد روی مبل و با کتابی چیزی خودش را باد می‌زد و می‌گفت: «تو خیلی سگ جونی.» راست هم می‌گفت. من خیلی سگ‌جان بودم. وحید هیکلش بزرگتر و زورش هم به مراتب بیشتر بود. در بیشتر دعواها، من بیشتر کتک می‌خوردم و بیشتر خسته می‌شدم. اما یاد گرفته بودم بیشتر که اگر صبر کنم، راحت‌تر می‌توانم وحید را بزنم. از ابتدا تا انتها اذیتش می‌کردم و بالآخره جایی از دعوا، حواسش از دست راست یا گلویش پرت می‌شد و همان موقع، نفله‌ش می‌کردم. با این حال، ضربۀ بزرگ برای من بود. یاد گرفته بودم که نمی‌شود وحید را شکست بدهم. هدفم کتک خوردنِ کم‌تر و کتک زدن بیشتر بود. درست مثل ارتشی که می‌داند قرار است شکست بخورد، اما آتش توپ‌خانه را قطع نمی‌کند.

این‌ها امشب کلمه شده‌اند. تا دیروز و پریروز و پارسال و سال قبلش، اصول ثابت و نانوشتۀ دعواهای من و وحید بودند. امروز ولی این‌ها شده‌اند درس زندگی. از بازی‌های کامپیوتری و تخته‌ای تا زندگی روزمره، من هنوز همان نفری هستم که اگر قرار باشد ببازد، همه را تا جای ممکن می‌زند. حالا کم‌تر می‌بازم و بیش‌تر برنده می‌شوم. اما هنوز زیاد کتک می‌خورم. هنوز صبر می‌کنم زندگی جایی میان دعوا حواسش پرت شود. یک نقطۀ کور، یک فرصت پیدا می‌کنم و همانجا او را خفه می‌کنم. فقط باید زنده ماند. باید از کتک خوردن نترسید، باید از دیدنِ خون وحشت نکرد. این اصل ثابت زندگی تمام سگ‌جان هاست.



دریافت


خالد

۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
عارفه ...
۱۴ آذر ۱۹:۰۰
ضعیف الجان ها چی؟

پاسخ :

اونام مثل اینا. اتفاقا به درد اونام میخوره خیلی.
عارفه ...
۱۴ آذر ۱۹:۱۲
یعنی میگی جوابه براشون؟

پاسخ :

الان دوباره فکر کردم. نه نیست. ضعیف الجان ها نباید دعوا کنن. زندگی رو باید براشون آسون کرد. اینا واقعا نباید با این چیزا درگیر شن. (تغییر تفکرات من به همین سرعته ((: )
عارفه ...
۱۴ آذر ۱۹:۲۲
میگم آخه اینقدر نازکن که به دعوا نمی رسن.
بهش میگن انعطاف پذیری :)

پاسخ :

:) آره. دعوام بشه، یحتمل نرن سمت یه دعوای منطقی. تصورش بامزه س
غمی ‌‌
۱۴ آذر ۱۹:۳۹
انقدری منی که شک برانگیزه... منم هنوز کندم توی دعوا اما یاد گرفتم خوب حریفم رو ورانداز کنم موقع کتک خوردن... یه وقتایی هم هست که کامل حریفتو می‌شناسی و از نقاط ضعفش آگاهی اما انقدر زیر کتک به ضربه خوردن عادت کردی که با خودت میگی: من که با این اوضاع بلدم کنار بیام پس چرا تغییرش بدم به اوضاعی که نمی‌دونم چطور خواهد بود... یه لحظه‌هایی انگار خشمت فلج میشه، احساسی برای ابراز نداری. عادت می‌کنی به نگاه کردن، فقط و فقط دیدن...
حامد سپهر
۱۵ آذر ۱۵:۴۰
پس عجب سگ جانهایی هستیم توی ایران

پاسخ :

اینم یه تعبیرشه... کلا آدم بودن مستلزم سگ جون بودنه.
رادمان
۱۵ آذر ۱۷:۵۷
یاد پدر متیو توو سریال daredevil افتادم:)))

پاسخ :

:)
آسـوکـآ آآ
۱۶ آذر ۱۱:۵۰
چقدر کار عجیبی می کردین!

پاسخ :

دعوا رو که همه میکنن دیگه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان