قفس


وقتی فیلم به بیست دقیقۀ پایانیش نزدیک شد، گوشۀ چشمام رسماً خیس شده بود!

یه بار هم سرِ «بوی پیراهن یوسف» بغض کردم. و همینطور یه صحنه از انیمیشنِ «خرابش کُن رالف».

هر چند یه عنوان یک ایرانیِ مسلمون بعضی جاهای فیلم، مثلاً صحنه های مربوط به وحشی بازی های «محمود»_  ایرانیِ درون بازداشتگاه _ و یا نمایش قرآن، قدری اذیت می شدم؛ اما در نهایت، آنچنان کیفور شدم که ترجیح دادم ساعت 3:50 بشینم و این رو بنویسم.

قشنگ بود.

الصاقیه: دستِ بانو «کریستِن استوارت» هم درد نکنه پی:

۱۲ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

آب‌شش

وقتی می رم استخر، توی کرال سینه، وسط دست زدن، تو اون لحظه ای که سرم زیر آبه و دارم کفِ استخر رو میبینم، یهویی حس میکنم که تمام هوای توی شش هام خالی شده!
انگار توی همون لحظه باید نفس بکشم!
درحالیکه هنوز کلی هوای باقی مانده توی ریه هام وجود داره.
واقعیت مهم نیست! مهم اینه که توی اون لحظه، به شدت دلم میخواد نفس بکشم؛ به عواقبش هم دلم نمیخواد فکر کنم.
اما هیچوقت اونقدر شجاعت ندارم که طعم کلرِ آب استخر رو توی شش هام بچشم!

حالا مدتیه که یه خواب تکراری به مجموعۀ خواب های تکراریم اضافه شده.
اونم اینه که وقتی دارم توی استخر شنا میکنم، بدون اینکه سرم رو بالا بیارم، نفس می کشم! دارم کف استخر رو تماشا میکنم و پا میزنم و دست می زنم و نفس میکشم.
لذت بخشه.
انگار «دلِ ذهنم» به حال «دلِ خودم» سوخته! اومده آپشنِ «آب شش» رو به بدن خیالیم اضافه کرده!
جالبه.
۵ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

می درخشی

You shine

You shine

You shine in my eyes

You shine in the dark room of my mind

You shine in my moments

Imagine, as a part of me

You shine in me

Good for me

۰ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

بوی بخار می دهی

مست کننده؛ مثل وقتی که روی کاناپه دراز کشیده ای و در حمام باز می شود. در میان بخار ها، با حوله ای به دور موهایش بیرون می آید. بوی بخار آب و شامپو و صابون، آمیخته با عطر خاص تن ش. باید حَد بزنندت!

۴ نظر ۴ موافق ۱ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان