باکره ای به نام دنیا!

دنیا را که می شناسی ؟
همان دخترِ باکره ی ترشیده! آره، خودش!
هیچ وقت فکر نمی کردم کارم با او به اینجا بکشد!
هیچکس فکرش را نمی کرد.
گفته بودم که از من بزرگتر است؟ اگر نمی گفتم هم قطعا می توانستی حدس بزنی!
راستش، فاصله ی سنی مان خیلی هم زیاد است؛ به اندازه ی فاصله ی دنیای کنونی ما، تا دنیای آرمانی موسی و مریم.
توانستی فاصله را تجسم کنی ؟!
درباره ی غرورش هم لابد تصانیف و وصایف بسیاری شنیده ای!
از همان ابتدا، با هیچ مرد و هیچ زن(!) و حتی هیچ کودکی راه نمی آمد.

ادامه مطلب ۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

پازل هزار تکه

زندگی مثل یک پازل هزار تکه است.

زن و مرد، تولید مثل کرده و یک نوزاد را وارد دنیا می کنند.

نوزاد کم کم بزرگ می شود و بعد از مدتی، تصمیم می گیرد تا پازل خود را مرتب کند.

پس تصویر روی جعبه ی پازل را بر می دارد و بر دیوار ذهنش می چسباند.

و از همان موقع، به مدت یک عمر تلاش می کند تا پازل را به شکل همان تصویر درآورد؛ تصویری که مدت هاست دست نخورده.

جان می فرساید تا پازل را کامل کند.

ولی همیشه یک جای کار می لنگد.

انگار که یک نفر، چند قطعه ی پازل را دزدیده است.

 ***

و خیلی طول می کشد تا بفهمد عمرش را پای کامل کردن پازلی گذرانده است که از همان ابتدای کار، ناقص بوده است. آنقدر طول می کشد که دیگر وقتی برای جبران، باقی نمی ماند.

فقط یک راه برایش باقی می ماند.

طغیان می کند و پازل اش را به هم می ریزد و نابودش می کند.

کافر می شود به عکس روی دیوار ذهنش.

و وقتی می میرد، آنگاه می فهمد که خودش، وجودش و تمام هستی اش، همان تکه ایست که مدتها به دنبالش می گشته است.

و آنگاه، او می ماند و یک برزخ؛ و پازلی که از آن، فقط چند قطعه اش را به همراه دارد؛ در جست و جوی چندصد قطعه ی گمشده ... .

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

صدایت می رسد

دارم کم کم صدایت را می شنوم ؛ صدای زمزمه های درگوشیِ شبانه ات را.

نوای خارج شده از گلوی آتشین ات را می شنوم.

نوایی شبیه به صدای بوق ممتد و گوش خراش رادیو! وقتی میان امواج دو ایستگاه رادیویی گیر می کنی و آن نویز لعنتی، روانت را چنگ می زند و بدتر از آن، در آن لحظات، دچار تردید می شوی که به سمت ایستگاه بعدی بروی و یا اینکه دور بزنی و خود را به ایستگاه پشت سرت برسانی.

دارم کم کم چهره ی مبهمت را می بینم.

بگذار حدس بزنم.

تو همان نجوا های آرامی.

همان پچ پچ های آزار دهنده ای هستی که در بینابین احساسات پوچ گرایانه ام به سراغم می آمدی.همان سیمای تاریکی. همان خشونت خفته.

بگذار حدس بزنم ؛ تو همانی هستی که در اوقات تنهایی، مرا به تفکر وا می داشتی ؛ تفکر پیرامون چیزهایی که خطور کردنشان به ذهن ، گناهی نابخشودنی بود.

تو همان آونگی هستی که شب ها را تا به سحر، متصل بر سقف افکارم ، نوسان می کردی و آجرهای باورهایم را با لگد ، مورد حمله قرار می دادی.

دارم صدای قدم هایت را می شنوم.

صدای راه رفتن ات با پاهای برهنه، پشتم را بد جوری می لرزانَد.

تو همانی هستی که از این نزدیک شدن ات به خودم، همیشه واهمه داشتم.

حال بگو.

درست شناختمت؟!


-اعوذ بااللّه من الشیطان الرجیم!

.

.

.

اِلْصاقیه: متن، مربوط می شد به یک دوره ی دردناک از زندگی ام.


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان