شکارچی

من با صدای ستون های تنِ تو
می‌رقصم می‌رقصم.
من با جفت لب های خشک و سرد تو
داغ می‌شم، می‌میرم.

شکارچی
کینگ رام


بعد از چهل و هشت ساعت، هنوز اختیار گوشام دستِ این پنج دقیقه‌س!
۱ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

خدا گر ز رحمت گشاید دری، ز حکمت ببندد درِ دیگری!

هر دفعه که به کتاب خونه‌ی دانشگاه می‌رم، اسم هفت هشت تا کتاب رو توی ذهنم دارم تا توی سیستم های کتاب خونه سرچ کنم و امانت بگیرم‌شون. همیشه مبنا رو‌ می‌ذارم بر اینکه چندتاشون موجود نباشن و در امانت دانشجوهای دیگه باشن.  و همیشه یکی دو تا از اون‌ها، موجود برای امانت هستن و می‌گیرم‌شون.

امروز رفتم کتاب خونه تا برای عید، دو سه تا کتاب بگیرم. خوشحال بودم. چون اسم بیست و هفت هشت تا کتاب رو داشتم، جهت سرچ. اولی، دومی، سومی، چهارمی... هیچ‌کدوم موجود نبود! جلوی سیستم ایستاده بودم. چند کتاب اول، نسبتاً مشهور بودن و انتظار داشتم که موجود نباشن. اما هر چی به تهِ لیست کتابام نزدیک می‌شدم، یه جوری می‌شدم. هر کتابی رو که سرچ می کردم و مشخص می‌شد موجود نیست، پوزخندی می‌زدم و اسم یک کتاب دیگه رو تایپ می‌کردم. به اخرین کتاب که رسیدم، حس کردم صورتم داغ شده! داشتم ریز ریز میخندیدم. دیوونه شده بودم. تب های بالای فایرفاکس رو یکی یکی می‌بستم. ناموجود، ناموجود، در رزروِ سه عضو، در رزرو یک عضو، شما اولین نفر در لیست رزرو هستید... . آخرین کتاب هم سرچ کردم. ناموجود! حس کردم یکی داره باهام شوخی می‌کنه.  «گریگوری‌ منکیو» تا حمیدرضا ارباب و مهرداد صدیقی و ویرجینیا وُلف و نادر ابراهیمی و حتی دو سه تا نویسنده‌ی گمنام اسکاتلندی! دست راستم داشت می‌لرزید. هی با خودم تکرار می‌کردم که اتفاق هس. مهم نیست. نزدیک عیده، همه میخوان کتابای توی لیست شون رو بخونن. 

رفتم سمت کتابای مربوط به اقتصاد. در عین ناباوری، دو تا کتاب از یک نویسنده‌ی مشهور رو پیدا کردم. کتاب‌هایی که از همون اوایل ترم یک، دنبال شون بودم. کتاب‌هایی که از حوالیِ مهر تا همین چند روز پیش٬ شاید فقط یکی دو روز توی قفسه بودن و مدام دست دانشجوها می چرخیدن! کنارش، سه نسخه از کتاب «ثروت ملل» از آدام اسمیت، نشسته بود. اون‌ها هم همینطور بودن. از هر کدوم، یک نسخه برداشتم و رفتم برای امانت. 

نمی خوام بگم «خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید درِ دیگری ...»! نه. فقط می خوام بگم بعد از شکست روحیِ پای سیستم، خدا یه حالِ اساسی داد که همه چیو بشوره ببره پایین. حالا درسته که آنچنان هم اساسی نبود، اما به هر حال، همه چیو شست و برد پایین.


۹ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

دروازه بان

امشب بعد از حدود یک سال، رفتیم سالن ورزشی برای فوتسال. یک بازیِ واقعی با توپ، نه با پلی استیشن و ایکس باکس!

آخرین بار، یکی دو ماه قبل از عید بود که با بچه ها، قبل از کلاس زیست کنکور، زیر آفتاب و توی حیاط مدرسه، با امین و علیرضا و سجاد و بچه های ریاضی، بازی می کردیم. من هیچوقت فوتبالم خوب نبود؛ همانطور که والیبالم! فقط شنا بلد بودم و قدری بسکتبال. شنا که ورزشی تک نفره بود و بسکتبال هم توی دبیرستان مان چندان محبوب نبود. مجبور بودم یک توپ دستم بگیرم و بازیکنان فرضی را دریبل بزنم و "سه گام" بروم و توپ را بندازم توی حلقه. نه کسی می دید، نه هم تیمی ای "های فایو" می زد و نه تماشاگری تشویق می کرد. ناچار، می رفتم سمت زمین فوتبال و توی تیم بچه های تجربی قرار می گرفتم. علیرضا همیشه می دانست که فوتبال بازی کردنِ من افتضاح است، اما مرامش اجازه نمی داد که روی نیمکت های کنار حیاط بنشینم و بازی شان را تماشا کنم. هر بار یک پست به دستم می داد. یک بار دفاع، یک بار هافبک، یک بار حمله و یک بار دروازه. حمله و هافبک، نیازمند توانِ دریبل و پاسکاریِ دقیق بودند، که من نداشتم! دفاع هم هیکلی درشت و پاهایی دراز می طلبید که باز هم من نداشتم. فقط می ماند دروازه. اولین اصل دروازه بانی، این است که از توپ نترسی! خودتان چه فکر می کنید؟ خب معلوم است که وقتی تکه ای پلاستیک فشردۀ حاویِ هوایی به فشار چند اتمسفری با سرعتی نزدیک به شصت کیلومتر بر ساعت، به صورت تان نزدیک شود، می ترسید و چشم هایتان را می بندید و دست و پای تان را باز می کنید و دعا می کنید توپ توی صورت تان نخورد! این همان چیزی ست که تکرارش، خون مدافعان و بقیه ی هم تیمی ها را به جوش می آورد! مخصوصاً اگر در میان آن شوت ها، یک بار توپ با سرعتی کم، دقیقاً به سمت شکم تان آمده باشد و کافی بوده باشد که دو دست تان را مقابل شکم بگیرید!

در این لحظه بود که علیرضا، به مدافعان فحش می داد و می گفت که "چرا می ذارین شوت کنن سمت دروازه؟ چه غلطی می کردین وقتی داشت میومد جلو؟". هرازگاهی هم جلوی من می آمد و می گفت: «ناطق! حواستو جمع کن دیگه. چشاتم نبند جونِ مادرت. بچه ها حواس شون هست، توی صورتت نمی زنن.» من هم "باشه"ای می گفتم و روز از نو، روزی از نو.

علیرضا قریب به هفت هشت ماه، همین سِیر را طی کرد. از ابتدای تابستانِ سال کنکور! اواخر سال پیش، وقتی قرار می شد بچه ها فوتبال بازی کنند، بازیکنان تیم تجربی، می افتادند دنبال یاسین تا بیاید توی دروازه! در ظاهر همه چیز خوب بود. من دروازه بان خوبی شده بودم که می توانست دروازه را حفظ کند. اما توی فوتبال، دروازه بانی تنها چیزی بود که دوستش نداشتم! می دانید؟ دروازه بان ها باید آدم های صبوری باشند. بازی که شروع می شود، باید بایستند توی یک نیم دایره به شعاع سه متر و انتظار بکشند که توپ نزدیک شود و یکی از بازیکنان حریف، آن را شوت کند سمت صورت شان! اگر تیم شان قوی باشد، این زمان، خیلی طولانی خواهد بود. شاید چهار پنج دقیقه. هیچ کاری نمی شود توی آن دقایق کرد. باور کنید؛ هیچ کاری! یا باید بند کفش های شان را سفت کنند، یا به یکی از تیرک ها تکیه بزنند و یا با بچه های کنار زمین، حرف بزنند. این دوست نداشتنی چیز برای من است! این که بیخودی یک جای زمین بایستم و نه پاسی بدهم و نه شوتی بکنم و نه دریبلی بزنم. فقط وقتی یک نفر با سرعت و طمع، سمت محوطۀ جریمۀ تیمم می آید و شوت می کند، می توانم قدری هیجان را تجربه کنم. بعدش یکی دو صدمِ ثانیه فرصت دارم که مسیر توپ را شناسایی کرده و از میان شش مترِ مربع دروازه، یک نقطه را برای پوشش دادن و پریدن یا مشت زدن، انتخاب کنم. آنجاست که حالم به هم می خورد از دروازه بانی! اگر گل بشود، پنج شش نفر بطور ناگهانی، خمیده قامت شده و یا روی زمین می افتند. و این بدترین صحنه برای یک دروازه بان است. کلی انتظار می کشی که یکی به سمت دروازه ات بیاید و وقتی این اتفاق می افتد، فقط به زور، نیم ثانیه فرصت داری که گل بخوری یا توپ را در دست بگیری و یا مشتش کنی به گوشه ای از زمین.

برای همین است که دروازه بانی را دوست ندارم. هرچقدر هم که تویش قوی باشید، بازهم یکی پیدا می شود که جلویتان بیاید و با شوتی آرام به کنجِ جنوبِ غربی دروازه و یا زدن به سرِ توپ، کارتان را بسازد و حال تان را برهم بزند. آن هم بعد از کلی انتظار برای قرار گرفتن در موقعیتِ مذکور.

امشب وقتی وارد سالن فوتسال شدیم، هیچ کس از بازیِ بقیه خبر نداشت(بخاطر این که همگی توی دانشگاه با هم آشنا شده بودیم و این اولین دیدارِ فوتسالی مان بود). وقتی رضا گفت "کی می تونه دروازه واسته؟"، هیچی نگفتم. دلم نمی خواست دوباره توی نیم دایرۀ کوچکِ کنارِ زمین بروم و انتظار بکشم که یکی به سمتم هجوم بیاورد. قرار شد که دروازه را چرخشی اداره کنیم. من نفرِ یکی مانده به آخر بودم. توی آن دقایقی که در پستِ حمله بودم، عشق کردم. حتی توانستم دریبل بزنم و پاس گل بدهم و شوت بزنم به سمت دروازه. هر بار که توپی به من می رسید، تمام ایستادن هایم در کنج دروازه در حیاط دبیرستان را به خاطر می آوردم و توپ را زیر پایم می غلطاندم و پاس می دادم یا شوت می کردم. مهم نبود که گل می زدم یا پاس گل می دادم یا حتی شوتم به بیرون می رفت. مهم این بود که دیگر انتظاری برای چیزی نمی کشیدم و خودم در لحظه، توپ را زیر پاهایم داشتم و هر کار که دلم می خواست، با آن می کردم.

اواخر بازی، نوبت من شد تا توی دروازه بروم. همان ابتدا، عرفان حمله کرد و شوت زد به سمت سمتِ زانو هایم. توپ را دفع کردم. همان لحظه، محمدرضا ریباند کرد و دوباره شوت کرد. نمی دانم چه شد که شوت او را هم دفع کردم. یک لحظه، همۀ بچه های تیم به سمتم آمدند و های فایو زدند. چند دقیقه بعد، دوباره حمله شد به سمت دروازه مان. خباثتم به اوج رسید، نباید کسی می فهمید که بلدم دروازه بایستم! وقتی محمدرضا شوت کرد، به یاد اوایل دروازه بانی ام در دبیرستان، پشتم را به توپ کردم و دستم را جلوی صورتم گرفتم! توپ گل شد. بچه ها هم ناراحت شدند قدری. اما همه فهمیدند که یاسین از آن هاییست که وقتی شوت می شود به سمتش، می ترسد و چشم هایش را می بندد و دعا می کند توپ به صورتش نخورد!

۱۴ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

در بابِ ارادت به مفهوم تناسخِ مطرح شده از سوی سیمین!

سیمین در مدتی که از ما دور بوده، تغییرات زیادی در افکارش رخ داده. از مهم ترین آن ها، همین «تناسخ» است. وقتی بحثی در موردش پیش می‌آید، با همان طرز بیان شیرین‌ش، از باور های موجود در پشت کلمه‌ی تناسخ می گوید و مجذوب‌ات می‌کند. سیمین می‌گوید انسان‌ها، گاهی دوست دارند در چیزی غرق شوند. در ریاضیات، در نجوم، در نواختنِ دف، نِی، عود و یا در نوشتن و نقاشی و آواز. پس در زندگی شان تلاش می کنند تا به غرقه شدن در همان موضوع، دست یابند. اما عمرشان کوتاه است. خیلی کوتاه. شاید هفتاد سال، یا هشتاد و نود. تهش می‌میرند؟ معلوم است که آره. جسم شان به زیر خاک می رود و می شوند جزیی از کودِ موجود در خاک قبرستان. اما نفس‌شان، همان نفس پرورش یافته، وارد جسمی جدید می‌شود و بعد از تولد، چیزِ خوفناکی را پدید می‌آورد! کودکی پنج شش ساله که نفسی هفتاد و شش ساله دارد! هفتاد سال از تجربیات زندگیِ قبلی اش را در درون دارد، ناخودآگاه. حافظه‌اش پاک می شود یک جورهایی؛ اما آموخته ها و تجارب ش، در عمق وجودش نهادینه شده است. بعدش در بیست و دو سه سالگی، می‌شود یکی مثل محمدرضا شجریانِ جوان، یا نوازنده ای قهار، با ذهنی که یاد دارد نت ها را جوری کنار هم بچیند که شنونده ای را مسحور کند. مثلاً می‌گوید من(یاسون)، در زندگیِ قبلی، دختری آوانگارد بوده ام که بابی جدید به روی عکاسی گشوده است. بابی که هیچکس دوستش نداشته و نپسندیده. حتی یک بار یک نمایشگاه از آثارش را برپا کرده، اما چند نفر آمده اند و عکس هایش را دیده اند و رفته اند پیِ کارشان. حتی چند نفر شان هم صراحتاً گفته اند که هنر، چیزی نیست که کسی بتواند در درونش داشته باشد و یکهویی، آن را به ظهور برساند. او هم بیخیال عکاسی شده و بعدش رفته سراغ حمایت از زندانیانی که در کهریزک شکنجه می‌شده اند. بعد از چند ماه هم دستگیر شده است (یاسونِ دنیای قبلی). در بازداشتگاه، مورد تجاوز قرار گرفته است. چند هفته بعد، آزاد شده و بعد از چند ماه، وقتی دیده که هیچ غلطی نمی‌شود برای بهتر کردن اوضاع دنیا کرد، در یک شبِ سرد زمستانی که هوا نه بارانی بوده و نه برفی، خودش را از بالای یکی از برج های در حالِ ساختِ مشهد، به پایین انداخته و توی آن چند ثانیه پرواز، به اندازه‌ی تمام بیست و شش سالِ گذشته اش، لذت برده است!
بگذریم از این که سیمین در این مورد، فقط خواسته قدرت تخیل‌ش را به رخ‌م بکشد و حدس هایش پشیزی ارزش ندارد(مخصوصاً بخشِ مربوط به تجاوز!). اما در کل، حرفش را بدجوری قبول کرده ام. به گیر و گور های دینی اش هم کار ندارم! این که چطور خدا این دنیاها را کنار هم چیده و یا می خواهد بچیند و ربطش بدهد به نبوت و امامت و ولایتِ ناصره‌ی فقیه!
نتیجه‌ی اخلاقیِ حرف های سیمین، این است که اگر هفتاد ساله شدید و حس کردید که هنوز به جایی که دلتان می‌خواسته، نرسیده اید، نگران نباشید، افسرده هم نشوید. چراکه بعد از مرگ، دنیایی جدید را تجربه خواهید کرد و وقت برای رسیدن به جایی که دلتان می‌خواسته_ یا حتی نمی دانستید چیست که بخواهید بخواهیدش!_ هست. شاید هم الان توی دنیایی باشید که قرار است به همان جاهایی برسید که در دنیای قبلی، آرزوی‌ش را داشتید! درک‍‎‌تان می‌کنم؛ احتمالاً نمی‌دانید چه می‌خواستید، من هم همینطور هستم. اما مطمئناً یک جایی توی آن ناخودآگاه یا نفسِ درون تان هست که با دیدن یک نقاشی، در دست گرفتنِ یک سه تار، پریدن از هلیکوپتر، شکل دادن به تکه ای گِل و یا حتی بوسیدنِ یک لب، ناگهان وَرَم کند و سیگنالِ شبانه‌روزی بزند و حال‌تان را آشفته کند. آن وقت است که به قول سیمین، شیدا می‌شوید و از درون، به نقطه‌ی جوش می‌رسید.
اگر به جایی رسیدید، پیشاپیش التماس دعا :))
۱۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

عُنفُوانِ جوانی!

ترم یک که بودیم، یک استاد فارسی داشتیم که کلاً موجودی دوست داشتنی بودن! خانمی حدوداً سی‌وپنج شش ساله که بواسطه‌ی درس خواندنِ زیاد، در سال کنکور، در رشته‌ی مهندسی برق فردوسی قبول شده بود. اما بعد از یکی دو ترم، تصمیم گرفته بود که تغییر رشته بدهد و برود سراغ ادبیات فارسی! آنقدر دوست‌ش داشته که تا تهش را خوانده و بعد هم شده استاد همان دانشگاه در رشته ی ادبیات فارسی.

از همان جلسه‌ی اول، یک حرف مهم بهمان گفت. نقل به مضمون‌ش می‌شود این:

«شما الان نشستید روی این میزای چوبی. یه چند ساعتم برید روی نیمکت یک پارک بنشینید. بعدش فکر کنید که قراره تهش چی بشه! قراره شیش سال اقتصاد بخونید و بعدش برید کارمند بانک یا مشاور اقتصادی یک شرکت شید؟ قراره ترک تحصیل کنید و برید معتاد شید؟ قراره ترک تحصیل کنید و خواننده شید؟ هر شکری که می‌خواین بخورین، قبلش به این فکر کنید. که تهش چیه. اصلاً اگه تهش رو هم نبینین، مهم نیس! فقط یه چیزی رو بدونید. همه تون الان توی "عنفوانِ جوانی" هستید و دارین روی نوک قلۀ طراوت و شادابی و انرژی، قدم می‌زنین. ینی دیگه خودتونم که تیکه پاره بکنین، نمی تونین برگردین به این حالت. خدا هفت-هشت سالِ فوق العاده رو داده دست تون؛ آکبند! ببینین می خواین باهاش چیکار بکنین. برید دزد شید، برید توی کار هنر، توی ادبیات، توی زیست، توی پزشکی، توی ورزش و خلاصه هر جهنمی که دل تون میخواد! اما شما رو به خدا، یه جوری انتخاب کنید که ارزشِ مصرف شدنِ این طراوت رو داشته باشه»

این حرف رو حداقل سه چهار بار در طول ترم تکرار کرد. بعد از پایان ترم، دیگه مسیرمون به مسیرش نخورد و فقط همین ترکیبِ اضافیِ «عنفوانِ جوانی» رو ازش یادمون موند.

هر وقت هم یادش میوفتم، یه جورایی می‌ترسم و تنم می لرزه از این عمرِ کوتاه و این همه مسیرِ نرفته. این همه کارِ نکرده.


۳ نظر ۲ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان