از هر دری سخنی

فکر می‌کنم خودم را بیش از حد بسته‌ام به بادِ چیزهای مختلف. به لیست کتاب‌هایم توی گودریدز که نگاه می‌کنم، از بیگ دیتا و زندگینامۀ ابوسعید ابوالخیر می‌بینم تا داستان‌های ویرجینیا وولف و تاریخ انقلاب مشروطه و اقتصاد فقر و نظریات توسعه.

اسپاتیفای و ساندکلاد، برایم شده‌اند بازار شام. صبح را با رامشتاین و مرلین منسن شروع می‌کنم و ظهر می‌روم سراغ هوزیِر و آهنگ های کانتری. بعدش ترکمانِ علیزاده را گوش می‌کنم و وقتی هوا تاریک می‎شود، صدای جز را بلند می‌کنم و می‌روم توی حال و مامان را تماشا می‌کنم که دارد شلیل می‌خورد و می‌گوید «یاسین تو رو کِی داماد کنم؟» و من با بی‌حوصلگی جواب می‌دهم که «باز دختر خوشگل دیده‌ای؟»

ادامه مطلب ۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

یا یک ثانیه است

فلاسفۀ دنیا هیج توانسته‌اند خودشان را برای زنده ماندن قانع کنند؟ شب می‌خوابیده‌اند و صبح بیدار می‌شده‌اند و می‌رفته‌اند دنبال فهمیدن این که پشت هر چیز، چه چیز دیگری خوابیده؟ قبل از این که بخواهند دست به دامن خداهایشان شوند، برای زنده ماندن به چه چیزی چنگ می‌زده‌اند؟

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۶ موافق ۱ مخالف

فرشته

خدا بال‌های سفیدش را بُرید. دستور داد از بهشتِ آسمان، به پایینش بیاندازند. در هوا می غلتید و دور خودش می‌چرخید. خون از بازوان پاره‌اش می‌چکید و بالا می‌رفت. از ابرها گذشت. درد احساس نمی‌کرد. چشمانش بسته بود.

روی زمین افتاده بود. به صحرایی خشک و بی‌آب. سایه‌ای نبود. جای بال، از بازو دستی برآمده بود و باقی بدنش به زنان می‌ماند. درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. روز، شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، کنارش افتاده بود. در آغوشش کشید. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مَکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

به خواب رفت و از خواب برخاست و درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. زیر آفتاب، دراز کشید. نوزاد را به آغوش کشید و دست بر صورتش سایه کرد. به خواب رفتند. روز شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، در آغوشش بود. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

هزارها سال گذشته. خدا هر روز به زمین نگاه می‌کند. فرشته‌ای نیمه‌زن می‌بیند که هر روز، نوزادی زشت و سیاه به دنیا می‌آورد و فردای آن روز، نوزاد را پاره‌پاره، می‌خورد. در گریه.

۸ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

سوابق سیاسی

پیش‌گفتار: مسیر حرکت اجتماعی و سیاسیِ مردم، زنجیره‌ای است شامل حلقه‌های ریزی که حتی به ذهن مردم هم نمی‌رسد. این داستان یک پسر بیست ساله است که در مسیر اعتراضات مردمی دیروز و امروز مقابل بانک مرکزی، نقش یک حلقۀ ریز را ایفا کرد.

 

ادامه مطلب ۴ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

وضعیت سفید یا Days Of Our Lives

دو روز پیش با مرتضی حرف زدم. می‌گفت می‌خواهی فلان‌جا بمانی یا نه. منظور جیم بود که حالا چیزی نماینده کنارش یکی از ویژه‌نامه‌های شهرآرا هم اضافه شود. گفتم نمی‌دانم؛ چون احتمالاً از نوشتن در مطبوعات پول چندانی به دست نمی‌آید و بعید می‌دانم به آن سطح کیفیِ توی کله‌ام در زندگی برسم. همین که قرار است در سی و خرده ای سالگی، چقدر پول داشته باشم و کجا زندگی کنم و صبحانه و نهار چه بخورم. گفتم می‌خواهم درس های دانشگاه را بهتر بخوانم و بدم هم نمی‌آید بروم سراغ فاینَنس. از طرفی شرکت هم کار قانونی‌اش را تا آخر همین ماه شروع می‌کند و می‌توانم در همین مسیر بفهمم که چقدر اهل جان کَندن برای پول هستم.

ادامه مطلب ۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

جهود و سیاه‌پوست

- همۀ این آدم‌ها بی‌سوادن؟

- آره، فقط چهار نفر از اعضای کلیسا سوادِ خواندن دارند. من یکی‌شون هستم.

- کال! تو از «اتیکوس» جوان‌تر به نظر می‌رسی.

- قیافۀ سیاه‌ها سن‌شون رو خوب نشون نمی‌ده.

- شاید واسه اینه که سواد ندارند.


کشتن مرغ مقلد - هارپر لی

فصل دوازده

.

الصاقیه: یک روز توی تاکسی نشسته بودم، نزدیک خانه. ترافیک سنگین بود. راننده و مرد کنارش هر دو مسن بودند. بحث در مورد آدم‌‎هایی بود که در این اوضاع و احوال، سر همدیگر کلاه می‌گذارند و رحم ندارند. مسافر گفت «این روزا یه کارایی می‌کنن که آدم می‌مونه» راننده سرش را برگرداند سمت پیرمرد و گفت «آقا! حتی یهودی این کارو با یه نفر نمی کنه.»

۷ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

به سمت چاه توالت

هر نسل داریم مثل سوسک‌ها تولید مثل می‌کنیم و می‌رویم جلو؛ مقاوم‌تر در برابر سختی‌ها و گونه‌های وحشی‌. دیروز داشتم به سیمین می‌گفتم که در این چند ماه فهمیدیم که زندگی دیگر بدون فیل تر شکن راه نمی‌افتد. اَمریۀ سربازی در شهرهای بزرگ، بدون پارتی نمی‌شود، راه رفتن توی خیابان بدون ماسک نمی‌شود، دوچرخه بدون قفل نمی‌شود.

حالا جماعت گردن‌کلفتی شده‌ایم که به راحتی با سم نمی‌میریم. باید لگد بزنند به هیکل‌مان، اسپری را بگیرند توی صورت‌مان، آب بگیرند روی‌مان، بلکه پایمان بلغزد، سُر بخوریم و برویم سمت چاه توالت.

الصاقیه: فقط انگار خسته‌ایم. این هم یحتمل از عوارض همین جهش‌های پی‌درپی است.

۱۰ نظر ۱۸ موافق ۲ مخالف

فحاشی در برابر نسوان

از قدیم می‌گفتند که نباید جلوی زن جماعت فحاشی کرد. هنوز هم وقتی در خیابانی بین چند مرد دعوا می‌شود و همدیگر را به باد فحاشی‌های عمیق می‌گیرند، خیلی از راننده‌هاییکه در ماشین‌شان زنی بالغ یا دختری نوجوان نشسته، برعکس بقیه، بیخیال تماشای دعوا می‌شوند و پایشان را می‌گذارند روی پدال گاز که مبادا بانو مکدر شود. البته این که آیا اصلا بانو با شنیدن فحاشی چند مرد، خاطرش مکدّر می‌شود یا نه هم جای سوال دارد که خود بانوان باید جوابش را بدهند. یا وقتی در کلاس استادی می‌خواهد نقل قولی خاص کند، اگر میانش یک «عوضی» یا «بی‌شرف» وجود داشته باشد، رو به دختران کلاس، از آن‌ها عذرخواهی می‌کند که قرار است حرف زشتی بزند. این که چرا از پسرها عذرخواهی نمی‌کند هم بماند برای خودِ ما پسرها.

دیروز«کشتن مرغ مقلد» را می‌خواندم. زمان داستان در حوالی دهه 1930 و مکان وقوعش در ایالات متحده است. جایی از داستان، کلانتر پسرِ فلانی را بخاطر مست کردن، ایجاد مزاحمت برای مردم و «فحاشی مقابل نسوان» بازداشت می‌کند و قصد دارد او را به دارالتأدیب بفرستد. اتهامی که برایش تعریف کرده بودند، کمی شبیه به اتهام‌هایی است که گاهی در تلویزیون خودمان برای برخی مفسدان اقتصادی یا اجتماعی تعریف می‌کنند و برایمان مسخره به نظر می‌رسد. البته بعید می‌دانم در آمریکا هنوز چنین جرمی وجود داشته باشد. اگر هم باشد، یحتمل در سالن های سینما و در برنامه های شبکه HBO و ShowTime* برقرار نیست. اتهامی که پسر بخاطرش قرار بود به زندان برود، حالا کمتر از صد سال، اصلا برای آدم‌ها-لااقل در همان نقطه از آمریکا-شاید حتی بعنوان یک کار نادرست هم مطرح نباشد.

مشخص است که فحاشی نکردن "فقط" مقابل زنان، طبق تعاریف، ایده‌ای سکسیستی است. البته نه از آن‌هایی که رفع شدنش چندان به نفع زنان باشد! اما در کل، تبعیضی عجیب را بین زن و مرد نشان می‌دهد که نه مختص گذشته بوده و نه فرهنگ ایرانی. هدفش هم دقیق معلوم نیست. شاید بخاطر این بوده که زنان بعنوان آخرین سنگر حفظ اخلاق شناخته می‌شده‌اند و این ایده، تلاشی بوده است در مسیر حفاظت از این سنگر. 

.

*دو شبکۀ تلویزیونی آمریکایی هستند که نسبت به خیلی از شبکه های دیگر، آزادی عمل بیشتری در مورد ارائه محتوای جنسی و ادبیات رکیک دارند. سریال های بازی تاج و تخت، بی‌شرم و سیلیکون ولی، تولیدات مشهور HBO و ShowTime اند.

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۷ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان