امشب در آن خانه همه خوشحال‌اند.

من زبان پنجره بودم که می‌خواست صدایت کند. چشمِ شمع‌ گوشۀ خانه بودم که می‌خواست تو را ببیند. انگشت دیوار بودم که می‌خواست روی تن‌ات دست بکشد.

من لب‌های خانه بودم که می‌خواست تو را ببوسد.

صدایت کردم، نگاهت کردم، لمس‌ت کردم، بوسیدمت و رفتم. امشب در آن خانه، همه خوشحال‌اند.

.

الصاقیه: از بابت بازی با کلمات بود، همین.

۳ نظر ۱۴ موافق ۱ مخالف
פـریـر بانو
۲۳ آذر ۱۴:۳۱
فعل‌های گذشته و جملهٔ آخر که زمانش حاله تو ذهنم در کنار هم هضم نمی‌شه. ولی خب قشنگ بود. :)
حامد سپهر
۲۴ آذر ۰۸:۰۹
این خوشحال کلی ارزش داره
عالی بود:)
آسـوکـآ آآ
۲۴ آذر ۱۴:۵۶
قشنگ بود :)

پاسخ :

زنده باشی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان